من : مامی ساعت چنده؟؟
ماما : 7
من : مامان ساعت دقیقا چنده ؟ تاکید میکنم دقیقا !
مامی : 6 و بیس دقیقه .....
O_o
کلا مامان من اینطوره .. منطقشم اینه که دیه این دقیق چیه تا چش بزاری رو هم گدشته ... (:
@Mahsa_B · ۳۲۱ امتیاز
★★★☆☆ ۲ از ۵ (۲۴۳ رأی)
من : مامی ساعت چنده؟؟
ماما : 7
من : مامان ساعت دقیقا چنده ؟ تاکید میکنم دقیقا !
مامی : 6 و بیس دقیقه .....
O_o
کلا مامان من اینطوره .. منطقشم اینه که دیه این دقیق چیه تا چش بزاری رو هم گدشته ... (:
تو کلاس بودیم .. استاد داشت درسو توضیح میداد هی میگفت ..
یییهههه گونه .... یهههه مدل هم ..... ییییییهههه ...
همون لحظه یه پسره برگشت گفت یییههههه برنامه ببینید .... ییههههه برنامه ببینید .... (:
ینی کلاس رف رو هوا ....
خونه عمم بودیم .. این دختر عمم میخواد بره کلاس اول گفتم بزا یکم اذیتش کنم بترسه .. بره یه جا بشینه به حال خودش زار بزنه کم تر رو اعصاب ما اسکی بره از بس شیطونی میکرد .
گفتم ریحانه میخوای بری کلاس اول ؟؟!!
_اوهو�
وایییی .. نچ نچ .. بیچاره شدی .. باید کتک بخوری .. هر کی بره کلاس اول معلماش انقد بدن میگیرن می زننت !!^_^
_اوهو .. غلط کرده .. من خودم میزنمش ;-)
o_O اینا دیه کین ؟ واژه ای به اسم ترسو اصن نمیشناسن
نشستیم دور هم بعد بابام پاشد بره سر کار .. چن مین دیگه مامانم میخواس بره بیرون .. موقع رفتن کولرو خاموش کرد .
میگم مامان ما(من و اجیم ) اینجا نشتیما .. رفتی کولرو خاموش کردی ؟؟؟!!:-|
مامان : اوووو ... مگه برا دو نفر .. ادم کولر روشن میکنه ... یکم طاقتتونو زیاد کنین .. دو روز دیگه اگه تو یه بیابونی ، دشتی گیر افتادین .. طاقت داشته باشین تحمل کنین .. دخترای امروزی چقد راحت طلبن ... والا :-
ینی عاشق این توجیه های مامان خانوم شدما ... :-|
ینی فقط من و خوهرم تو بیابون گیر میکنیم !!؟؟؟... خودشون گیر نمیکنن !!!!!:-|
اگر بهشت و جهنمی هم در کار نبود باز هم لازم بود به خاطر لطف و احسان خداوند مردم مطیع او باشند و نافرمانی نکنند.
امام رضا (ع)
چارلی و آنتیمو با اینکه ملیتشان فرق داشت اما رفقاقتشان انقدر قوی بود که زباتزد بچه های دانشگاه بودند .به شکلی که در سال آخر وقتی انتیمو نتوانست شش واحد را بگذارند . چارلی هم در جلسه امتحان برگه هایش را سفید داد تا رفیقش سال آخر را تنها نباشد! اما پس از فارق التحصیلی و از وقتی انتیمو ازدواج کرد میانشان فاصله افتاد و همین باعث شد چارلی معتاد شود و البته انتیمو باز هم او را تنها نگذاشت و چند مرتبه او را ترک داد اما پس از چند وقت چارلی دوباره اعتیادش را شروع میکرد و ... تا بالاخره انتیمو یک روز انقدر عصبانی شد که وقتی چارلی برای صدمین بار از او پول خواست تا مواد بخرد انتیمو رفیق قدیمی اش را از خانه بیرون کرد.
چارلی مدتها اواره بود تا ناگهان فرشته نجاتش در هیبت دختری زیبا و ثروتمتد به سراغش امد . لیندا طوری عاشق چارلی شد که توانست او را ترک بدهد تا اینکه یک روز چارلی با زنش به منزل رفیق قدیمی اش رفت و موقع شام بود که چارلی حرف دلش را زد : احمق ترین رفیق عالم من هستم که یک سال عمرم را در دانشگاه هدر دادم به خاطر تو اما تو یک وعده پول مواد را به من ندادی !
انتیمو اما لبخند تلخی زد و گفت :نه من احمق ترین هستم که پول مواد تو را ندادم اما خواهر زیبا و ثروتمندم را فرستادم تا با عشقش تو را از لجنزار خارج کند....
سپس انتیمو سرش را پایین انداخت تا گریه چارلی را نبیند!
الیزا که مدتها بود تصمیم داشت جعبه جواهرات صاحبخانه اش اقای بارتلی را به سرقت ببرد سرانجام مجبور شد با وارد کردن چند ضربه چکش به مغز بارتلی او را بکشد . بعد هم نقشه ای حساب شده طراحی کرد و صاحبخانه را سوار اتومبیل قدیمی اش که مدتها بود سوارش نمیشد کرد و بالای دره که رسیدند . الیزا ،باترلی را پشت فرمان اتومبیل نشاند و او و ماشینش را فرستاد ته دره !
اما فردا صبح بازپرس دختر جوان را به جرم قتل بازداشت کرد. الیزا خبر نداشت که صاحبخانه اش هرگز رانندگی را یادنگرفته بود !
اغلب از فردایمان قرض میگیریم تا ... بدهی دیروزمان را بدهیم!
..استوارت.. که با نقشه ای حیرت اور موفق شده بود جواهر فروشی بزرگ شهر را بین 12 شب تا 5 صبح خالی کند صبح هنگامی که بچه ها داشتند صبحانه میخوردند رو به زنش که بزرگترین مشوق او بود کرد و با خنده گفت : تو باید به وجود شوهری مثل من که باهوشترین ادم دنیاست افتخار کنی ... ! زنش خندید و گفت : همین طوره که میگی ... تو باهوش ترین انسانی ....
بچه ها به مدرسه رفتند و زن و شوهر مشغول جمع کردن لوازمشان شدند تا شب همگی از کشور خارج شوند و .... که حدود ساعت 10 صبح ماموران پلیس همراه معلم پسر 8 ساله اش برای بازداشت استوارت امدند و ...
ان روز موضوع انشا کلاس پسرش این بود : باهوشترین انسان کیست ؟!
همه چیز محتاج عقل است و عقل ... محتاج ادب .
دی رفت و باز نیامد... فردا را اعتماد نشاید ... حال را غنیمت دان که دیر نپاید.
... خواجه عبدالله انصاری...
دختر جوان پس از یک روز تابستانی گرم بالای پشت بام روی تختش نشست و به چراغ پشت بام خیره شد و پشه ها را دید که دور لامپ میچرخند. لبخندی زد و با خود زمزمه کرد عجب روزگاری شده...
جایی پروانه هایی که یک روز خودشان را به خاطر عشق با اتش شمع میسوزاندند امروز پشه ها وجود دارند که به خاطر گرما دور لامپ میچرخند. ابتدا فقط خندید اما بعد به معنی حرفش فکر کرد. برخاست تکه کاغذ کوچکی را که آن روز جلو پارک از یک پسر جوان گرفته بود و رویش شماره نلفن او نوشته بود را از کیفش دراورد و ان را ریزریز کرد و ... بعد با ارامش خوابید !
شوهر خالم یکم شوخه .. رفتیم خونشون بعد از شام نشستیم دور هم شوهر خاله رو به خالم میگه : خانم اون میوه ها که گفتی داره پلاسیده میشه رو بیار مهمونامون بخورن دیگه.. وگرنه باید بریزیمشون دور ^_^
خالم |: داره شوخی میکنه (((:
شوهرخالم نهههه .. شوخی چیه ؟؟ من کاملا جدیم ^_*
ما O_o
این فک و فامیله ؟؟؟!!
اگر از فرصت استفاده نکنیم .. روزگار اونو میده به کس دیگه !
و به فرشتگان گفتیم : ادم را سجده کنید .
همه سجده کردند ، به جز ابلیس (شیطان ) که گفت : ایا برای کسی سجده کنم که او را از گل افریدی ؟
و گفت : به من بگو چرا این را بر من برتری دادی ؟ اگر مرا تا روز قیامت مهلت دهی بر فرزندانت او - جز اندکی - مهار زنم .
خدا گفت : برو و جزای تو و هرکس که پیرو تو شود جهنم است که کیفری بزرگ است .
اسراء / 61-65
همواره دشمنان خود را ببخشید . هیچ چیز بیش از این انها را نمی ازارد .
...اسکاروایلد...
بعضی وقتا پیش امده که خدا را حس میکنیم .. حضورش را لمس میکنیم .. ردپای روشنش را میبینیم ..
خدایا ! با اینکه نیستی ، با اینکه به نظر نمی ایی ، اما چقدر هستی ! چقدر معمولی ! چقدر واضح و مشخصی !
روزی روزگاری سرزمینی به نام سابو حاکمی قدرتمند به نام مورو داشت . مورو مالک یک عصای سلطنتی که یک چوبدستی جادویی که صاعقه را تحت فرمان خود داشت بود . تا اینکه زمانی رسید مه مورو احساس کرد به پایان زندگی خود رسیده است بنابراین فرزندانش را بر بالین خود فرا خواند گفت :پسرانم سجاعترین شما باید جانشین من شود باید هر یک از شما عجیبترین داستان خود را برایم تعریف کند .نخستین پسر چنین گفت : پدر یادت می اید زمانی که دشمنانت به سرزمین ما حمله کردند من به تنهایی با انها جنگیدم و با دستان خالی انان را از سرزمینمان بیرون کردم .
دومین پسر گفت : پدر به یاد می اوری شیران بزرگ جنگل به مردم حمله کردند من تنهایی با انها جنگیدم و انها را به هلاکت رساندم .
این بار نوبت سومین پسر بود او گفت :درست است که ما مورد حمله دشمنان و شیران قرار گرفتیم اما من به تنهایی و با دستان خالی به جنگ با انان نرفتم . من بهترین سلاح ها را به دست گرفتم و ارتشم را فرا خواندم تا بر انان غلبه کنم .
حاکم پیر پس شنیدن سخنان پسرانش کمی فکر کرد و جانشینش را انتخاب کرد و او کسی نبود جز پسر سوم .
مورو پسرش را فرا خواند و به او گفت زمانیکه حقیقت را گفتی تو شجاعترین انسانی . من عصای سلطنتی را به تو میدهم تا سرزمین سابو را به بهترین شکل اداره کنی .
یکی از اصحاب امام صادق که طبق معمول در محضر درس آن حضرت شرکت میکرد و در مجالس رفقا حاظر میشد و با انها رفت و امد میکرد مدتی بود که دیده نمیشد . یک روز امام صادق از اصحاب و دوستانش پرسید : راستی فلانی کجاست مدتی است که دیده نمیشود ؟!
مرد گفت یابن رسول الله اخیرا خیلی تنگدست و فقیر شده
امام گفت پس چه میکند ؟
هیچ در خانه نشسته و یکسره عبادت میکند .
امام گفت پس زندگیش چگونه اداره میشود ؟
یکی از دوستانش عهده دار مخارج زندگی او شده .
امام گفت .. به خدا قسم این دوستش به درجاتی از او عابدتر است .
خدایا ! بعضی وقتا یادم میرد که تو هستی ! و خیال میکنم که قراره همه کارها را خودم تنهای تنها انجام بدم .
خدایا کمکم کن .. تو بهترین دوست دنیایی .. مهربانترین و دلسوزترین .. هر کاری از تو برمی اید و تو بهترینها را برایم میخواهی ... خدایا خوشحالم که هستی .