الیزا که مدتها بود تصمیم داشت جعبه جواهرات صاحبخانه اش اقای بارتلی را به سرقت ببرد سرانجام مجبور شد با وارد کردن چند ضربه چکش به مغز بارتلی او را بکشد . بعد هم نقشه ای حساب شده طراحی کرد و صاحبخانه را سوار اتومبیل قدیمی اش که مدتها بود سوارش نمیشد کرد و بالای دره که رسیدند . الیزا ،باترلی را پشت فرمان اتومبیل نشاند و او و ماشینش را فرستاد ته دره !
اما فردا صبح بازپرس دختر جوان را به جرم قتل بازداشت کرد. الیزا خبر نداشت که صاحبخانه اش هرگز رانندگی را یادنگرفته بود !