روزی روزگاری سرزمینی به نام سابو حاکمی قدرتمند به نام مورو داشت . مورو مالک یک عصای سلطنتی که یک چوبدستی جادویی که صاعقه را تحت فرمان خود داشت بود . تا اینکه زمانی رسید مه مورو احساس کرد به پایان زندگی خود رسیده است بنابراین فرزندانش را بر بالین خود فرا خواند گفت :پسرانم سجاعترین شما باید جانشین من شود باید هر یک از شما عجیبترین داستان خود را برایم تعریف کند .نخستین پسر چنین گفت : پدر یادت می اید زمانی که دشمنانت به سرزمین ما حمله کردند من به تنهایی با انها جنگیدم و با دستان خالی انان را از سرزمینمان بیرون کردم .
دومین پسر گفت : پدر به یاد می اوری شیران بزرگ جنگل به مردم حمله کردند من تنهایی با انها جنگیدم و انها را به هلاکت رساندم .
این بار نوبت سومین پسر بود او گفت :درست است که ما مورد حمله دشمنان و شیران قرار گرفتیم اما من به تنهایی و با دستان خالی به جنگ با انان نرفتم . من بهترین سلاح ها را به دست گرفتم و ارتشم را فرا خواندم تا بر انان غلبه کنم .
حاکم پیر پس شنیدن سخنان پسرانش کمی فکر کرد و جانشینش را انتخاب کرد و او کسی نبود جز پسر سوم .
مورو پسرش را فرا خواند و به او گفت زمانیکه حقیقت را گفتی تو شجاعترین انسانی . من عصای سلطنتی را به تو میدهم تا سرزمین سابو را به بهترین شکل اداره کنی .