o

omid

@omid70 · ۲۲۷ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۵۷ رأی)

l
love ۱۲ سال پیش
پیام

سال پیش همین موقع ها دست تو دست هم کل خیابونارو زیر پا گذاشتیم...
ویترین تک تک مغازه هارو دیدیم... گفتیم... خندیدیم...
واسه هم لباس پسندیدیم... باهم ست شدیم...
تو اوج بودیم... نه از کسی ترسی داشتیم نه چیزی برامون مهم بود جز کنار هم بودن...
باهم به استقبال بهار رفتیم... بهاری که مارو کنار هم نخواست...
حالا من بی تو... انگیزه ای برای سال جدید ندارم... برای بهار جدید... واسه بهاری که تورو ازم گرفت... امسال هم همون لباسایی رو میپوشم که تو پسندیدی...

l
love ۱۲ سال پیش
پیام

خاطره ای از شهید چمران
برای نماز که می ایستاد، شانه هایش را باز می کرد و سینه ش را می داد جلو. یک بار بهش گفتم "چرا سر نماز این طور می کنی؟" گفت "وقتی نماز می خوانی مقابل ارشد ترین ذات ایستاده ای. پس باید خبردار بایستی و سینه ت صاف باشد." با خودم می خندیدم که دکتر فکر می کند خدا هم تیمسار است ...

l
love ۱۲ سال پیش
پیام

فرمانده نمي‌گذاشت بيايد. مي‌گفت كوچك است. مي‌گفت مي‌ترسد و بقيه را لو مي‌دهد. پسر گريه و زاري كرد، بقيه هم پا درمياني كردند. فرمانده گفت: «من مسؤوليت قبول نمي‌كنم. يكي مسؤوليتش را قبول كنه.»
***
پسر، فرمانده زخمي را گرفته بود روي دوشش. مي‌گفت: «نترس.» مي‌گفت: «مي‌رسانمت.» مي‌گفت: «گريه زاري نكن، لو مي‌رويم.» مي‌گفت: «من مسؤولم شما را برسانم عقب، چاكرت هم هستم.»