l
love ۱۲ سال پیش
پیام

فرمانده نمي‌گذاشت بيايد. مي‌گفت كوچك است. مي‌گفت مي‌ترسد و بقيه را لو مي‌دهد. پسر گريه و زاري كرد، بقيه هم پا درمياني كردند. فرمانده گفت: «من مسؤوليت قبول نمي‌كنم. يكي مسؤوليتش را قبول كنه.»
***
پسر، فرمانده زخمي را گرفته بود روي دوشش. مي‌گفت: «نترس.» مي‌گفت: «مي‌رسانمت.» مي‌گفت: «گريه زاري نكن، لو مي‌رويم.» مي‌گفت: «من مسؤولم شما را برسانم عقب، چاكرت هم هستم.»

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.