برای "یه نفر"
ممنون به یادم بودی من فکر میکردم کسی حرفا و درد دلامو دوست نداره برا همین دیگه ننوشتم و همشو ریختم تو دلم،با دیدن اسمم تو پست شما خیلی خوشحال شدم.
@amiraliesed · ۱۲۳ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۳ رأی)
برای "یه نفر"
ممنون به یادم بودی من فکر میکردم کسی حرفا و درد دلامو دوست نداره برا همین دیگه ننوشتم و همشو ریختم تو دلم،با دیدن اسمم تو پست شما خیلی خوشحال شدم.
خط خطی های משורמןו :
بهونه کم آوردم...
دلیل هام ته کشیدن...
ای خدایی که هیچوقت روزی بنده هاتو فراموش نمی کنی...منو یادت نره
برای فردا یه بهونه تازه میخوام که بهش نزدیک شم و باهاش حرف بزن�
خدای خوبم شاید بگی کارات دیگه تابلو شده پسر!
ولی خودت که میدونی با بودنش این تابلو برام قشنگ ترین تابلوی دنیاست...
سلام خانم صادقی و بچه های 4JOK
امیر علی هستم 22 ساله از تبریز
این شعرو دیشب نوشتم تو رختخواب تو گوشی
تقدیم به همه ی عاشقا... کاش خوشتون بیاد...
**********************************
تــــوی یــــه پــــارک ، زیــــرِ درخــــت ، نــــیمکت چــــوبی مــــیبین�
مــــنو بــــیدار نــــکنید ، چــــه خــــواب خــــوبی مــــیبین�
پــــیشِ مــــن نــــشسته ، ای خــــدا چــــقدر قــــشنگ شــــده
مــــنو بــــیدار نــــکنید ، دلــــم بــــراش تــــنگ شــــده
دســــتمو مــــیخواد بــــگیره ، داره دِل دِل مــــیکنه
مــــنو بــــیدار نــــکنید کــــه دســــتمو وِل مـــیـکنه
تــــوی خـــواب عــــیبی نــــداره کـــه بــــهش تــــکیه کــــن�
مــــنو بــــیدار نــــکنید مــــیخوام بــــراش گــــریه کــــن�
بــــگم از زخــــم زبــــونا و از اونــــا کــــه مــــیگن روانــــیَ�
مــــنو بــــیدار نــــکنید ، بــــهش بــــگم چــــه حــــالیَ�
تــــا چــــیزی بــــخوام بــــگم بــــازم دوبــــاره روم نــــشه
مــــنو بــــیدار نــــکنید ، دلــــم مــــیخواد تــــموم نــــشه
مــــیدونم خــــوابه هــــمش ولــــی چــــه خــــواب خــــوبیه
واســــه اونــــهمه دعــــا عــــجب جــــواب خــــوبیه
ای خــــدا ، تــــوی یــــه دل کــــه ایــــن هــــمه غــــم نــــمیشه
مــــنو بــــیدار نــــکنی چــــیزی ازت کـــم نــــمیشه
نــــمیدونی کــــه چــــه خــــوبه وقــــتی دســــتاشو مــــیگیر�
چــــی مــــیشه اگــــه بــــذاری مــــن هــــمین الــــان بــــمیرم...
خط خطی های משורמןו :
بچه که بودم سوار تاب که می شدم بابام خیلی محکم هلم می داد،وقتی تاب می رفت بالای بالا دلم هری می ریخت پایین،ولی نمی تونستم منظورمو برسونم به بابام میگفتم"اونطوری هلم نده یه چیزی میفته تو دلم می ترسم"و بابام بهم می خندید...
اینروزا وقتی نشستم سر کلاس سعی می کنم همش سرم پایین باشه،آخه هربار که سرمو میارم بالا و چشمم به تو میفته یه چیزی میفته تو دلم...خیلی میترسم...
خط خطی های משורמןו :
هرچی سرفه می کنم راه گلوم باز نمی شه،یه حرفی مونده توش،بخاطر ترس از جوابی که از تو می شنوه می ترسه بالا بیاد و به خاطر بغضی که راهشو بسته نم یتونه پایین بره...مامانم یه قاشق دیگه شربت سرفه برام آورده تو اتاق،میگه بخور پسرم راه گلوت باز بشه،میخورم ولی با شربت باز نمیشه راه گلویی که پیش تو گیر کرده...
جا داره از سوغاتی هدیه ای که به هممون دادین خیلی تشکر کنم♥
عید همه بچه های 4جوک مبارک
خط خطی های משורמןו :
اینروزا همه میگن آخیـــــــــــــــــش تموم شد و روزای تعطیلی رو میشمرن و یه چیزی تو چشاشون برق میزنه...
منم میگم تموم شد و روزایی که قرار نیست ببینمت رو میشمرم، روزایی که باید خیلی به خودم فشار بیارم تا یه چیزی تو چشام برق نزنه...
وقتی ساعت یا الارم گوشی برای نماز صبح زنگ میزنه یه لحظه ی خیلی کوتاه هست که بین یه دوراهی میمونی با خودت میگی یکم دیگه بخوابم حالا وقت هست و یا به چشمات فشار میاری و بازشون میکنی و از رختخواب گرمت دل میکنی...
لایک=ایشالا هممون مخصوصا خودم(که چن روزه نماز صبحم قضا شده و خیلی ازین بابت ناراحتم)همیشه راه دومو انتخاب کنیم.
خط خطی های משורמןו :
می روم از لحظه ای دل بکنم عاقبت
طاقت ماندن نماند،می شکنم عاقبت
می روم و می برم با خودم این درد را
این تن یخ بسته را،این هوس سرد را
می روم و می شوم دورتر از یادها
بغض فروخورده ام در نفس بادها
هیچ حصاری نماند،غرق رهایی من�
بی منم و بی تنم،این منم آری من�
با توام ای سرنوشت،با کلک ساده ات
روح بلندم نشد بسته ی قلاده ات...
خط خطی های משורמןו :
امروز با چشمام دعوام شد...تنها نشسته بودم تو کلاس،یهو اومد تو،میخواست شال گردنشو که جا مونده بود برداره،با اینکه هر دوشون بهم قول داده بودن سر به زیر باشن از وقتی اومد تو زل زدن بهش تا وقتی که پشت در کلاس گم شد،خیلی دعواشون کردم خیلی...اونقدر که شب رو بالش خیس خوابم برد...
خط خطی های משורמןו :
توی سالن داشتم بصورت کاملا غـــــــیــــــــراتفاقی از کنارش رد میشدم که شنیدم به دوستش گفت میخوان عیدو برن سفر،زود نیت کردم و زیر لب سه تا آیه الکرسی خوندم و بعد به نزدیکترین جایی که اون بود فوت کردم...سمت چپ قفسه سینه م...
يارو دو روزه رفته خارج
عرق رسیدنش هنوز خشک نشده
تو اینترنت یه عکس فرستاده میگه: گرفتیش ؟
میگم :نه! هنوز دانلود نشده
میگه : شِت !!!! اونجا هنوز سرعت اینترنت درست نشده ؟ :|
این سیاست های افزایش جمعیت در کل خوبه ولی بعضیا دیگه زدن به سیم آخر واسه تبلیغ بچه دار شدن!!!
نشسته بودیم با خانواده شبکه پویا کارتون میدیدیم (چیه خو از همه شبکه ها بهتره)این زیرنویس رد شد:
پدر و مادرهای عزیز فرزندان جدید زندگی را گلستان می کند!!!
توجه...........توجه
پسته دست دوم رسید،مال یه پیرزن پولدار بوده که دندون نداشته فقط نمکشو میک زده...خخخخخ :)
گفتم چقدر احساس تنهایی می کنم:(
گفتی من که نزدیکم...
(بقره 186)
در برابر تقدیر خداوند مانند کودک یک ساله باش که وقتی او را به هوا می اندازی می خندد...چون ایمان دارد که تو او را خواهی گرفت...
اینو جایی خوندم دیدم قشنگه برا شما هم بگم :)
توی مبل فرو رفته بودم و به یکی از مجلات مُدی که زنم همیشه می خرد نگاه میکردم. چه مانکن هائی، چقدر زیبا، چقدر شکیل و تمنا برانگیز.
زنم داشت به گلدان شمعدانی که همیشه گوشه اتاق است ور می رفت. شاخه های اضافی را می گرفت و برگ های خشک شده را جدا می کرد. از دیدن اندام گرد و قلنبه اش لبخندی گوشه لبم پیدا شد. از مقایسه او با دخترهای توی مجله خنده ام گرفته بود.
... زنم آنچنان سریع برگشت و نگاهم کرد که فرصت نکردم لبخندم را جمع و جورکنم.
گلدان شمعدانی را برداشت و روبروی من ایستاد و گفت:
نگاه کن! این گل ها هیچ شکل رزهای تازه ای نیستند که دیروز خریده ام. من عاشق عطر و بوی رز هستم. جوان، نورسته، خوشبو و با طراوت. گل های شمعدانی هرگز به زیبائی و شادابی آنها نیستند، اما می دانی تفاوتشان چیست؟
بعد، بدون این که منتظر پاسخم باشد اشاره ای به خاک گلدان کرد و گفت:
اینجا! تفاوت اینجاست. در ریشه هائی که توی خاک اند. رزها دو روزی به اتاق صفامی دهند و بعد پژمرده می شوند، ولی این شمعدانی ها، ریشه در خاک دارند و به این زودی ها از بین نمی روند. سعی می کنند همیشه صفابخش اتاقمان باشند.
چرخی زد و روی یک صندلی راحتی نشست و کتاب مورد علاقه اش را به دست گرفت.
کنارش رفتم و گونه اش را بوسیدم. این لذت بخش ترین بوسه ای بود که بر گونه یک گل شمعدانی زدم.
برای خیانت هزار راه هست، اما هیچکدام به اندازه تظاهر به دوست داشتن کثیف نیست...
خدا: بنده ي من نماز شب بخوان و آن يازده رکعت است.
بنده: خدايا !خسته ام!نمي توانم.
خدا: بنده ي من، دو رکعت نماز شفع و يک رکعت نماز وتر بخوان.
بنده: خدايا !خسته ام برايم مشکل است نيمه شب بيدار شوم.
خدا: بنده ي من قبل از خواب اين سه رکعت را بخوان
بنده: خدايا سه رکعت زياد است
خدا: بنده ي من فقط يک رکعت نماز وتر بخوان
بنده: خدايا !امروز خيلي خسته ام!آيا راه ديگري ندارد؟
خدا: بنده ي من قبل از خواب وضو بگير و رو به آسمان کن و بگو يا الله
بنده: خدايا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم مي پرد!
خدا: بنده ي من همانجا که دراز کشيده اي تيمم کن و بگو يا الله
بنده: خدايا هوا سرد است!نمي توانم دستانم را از زير پتو در بياور�
خدا: بنده ي من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب مي کني�
بنده اعتنايي نمي کند و مي خوابد
خدا:ملائکه ي من! ببينيد من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده، او را بيدار کنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
ملائکه: خداوندا! دوباره او را بيدار کرديم ،اما باز خوابيد
خدا: ملائکه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست
ملائکه: پروردگارا! باز هم بيدار نمي شود!
خدا: اذان صبح را مي گويند هنگام طلوع آفتاب است اي بنده ي من بيدار شو نماز صبحت قضا مي شود خورشيد از مشرق سر بر مي آورد
ملائکه:خداوندا نمي خواهي با او قهر کني؟
خدا: او جز من کسي را ندارد...شايد توبه کرد...
بنده ی من تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا میدهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صد ها خدا داری...
^^^چی شد که عاشقش شدم؟^^^
...خودمم که فکر میکنم میبینم ماجرای من شاید عین قصه ها و فیلما بنظر بیاد...اواخر ترم اول بود که در اثر نمک ریختنای زیادم بچه ها منو نماینده کلاس کردن.منِ بی شعورِ احمق هنوز تو کتم نرفته بود که نمیتونم توجه "بهار"و جلب کنم.گاها با مزه هایی که میپروندم کلاس میرفت رو هوا...نامرد پوزخندم نمیزد:(نه که دختر ساکت و گوشه گیری باشه...اصلا...دیده بودم که تو جمع دخترا میگفت و میخندید...دیده بودم رو لپاش چال میفته...با خودم گفتم حتما با من لج کرده منم لجم گرفت...امتحانا شروع شد بعنوان نماینده شماره موبایل همه رو داشتم که در صورت تغییرات احتمالی زمان امتحانا بهشون خبر بدم...و من یه کار خیلی وحشتناک کردم...و بهار ترم اول تو درس فیزیک 1 (3 واحد) صفر گرفت...