#خاطرات خنده دار

(
(*_*)cutest.girl(*~* ۵ سال پیش
جوک

مامانم و خالم همینطور که از خنده غش کرده بودن، داشتن تعریف میکردن تو دوران بچگی من و دخترخالم بمون میگفتن مانکنای پشت ویترین مغازه‌ها بچه‌هایی بودن که ماماناشونو اذیت کردن و برای تنبیه خشکشون کردن. پشمای یونیسف و حقوق کودک همونجا از این مدل جدید کودک‌آزاری ریخت.
⁩⁦⁦

M
M.f ۵ سال پیش
جوک

یکی از تصورات روز عروسیم اینه که وقتی من با آقاموووننن(عقق)تو پورشش نشستم یهو بگم:عع یادم رفت لباس عروس رو بردارم. اونم بگه:خودم میارم خانومی. بره اونور خیابون زنگ بزنه فاطی(خواهرم) لباس رو بهش بده ودر حالیکه برمیگرده سمت ماشین ی لبخند عاشقانه چندش بزنه ومنم جوابش رو بالبخند زیبایی بدم ک یهو ی ماشین بزنه بهش اونم بچسبه به کف خیابون منم بپرم جیغ و داد و گریه وفریاد بعد از اونور خیابون رضا بهرام با میکروفون بیاد و درحالیکه ژست احساسی گرفته دورش پر بخاره بخونه :چشمانت داروندارم بود دار و ندارم کوش؟ من دل بستم به آن ک دلدارم بود دلبر نابم بوددد ......و همچنان ک من دارم زجه میزنم دوربین بره عقب و فیلم تموم بشه. بعد بفرستمش جشنواره فیلم کن ایندفه من برنده بشم و درحالیکه ک دارم جایزم رو دریافت میکنم یه زبون واسه اصغر فرهادی در بیارم تا... بسوزه . دوستان پست اولمه لطفاً حمایت کنید.

j
john wick. 88 ۵ سال پیش
جوک

آقا ما داخل مدرسه بودیم اونم کلاس پنجم،معلممون چون امتحانارو روز قبل خوب نداده بودیم خیلی عصبانی بود داشت دوباره اون سوال هارو برامون توضیح میداد اصن کسی جرعت حرف زدن نداشت،که ناگهان یک نفر باد معدش با صدای بلند دراومد(جوری که معلم هم فهمید)بعد کلاس پوکید:)))چند نفری هم گفتن باد بهاری وزید:|||که معلممون هم اونایی که مسخره کردن رو انداخت بیرون هم اون بچه معصوم:|
.
معلم://///
.
منಠ◡ಠ
.
کلاس:)))))
.
اون بچه:$
.
زئوس:wat

S
Sam1300 ۵ سال پیش
جوک

یبار سر کلاس بودم (جلسه اول) داشتم با دوستم حرف می زدم یهو استاد گفت خفه شید وگرنه حذفتون میکنم ماهم ادامه دادیم و حرف زدیم انگار نه انگار عصبی شد گفت اسماتون چیه (نمیدونست) ماهم از این موقعیت استفاده کردیم دیدیم وسط بندری رقصیدیم برگشت گفت یا حذف میکنید یا بندازمتون بیرون یهو جو بندری گرفتم گفتم حالا نمی‌خوام حالا نمی‌خوام دیگه استاد دیوونه شد با خط کش دنبالمون کرد کصافط هیچی دیگه دوتایی در رفتیم حذف ترم کردیم ولی خاطره شد

k
kimi80D ۵ سال پیش
جوک

ساعت 2:00 صبح بود
+امیرو؟
-جانو؟
+یه چیزی بگم؟
-بگو
+خیلی وقته میخاستم بهت بگم ،اما خب هر دفعه خجالت کشیدم، رو نمیشد
الانم روم نمیشه
-بدو بگووووو
+آخه...اممم میترسم ناراحت بشی
-نه ناراحت نمیشم بگو زود
+من
فقط میخاستم بگ�
سگ تو روحت ^_^
-الان هر کسی به جای تو بود به 20 روش سامورایی نفله ش میکرد�
-اوه چه خشن
الفرار
نصفه شب بود دیگه حوصلم سر رفته بود

ع
علی ۵ سال پیش
جوک

امتحان پایان ترم داشتیم هیچیییی نخونده بودیم کلا از اول ترم هیچی یاد نگرفته بودیم خیلی هم میترسیدیم قبول نشیم ، خلاصه با دوستم یه نقشه کشیدیم و قرار شد وقتی استادمون اومد برنیم زیر گریه و بهش بگیم همین الآن خبر دادن بابا بزرگمون مرده
( قبلا به استادمون گفته بودیم ما قوم میشیم) و حالاهم هرچی براشون زنگ میزنیم جواب نمیدن واین چیزا.. رفتیم توی سالن و منتظر شدیم استاد بیاد و همین که اومد ماهم شروع کردیم به گریه کردن و این چیزا اون بیچاره هم باورش شد و همش دلداریمون میداد و گفت برید خونه گفتیم نه استاد ما امتحان میدیم خلاصه رفتیم سر کلاس نشستیم و استادمون از همه امتحان گرفت به ما گفت از شما جلسه بعد امتحان میگیرم :-) ماهم آخر کلاس نشستیم همش سرمون رو میز بود یواش یواش میخندیدیم اونام فکر میکردن گریه میکنیم و دلداری میدادن اون روزم گذشت و جلسه بعد اومد منو دوستم با لباس مشکی رفتیم و بازم برای امتحان نخوندیم B-)
اینم بگم که پدربزرگم و مادربزرگم چند ساله فوت شدن لطفا اگه میشه برای شادی روحشون یه صلوات بفرسین
عزیزان اگه یه ذره هم خندیدید با لایک هاتون حمایتم کنید اولین جوکی هس که فرستادم

#
#%pari%# ۵ سال پیش
جوک

من و سه تا از دوستام پیش یکی میرفتیم کلاس ریاضی
چون نزدیک امتحانات خرداد بود دختر و پسرا قاطی بود
منو و رفیقام ب خط نشسته بودیم منم وسط بودم یهو دیدیم ی صدای ناجور از یکی در رفت @_@
من برگشتم ب رفیقم نگاه کردم اون یکی رفیقم برگشت ب اون یکی رفیقم نگاه کرد ما چهار نفر ب هم نگاه گردیم یهو بوو�
زدیم زیر خنده بیچاره پسره قیافش سرخ شده بود از خجالت بلند شد رفت

آ
آرزو ۵ سال پیش
جوک

دیروز یه نفر تو روبیکا بهم پی ام داده: سلام. با من دوست میشی؟
منم گفتم سلام چند سالته؟
اومده میگه اسمم محیا و 8 سالمه :/
یعنی... کارش از بلاک گذشته بود. کلا من ردددد دادم:|
چرا به بچه هاتون اینهمه دسترسی میدین خو؟
اولین پسته حمایت کنین لدفن

گ
گمنام ۵ سال پیش
جوک

بســـم اللّه الرحمــن الرحیــ�
#داستان_امرزنده
بخون کوتاهی نکن و پخشش کن????
از عزرائیل پرسیدند:
تا بحال گریه نکردی زمانیکه جان بنی آدمکی را میگرفتی؟
عزرائیل جواب داد:
یک بار خندیدم،
یک بار گریه کرد�
و یک بار ترسیدم.
."خنده ام" زمانی بود که به من فرمان داده شد جان مردی را بگیرم،اورا درکنار کفاشی یافتم که به کفاش میگفت: کفشم را طوری بدوز که یک سال دوام بیاورد! به حالش خندیدم و جانش را گرفتم..
"گریه ام" زمانی بود که به من دستور داده شد جان زنی را بگیرم، او را در بیابانی گرم و بی درخت وآب یافتم که درحال زایمان بود.. منتظرماندم تا نوزادش به دنیا آمد سپس جانش را گرفتم.. دلم به حال آن نوزاد بی سرپناه درآن بیابان گرم سوخت و گریه کردم.. "ترسم" زمانی بود که خداوند به من امر کرد جان فقیهی را بگیرم، نوری از اتاقش می آمد هرچه نزدیکتر میشدم نور بیشتر میشد و زمانیکه جانش را می گرفتم از درخشش چهره اش وحشت زده شدم.. دراین هنگام خداوند فرمود :
میدانی آن عالم نورانی کیست؟..
او همان نوزادی ست که جان مادرش را گرفتی.
من مسئولیت حمایتش را عهده دار بودم،

س
سعید خان ۵ سال پیش
جوک

عاقا شلوار کردی عباس تو دماغم اگه دروغ بگم 0_0 ما یه کوییک داریم یه روز بابام سوییچ رو داد گفت که برو خواهرت رو (متولد ۹۵) بیار عاقا ما هم که از خدا خواسته خلاصه ماشینو بردیم بیرون صدای ضبطو تا ۷۰ اوردم بالا ینی ماشین میلرزیدا ملتم مث گاو نیگا میکردن حالا اجیمونو اوردیم (صدا هنوز زیاد بود) اجیم گفت :اسکل بیلی (بیلی رو ازخودش دراورد) منم خندم گرفت بعد شد قهقهه یهو صدای تصادف اومد منم با مغز رفتم تو فرمون (هنوز داشتم میخندیدم ) عاقا همینجوری میخندیدم یهو ایربگ تازه فهمید ما تصادف کردیم اندازه لاستیک کامیون باد شد :) منم با پس گردنم چنان رفتم تو صندلی که هنوز مهره های گردنم رو پشت گوشم احساس میکنم :(
لایک : اسکل خنگ
تازه بابام که مهربون بود هیچی نگفت تا اومدم منو گرفت به باد کتک الانم کوییک نازمون تو تعمیرگاه داره فحشم میده

R
Ravankhah ۵ سال پیش
جوک

رفتم مطب دکتر معدم بهم ریخته بود ماهیچه پامم گزگز میکرد ب خاطر کمبود ویتامین ب ۱۲ خلاصه رفنم نشستم میگم اقای دکتر معدم بهم ریخته وقتی هم اینجوری میشم اول سرم بعد گردنم بعد معدم درد میگیره و همینطور ماهیچه هام گزگز میکنن برگشت گف چیزه خاصی نیست داری سقط میشی /×× با سپاس از روحیه دادنش

ص
صلوات بفرست ۵ سال پیش
جوک

سلام ب همه چهارلطیفه ای ها
آقا ما ی اکیب سه نفره ایم (من .محمدرضا.سامان)رفیق و همه جا باهمیم.
خاطره برای سال نهمه ک چندروزی سامان مریض شده بود و محمدرضا میخاست بره عیادت که سامان بش گفته بود برام شیاف بگیر(کلا بی کلاسیم خب شربت یا آمبول) حالا مکالمه ممدزضا و نسخه بیچ دارو خونه:
ممدزضا:سلام خسته نباشید ببخشید شیاف میخاست�
نسخه بیچ:برای کی میخاید؟
ممدزضا:برای سامان(:
نسخه بیچ:نه منظورم اینه که چندسالشه
ممدرضا:اها 15
نسخه بیچ:خب برای چی میخاید؟
ممدرضا:برای باسن(من ک دیگه جر خوردم اینجا)
نسخه بیچ:نه برای تب میخاید یا درد؟
ممدرضا:اها اسهال داره................
خدایی نمی دونم چطوری هنوز با همی�
قابل توجه دوستی که از ذوستش امیررضا گفته بود (همه یدونه داریم)

جوک

یه کتاب داشتم ، اسمش پداگوژی بود (برای فنی و حرفه‌ای) یروز دوستم مشخصات این کتابو فرستاد برام و گفت اسمشو بفرست. منم نوشتم پداگـ...ــوزی. دیدم یهو دوستم اس فرستاد از کتابه بدت میاد؟
منم نوشتم نه. گفت پس چرا نوشتی پداگـ...ــوزی؟ منم رفتم دیدم ای دل غافل!! [ز] رو نگه نداشتم بشه {ژ} :(((( از اون به بعد هروقت اون دوستم منو میبینه میگه پداگـ..ـوزی حالش چه طوره メ-(

م
مانی جون ۵ سال پیش
جوک

سلام. مانی هستم، ۸ سالمه، پدرم استاد دانشگاهه.
پدرم توی گروه تلگرامی درسی دانشجوها با یه اسم دیگه عضو شد تا ببینه دانشجوهاش برای امتحان پایانترم میخوان چکار کنن. وقتی فهمید دانشجوهاش میخوان یه تقلب دسته جمعی بکنن، یک امتحان رياضى سختی گرفت که ظاهرا گریه بچه ها در اومده. بعد امتحان همکارای بابام زنگ زدن گفتن حاجی ما اساتید رياضى هم از امتحان سخت تو پاسی نمیگیریم. بابامم به تمام دانشجوهاش نمره ۱ داد