s

shahab

@الشهاب الدین · ۱۳ امتیاز

★★★☆☆ ۳ از ۵ (۴۰ رأی)

م
مانی جون ۵ سال پیش
جوک

سلام. مانی هستم، ۸ سالمه، پدرم استاد دانشگاهه.
پدرم توی گروه تلگرامی درسی دانشجوها با یه اسم دیگه عضو شد تا ببینه دانشجوهاش برای امتحان پایانترم میخوان چکار کنن. وقتی فهمید دانشجوهاش میخوان یه تقلب دسته جمعی بکنن، یک امتحان رياضى سختی گرفت که ظاهرا گریه بچه ها در اومده. بعد امتحان همکارای بابام زنگ زدن گفتن حاجی ما اساتید رياضى هم از امتحان سخت تو پاسی نمیگیریم. بابامم به تمام دانشجوهاش نمره ۱ داد

م
مانی جون ۵ سال پیش
جوک

سلام. مانی هستم، ۸ سالمه
پدرم استاد دانشگاهه.
پدرم این ترم که کلاسهاش مجازی شده بود، به هیچ کدوم از دانشجوهاش پاسی نداد. از پدرم پرسیدم چرا همه رو انداختی؟ گفت: چطور میشه من سر کلاس هرچی میپرسم بچه ها بلد نیستند جواب بدن ولی در امتحان مجازی پایانترم که بینهایت سخت گرفتم همشون از یک کنار مثل هم گزینه ها رو زدن و تمام ۵۰ نفرشون تست شماره ۱۴ را نزدن...
یه کم عینکمو جابجا کردم و فکر کردم، من به پدرم حق میدم که به دانشجوهاش ۱ از ۲۰ بده

م
مانی جون ۶ سال پیش
جوک

سلام. مانی هستم، ۸ ساله
پدرم استاد دانشگاهه.
پدرم تعریف میکرد قرار بوده از دانشجوهاش امتحان بگیره، بچه ها گفتن استاد امروز امتحان ترمودینامیک داشتیم، لطفا از ما امتحان نگیرین. پدرم قبول کرده. تایم استراحت از همکارش (استاد ترمودینامیک) سوال کرده، ایشونم به پدرم گفته بچه ها گفتن با شما امتحان دارن و منم ازشون میانترم ترمودینامیک نگرفتم.

م
مانی جون ۶ سال پیش
جوک

سلام. من مانی هستم. ۸ ساله
پدرم استاد دانشگاهه.
امتحانات من هشتم خردادماه تموم شد و با گوشی پدرم مدام بازی دانلود میکردم. یه بار در حین بازی، یه پیغام تلگرامی برای پدرم اومد که : استاد عزیزم سلام. من دانشجوی ترم آخر درس معادلات دیفرانسیل شما دانشگاه... هستم، امکانش هست گوشه ای از سوالات امتحانو به من بگین تا همون مباحثو خوب بخونم و پاس بشم. مرسی.
من به بابام چیزی نگفتم. رفتم از پوشه سوالات امتحانیش، یک نمونه امتحان معادلات دیفرانسیل که مال یک دانشگاه دیگه بودو عکس گرفتم جوری که اسم دانشگاه توی عکس نیفته و براش فرستادم. بنده خدا کلی تشکر کرد. از گوشی پدرم، اون عکس و مکالمات تلگرام دانشجوشو پاک کردم.
آخر خرداد امتحان معادلات دیفرانسیلشون بود، ظهر بابام خیلی عصبانی اومد منزل و بلند بلند به مامانم میگفت: یک ترم با کلی زحمت به این دانشجوها درس یاد دادم، آخرش هم دانشجوها سر جلسه امتحان پایانی هیچی بلد نبودن، همشون سفید دادن و پا شدن رفتن.

م
مانی جون ۶ سال پیش
جوک

سلام. من مانی هستم، ۸ ساله.
پدرم استاد دانشگاهه.
به پدرم توی تابستون درس دادن که ارائه بده. یه روز مامانم بیشتر باید اداره میموند، پدرم گفت مانی حاضر شو بریم دانشگاه کلاس دارم (من از تنهایی بشدت میترسم)، سر کلاس یکی از دانشجوها گفت استاد هوا گرمه، بستنی مهمونمون کنید. پدرم توی رودرواسی کارت بانکیشو داد به من، دانشجوها را شمرد، گفت مانی برو ۴۰ تا بستنی بخر. منم از سوپر مارکت بیرون دانشگاه بستنی مگنوم چهل تا خریدم، شد ۲۰۰ هزار تومن، برگشتم سر کلاس.
تراکنش و کارت بانکیو به پدرم تحویل دادم و شروع کردم بستنی خوردن. بابام تراکنشو دید، جا خورد، چپ چپ نگاهم کرد ولی چیزی نگفت. توی راه برگشت دعوام نکرد فقط گفت: باید بستنی هزار تومنی میخریدی. در ضمن تا ۲ماه، پول تو جیبی بهت نمیدم.

م
مانی جون ۶ سال پیش
جوک

سلام. من مانی هستم، ۸ ساله
پدرم استاد دانشگاهه.
یه روز که مامانم منزل نبود، مجبور شدم با پدرم برم دانشگاه چون تنهایی میترسیدم خونه بمونم.
پدرم منو گذاشت اتاق اساتید و رفت کلاس روبرویی برای تدریس. یه کم که گذشت از بیکاری حوصله ام سر رفت، رفتم سر کلاس، پدرم گرم نوشتن پای تخته بود و اصلا نفهمید من وارد کلاس شدم. چهره من خیلی شبیه پدرمه. دانشجوها فهمیدن پسر استادشون وارد کلاس شده. پچ پچ و ریز خندیدن ها شروع شد. اضطراب منو گرفت.
بعد چند دقیقه، بخاطر استرس حس کردم به شدت دستشویی دارم. یکدفعه عین جت از جام بلند شدم و جیغ کشیدم بابایی دستشویی کجاست؟ کلاس رفت روی هوا، بنده خدا پدرم بدجوری شوکه شده بود و منو با یه پس گردنی محکم و جانانه روانه دستشویی کرد.

م
مانی جون ۶ سال پیش
جوک

سلام. من مانی هستم، ۸ ساله.
پدرم استاد دانشگاهه.
توی تیرماه با پدرم رفتم دانشگاه تا پدرم برگه های تصحیح شده رو تحویل دانشگاه بده. یه دفعه از پشت ستون یه دانشجو پرید بیرون گفت استاد بخدا من تحت پوشش بهزیستیم، بی پولم و اگه پاسی ندین مجبورم ترک تحصیل کنم و موادفروش میشم و کلی حرف دیگه.
ولی من زودی پریدم وسط حرف دانشجو و به بابام گفتم: بابایی بابایی من دیدم این آقاهه کوچه پشتی از شاسی بلند پیاده شد. یکدفعه دانشجوهه یجوری عصبی و بد نگام کرد که از ترس رفتم پشت بابام قایم شدم.

م
مانی جون ۷ سال پیش
جوک

سلام. من مانی هستم، ۸ ساله
پدرم استاد دانشگاهه.
یه روز من و مامان با ماشین رفتیم دانشگاه دنبال پدرم، من تنهایی رفتم داخل دانشگاه دنبال پدرم، توی راهرو دیدم یه دانشجو با گریه رفت سمت پدرم، سرشو گذاشت روی شونه پدر و گریه شدیدی کرد، پدرمم چند قطره ای اشک ریخت، دانشجو هق هق کنان بریده بریده به پدرم میگفت مامان بابام طلاق گرفتن، حالم بده و نمره میخوام.
پدرمم با همون حالت گریه بهش گفت: باشه خیالت راحت فقط طلاقنامه رو فردا بیار ببینم تا پاسیتو بدم. بعدش اومد سمت من.
دیدم که دانشجو دستاشو محکم مشت کرد و آروم فحش داد