سلام. من مانی هستم، ۸ ساله
پدرم استاد دانشگاهه.
یه روز من و مامان با ماشین رفتیم دانشگاه دنبال پدرم، من تنهایی رفتم داخل دانشگاه دنبال پدرم، توی راهرو دیدم یه دانشجو با گریه رفت سمت پدرم، سرشو گذاشت روی شونه پدر و گریه شدیدی کرد، پدرمم چند قطره ای اشک ریخت، دانشجو هق هق کنان بریده بریده به پدرم میگفت مامان بابام طلاق گرفتن، حالم بده و نمره میخوام.
پدرمم با همون حالت گریه بهش گفت: باشه خیالت راحت فقط طلاقنامه رو فردا بیار ببینم تا پاسیتو بدم. بعدش اومد سمت من.
دیدم که دانشجو دستاشو محکم مشت کرد و آروم فحش داد