#خاطرات خنده دار

ی
یه بنده خدا ۵ سال پیش
جوک

اسم پروفایل تلگرامم اسم داداشمه بعد منو رفته بودن تو یه گروه چت عضو کرده بودن منم هر کی میومد پی وی شماره داداشمو می دادم بهشون (حالا داداشم کلاس ششمه) خلاصه این دخترا زنگ میزدن بهش اون بیچاره هم هنگ میکرد یه بار بابام که از این زنگ زدنا عصبانی شده بودن خودشون گوشی رو برداشتن حالا چی شنیدن بماند ولی بعدش با داداشم یه دعوای مفصل داشتن منم این طرف داشتم از خنده غش میکردم .
اگه تو هم مثل من انقدر با محبتی لایک کن

P
Pariiii ۵ سال پیش
جوک

اون قدیما که با دختر خاله و پسرخاله و... بازی میکردم و بچه بودم یه قانون نانوشته برا گل یا پوچ وجود داشت که میگفت اون دستی که توش گله نبضش تند تر می تپه برا همین دست طرف رو می گرفتیم و نبضش رو چک میکردیم که ببینیم گل تو کدومه
اون اولا که به سن تکلیف رسیده بودم و احکام و اینا رو فهمیده بودم
یه بار دو باره خواستیم باهم بازی کنیم واز قضا گل تو دست من بود
حالا هی پسر داییم میگف باید دستتو بگیرم هی من میگفتم نه دیگه این قانون قبول نیس و... ( روم نمی شد بگم نامحرمی) هیچی دیگه نزدیک بود دعوا شه سر این موضوع منم که بی اعصاب... ولی خدا رو شکر دختر داییم اومد وسط قضیه ختم به خیر شد ...
الان چند سال از اون سالا گذشته و مکالمه الانمون از یه سلام خدافظ فرا تر نمیره و واقعن دلم برا اون روزا و اون بازیا که برا همچین چیزای مسخره ای تموم شد تنگ شده ....
افسوس و صد افسوس برا این میزان از تباهی من):

m
ma HD is ۵ سال پیش
جوک

_رشد منفی جمعیت چه عواقبی داره؟؟
تورو خدا یکی بهم برسونه معلم داره میپرسه =//////
ندا:نمدونم والا
شادی:یکم درسم بخونی بد نیس. ایش
فاطی:صفحه شونزده بالاش.عه نه وایسا این نیس
ساناز:باعث پیل صدن جامعه پیخه! بدوخ برو بگو!
ملیح:پیدا کردم! پیوی فرستادم برات^^
_وی پس از تشکر پاسخ را ارسال میکند.
(اندر گروه‌‌درسی‌ دانش‌اموزان)
لطفا دیگه دبیرا تو پیوی یواشکی خبر اینجارو نگیرن.مرسی اه

(
(Your friend) ۵ سال پیش
جوک

(Your friend) به معنای دوست شما
یه سال‌ موقع انجیرا (استان فارسیا میدونن چی میگم) با داییم و پدر بزرگم تو انجیرستون خوابیدیم که یه وخ نصفه شب کسی نیاد انجیر بدزده
ساعت‌ 3 شب همه خواب بودن ولی از اونجایی که من آدم ترسویی هستم خوابم نمی‌برد (تو پشه بند هم خوابیده بودیم)
یه لحظه یه نور دیدم اولش ترسیدم ولی بعد که نگاه کردم دیدم یه مرده پتو انداخته رو خودش و داره انجیرارو جمع میکنه ببره
منم داییم و پدر بزرگمو بیدار کردم و پدر بزرگم گفت ساکت باشین و آروم پشت سر من بیایین ما هم رفتیم وقتي رسیدیم نزدیکش داییم با دست زد سر شونش(ساعت‌ 3 نصفه شب)
طرف که یه لحظه روح خمینی اومد جلو چشاش همونجا نشست تا نیم ساعت‌ هیچی نمی‌گفت بعدشم هرچی انجیر جمع کرده بود  رو گذاشت همونجا و رفت حتی روش نشد معضرت خواهی کنه بدبخت

ص
صلوات بفرست ۵ سال پیش
جوک

اقا دو سال پیش داشتم بادمجون کباب میفروختم.
البتعوه در کنار بلال و چای و خیلی چیزای دیگه.
ما ب بادمجونا روغن میزنیم تا راحت بشه پوستشونو کند.
ی شب دوتا دختر اومدن دو تا بادمجون کباب گرفتن و وقتی دیدن روغن خورده دوتا هم خام بردن.
اره خیلی زرنگ بودن رفتن بعد از خوردن اونا خودشون اونا رو کباب کردن.
چقدر منحرفی چقدرررر
اسم منو بخون اگه فرستادی لایک کن

ی
یه بنده خدا ۵ سال پیش
جوک

تو یه عروسی به خانمی که کنارم بود گفتم اون دختره رو که آرایش بدی داره میبینین چه جوری میرقصه اصلا بلد نیست با اون آبرو هاش ( آخه ابروهاشو خیلی بد برداشته بود ) خانمه هم که سرخ شده بود گفت اون پسر منه
آخه برادر (خواهر)چه وضعشه مردم رو خجالت میدین

N
Nilofar ۵ سال پیش
جوک

یـ بابا بزرگ دارم گلاب بـ روتون شب اداری داره خخخ صبح ک بـیدار میشه بـ مامان بزرگ ام میگه بـیا توام کـنارم بشین
مامان بزرگ ام میگه رو اون تشک پر از شاش ات
هرروز صبح موقع نماز ام با رو همون تشک تیمم میزنه و نماز میخونه
ــــــ اولین جکم هست اگه بی مزه است ببخشید

ی
یاسمنگولا 83 ۵ سال پیش
جوک

یه بار سر کلاس بودیم دبیرمونم یه ادم سفت و سخت بود. دیدم امبولانس اومده تو حیاط . منم گفتم برم فضولی واسه اولین بار تو عمرم اجازه گرفتم برم دسشویی معلمه ن گذاشت ن برداشت داد زد الان چ موقع دسشوییه خانوم و بدین صورت ابروی من رفت. خلاصه ک اره فضولی چیز خوبی نیست. : |

گ
جوک

این تبلیغه هست؟ که بچه هه خرید مامانش رو باز می کنه و میگه
ماماااااان !
ماش داااااریم ( من با ۱۸ سال سن به جز سوپ نمی دونم کجا ماش می ریزن )
یه سری ننم گوجه سبز خریده بود
گفتم آخ جووووون . گووووجه سببب...
با دمپایی ابری یه جوری کوبید دهنم و گفت : ذلیل مرررردددده ندیییید بدیییید . ای مرده شور عمت رو ببرن !
مگه تا حالا نخووووردی ؟؟
نتیجه اخلاقی : ماسک بزنید .
سُس ماش پلیز
#کودکی_تلخ ):

S
S_bad ۵ سال پیش
جوک

اواخر امتحانا بود ، بيکار بوديم که يکي از بچه ها گفت بيايم زنگ بزنيم ملتو سرکار بذاريم ...خلاصه قرار شد به کراش يکي از بچه ها زنگ بزنيم و منه نگون بخت حرف بزن�
اسم کراش دوستم محمد بود، وقتي زنگ زديمو جواب داد گفتم:سلام همراه محمد فلاني؟
با اينک خيلي خلاقيت ب خرج داده بودم و فاميليشو عوض کرده بودم:) در کمال ناباوري گفت : بله بفرماييد
خيلي شيک و مجلسي گفتم: من خواهرتم
هيچي ديگ اين به عنوان اخرين مراحمتم تا الان ثبت شده

S
Soldier.M ۵ سال پیش
جوک

یروز بابام گفت بیا بریم استخر شنا یادت بد�
تو رختکن استخر بودیم داشتم شلوارمو در میاوردم بابام خودشو انداخت روم دماغ و دهنم رو گرفت گفت فک کن داری غرق میشی خودتو نجات بده????
بعدشم وایساده بودم کنار حوضچه آب سرد بابام هولم داد اونتو و خودش وایساد خندید
فک کنم بیشتر می خواست منو آزار بده تا آموزش????

S
S_bad ۵ سال پیش
جوک

زمستون بود...داشتم ميرفتم سوپري تا چيزايي ک لازم داشتمو بخرم ...هوا سرد.بود براي همين درو بسته بودند...ده متر مونده بود ک به معازه برسم روي در ي برگه چسبونده بودن و روش با فونت بزرگ نوشته بودن "درب کشويي است" نميدونم چرا تو اون لحظه مغزم نميتونست چيزيو پردازش کنه يا ب قولي هنگ بودم..رسيدم ب در ...چشمم به متن بود همزمان درو هل دادم ، در باز نشد . گفتم شايد ب سمت بيرون باز ميشه ...کشيدم سمت خودم، باز نشد...چشمم هنوز رو متن بود با خودم ميگفتم يعني چي کشوييه؟ اقا نشد ک بشه سنگين رنگين رفتار کنم ي بسم الله گفتمو مث وحشيا شرو کردم با در کشتي گرفتن ي لحظه سرمو چرخوندم و چشمم خورد ب فروشنده پير ک عصاشو تو هوا تکون ميداد و ميگفت "کشوييه کشوييه" تو لحظه هاي اخر ک کم مونده بود در با کف اسفالت يکي بشه ي دست کوچولو اومدو درو باز کرد ...تا ماه ها تو افق محو بودم

m
mr_dark_phoenix ۵ سال پیش
جوک

ما یک بار همراه بابا بزگمون که راننده اتوبوس بود راهی سفر شدیم سه تا جَوُن تهرانی تو اتوبوس بودن زمین زمان دس مینداختن
اقا از قضا دروازه اصفهان بودیم یکشون اومد گفت:حاجی دمت گرم اینجا بزن کنار من به یکی بدهی دارم باید حتما به یک اصفهانی بدم خلاصه اسرار اسرار
بابا بزرگ بنده خدا ما هم زد کنار و دید عه بی انصاف رفت دسشویی بهش بر خورد.جونه که اومد
-بابابزرگم گفت:ببخشید بابت بدهی چک داشتی؟
+جون: نه !
بابا بزرگم : خب لابد سفته داشتی؟
+نه!
-خب دست خطی نوشته ای چیزی داده بودی؟
+گفت:خب نه!
بابابزرگم گفت: خوب پس میخواستی بخوری و ندی :))

م
محسن آهنگرانی ۵ سال پیش
جوک

دیروز داشتم مسافر کشی میکردم ،یه نفر هم عقب نشسته بود. یکی هم تو خیابون دست بلند کرده بود و داد میزد هی تاسکی تاسکی.ترمز گرفتم و گفتم سوار شو.وقتی نشست اون یکی که عقب نشسته بود گفت خجالت نمیکشی میگی تاسکی تاسکی؟اینی که تازه سوار شده ناراحت شد و گفت :نه .برای چی؟عقبیه گفت :آخه به اینکه نمیگن تاسکی .این شصخیه شصخی فهمیدی؟
والا ...ملت همه روانی شدن.