#خاطرات خنده دار

i
جوک

اعتراف میکنم معلم ریاضی(آقا) جوری ادبم کرد که مامان و بابام تو این چند سال نکردن! قرار بود امتحان بگیره وما هم که کنکوری وحســاس رو امتحان تشریحی با بچه ها قرار گذاشتیم غایب کنیم ^_^ دقیقا نصف کلاس روز امتحان نرفتیم مدرسه، پسفرداش که رفتیم فهمیدیم نامردای حاضر لومون دادن وبا دبیر دست به یکی کردن امتحانو گذاشتن واسه جلسه بعد که میشد فرداo_O
ماهم دیگه نخوندیم و فرداش رفتیم که امتحانو بدیم(با کوله باری از اعتماد به نفس:|)
تا رسیدیم مدرسه دبیرمون جلوی مدیر حساااابی از خجالتمون دراومد و با آسفالت کف حیاط یکیمون کرد،بعدشم یه امتحان خیـلی سخــــت گرفتو نمرشو عیــنا واسه مستمر ترم یک گذاشت !
الآنم که یادش افتادم اشک توی چشمام حلقه زد واقعا بد ضربه ای خوردم :((

.
...pegah... ۶ سال پیش
جوک

دیشب بابام.داشت جوک تعریف میکرد جلو مهمونا منم خندیدم زیاد هی بع بابام.میگفتم دهنت سرویس بعد مامانم.صدام کرده میگه پگاه ینی چی هی به بابات میگی دهنت سرویس میدونی ینی چی دیوونه؟منم میگم ینی چی میگه ینی همون کاری که با ماتحتت میکنن بادهنت کنن ... :/ 

i
جوک

امروز سوتیی دادم که تا زنده ام فراموش نمیکنم! کلاس رانندگی بودم(بعله دیگه ١٨ سالمه ^_^) توی تایم استراحت داشتم دنبال استاد میگشتم ،دیدم گله ی پسرا ایستادن جلوی در یه اتاق، منم اخم کردم و سرمو انداختم پایین که یعنی به شما توجه نمیکنم و این حرفا! در اتاقو با اعتماد به نفس باز کردم وهمزمان بلند گفتم :اســــتـاااااااد .... ، یهو یه دستشویی تاریکو جلوم دیدم •_•پسرا که همدیگه رو جویدن از خنده منم آبروم رفت :(((
تا آخر کلاس با لپای گل انداخته و چشمای پراز اشک به تخته خیره شده بودم :(

م
مانی جون ۶ سال پیش
جوک

سلام. مانی هستم، ۸ ساله
پدرم استاد دانشگاهه.
پدرم تعریف میکرد قرار بوده از دانشجوهاش امتحان بگیره، بچه ها گفتن استاد امروز امتحان ترمودینامیک داشتیم، لطفا از ما امتحان نگیرین. پدرم قبول کرده. تایم استراحت از همکارش (استاد ترمودینامیک) سوال کرده، ایشونم به پدرم گفته بچه ها گفتن با شما امتحان دارن و منم ازشون میانترم ترمودینامیک نگرفتم.

s
saeed ۶ سال پیش
جوک

اینکه میگم واقعی هستاااا
ما چند سال پیش تصمیم گرفتیم که با خانواده بریم تفریح اقا ما رفتیم برگشتیم فرداش خبر دادن شوهر خالم مرده
یه بار دیگه هم باز با خانواده رفتیم تفریح چند روز بعد خبر دادن مادر بزرگم اونم مرده
بعد امروز مامانم گفت بیا بریم با بقیه هماهنگ کن تا بریم تفریح
حالا نمیدونم این دفعه عزرائیل دنبال کیه
خدا بخیر کنه

⬜⬜⬜⬜ ۶ سال پیش
جوک

با بابام بحثمون شد یهو گفت: یادته شیش سالت بود زمستون ساعت ۴صبح با بشکه تو صف نفت بودیم،بهت گفتم از کنار بشکه ی خودمون تکون نخور من برم برات خوراکی بخرم،رفتم ساعت ده برگشتم هیچی هم نخریده بودم؟
گفتم :خب؟
گفت:اومدم خونه خوابیدم،خوب کاری کردم:/
من : :/
بابام : :)))
مامانم : :D
یونیسف : ^ــــ^
سازمان حمایت از کودکان بد سر پرست : ~∆~
عزراعیل: :)))
دوباره من : :((((
یکی اون بشکه نفت رو بده به مـــن ن ن ن ن

م
مانی جون ۶ سال پیش
جوک

سلام. من مانی هستم. ۸ ساله
پدرم استاد دانشگاهه.
امتحانات من هشتم خردادماه تموم شد و با گوشی پدرم مدام بازی دانلود میکردم. یه بار در حین بازی، یه پیغام تلگرامی برای پدرم اومد که : استاد عزیزم سلام. من دانشجوی ترم آخر درس معادلات دیفرانسیل شما دانشگاه... هستم، امکانش هست گوشه ای از سوالات امتحانو به من بگین تا همون مباحثو خوب بخونم و پاس بشم. مرسی.
من به بابام چیزی نگفتم. رفتم از پوشه سوالات امتحانیش، یک نمونه امتحان معادلات دیفرانسیل که مال یک دانشگاه دیگه بودو عکس گرفتم جوری که اسم دانشگاه توی عکس نیفته و براش فرستادم. بنده خدا کلی تشکر کرد. از گوشی پدرم، اون عکس و مکالمات تلگرام دانشجوشو پاک کردم.
آخر خرداد امتحان معادلات دیفرانسیلشون بود، ظهر بابام خیلی عصبانی اومد منزل و بلند بلند به مامانم میگفت: یک ترم با کلی زحمت به این دانشجوها درس یاد دادم، آخرش هم دانشجوها سر جلسه امتحان پایانی هیچی بلد نبودن، همشون سفید دادن و پا شدن رفتن.

م
مانی جون ۶ سال پیش
جوک

سلام. من مانی هستم، ۸ ساله.
پدرم استاد دانشگاهه.
به پدرم توی تابستون درس دادن که ارائه بده. یه روز مامانم بیشتر باید اداره میموند، پدرم گفت مانی حاضر شو بریم دانشگاه کلاس دارم (من از تنهایی بشدت میترسم)، سر کلاس یکی از دانشجوها گفت استاد هوا گرمه، بستنی مهمونمون کنید. پدرم توی رودرواسی کارت بانکیشو داد به من، دانشجوها را شمرد، گفت مانی برو ۴۰ تا بستنی بخر. منم از سوپر مارکت بیرون دانشگاه بستنی مگنوم چهل تا خریدم، شد ۲۰۰ هزار تومن، برگشتم سر کلاس.
تراکنش و کارت بانکیو به پدرم تحویل دادم و شروع کردم بستنی خوردن. بابام تراکنشو دید، جا خورد، چپ چپ نگاهم کرد ولی چیزی نگفت. توی راه برگشت دعوام نکرد فقط گفت: باید بستنی هزار تومنی میخریدی. در ضمن تا ۲ماه، پول تو جیبی بهت نمیدم.

i
iambahar ۶ سال پیش
جوک

اوایل سال تحصیلی هنوز هیچی نشده یه سوتی دادم که تا الآن هنوز منتظرم خدا سنگم کنه:/
دبیرمون خواست در وصف امی بودن پیامبر(ص) یه بیت شعر بخونه و گفت "نگار من که به مکتب نرفت..." منم تو حال خودم بودم همون لحظه گفتم: وقتی میرفت جمعه میرفت ! اصلا نمیدونم این چی بود یهو از دهن من پرید بیرون o_O. بچه ها هم فکر کردن دارم مسخره بازی میکنم هرچند دقیقه یکبار میگفتن ایول بهار خیلی باحال بود :|||
و من همچنان o_O

g
ghazal ۶ سال پیش
جوک

هر موقع میرم دستشویی درو قفل میکنم بعد یکی میاد دستگیره درو فشار میده میبینه قفله بیشتر فشار میده دوباره با تمام زور فشار میده بعد نا امید میشه(اخه یکی نیست بگه بزرگوار میخای رو من بشاشی) بعد پشت در چار زانو میزنه به یه نقطه نامعلوم خیره میشه بعد نیم ساعت میام بیرون میبینم رفته حموم کارشو کرده
در جا پشمای بهداشت میریزه
حموممون:( :O

ع
عباس شیییطون ۶ سال پیش
جوک

آقا چند وقت پیش دوست بابام اومده بود خونمون ایشون یکمی شوخ طبعه و میخواست با گودزیلامون(داداش کوچیکم)شوخی کنه.بهش گفت شنیدم خروستون تخم گذاشته گودزیلای ماهم بهش گفت اگه تو تخم گذاشتی خروس ما هم تخم میذاره.
آغااا مارو میگی؟؟؟
اینقققد در و دیوارو گاز زدیم که مردی�
دوست بابامم کلا هروقت گودزیلامونو میبینه میگه روزه سکوت میگیرم قربت الی الله الللله اککبر

#
#ریحون# ۶ سال پیش
جوک

میگم بخندید ولی برای من گریه داره .
اقا من تقریبا ۱۳ سالم بود که یکی تو فامیلمون فوت کرد . بعدِ مراسم ختم ، توی رستوران ، منو دختر خالمو داداشمو پسرخالم جداگونه دوره یه میز بودیم . خلاصه غذا جوجه بود . ته دیگ پلو هم داشت . بعد گارسوناش اینجوری بودن که دونه دونه برای میز های کوچیک غذا میبرد . خلاصه اولین غذای میز مارو که اورد گذاشت جلوی من ... یه ته دیگ داش اندازه خر . تازه داشتم به مفهوم زندگی خوش میرسیدم که یهو دختر خالم ظرفمو برداشت و گفت : ریحانه جان برادرم خیلی ته دیگ دوست داره . ممنون که میدیش به اون .
منم دیدم همه ی ملت ذل زدن بهم یه لبخند ملیح زدم بهش و به چشمای نافذش نگا کردم و با صدای بلند ولی ملایم گفتم :گوه نخور ته دیگ خودمه . بهش دست بزنی دستتو میشکونم .
هیچی دیگه مراسم ختم تبدیل شد به استنداپ کمدی ریحون . تازه موقع خدافظی همه موقع دست دادن بهم نگا میکردن میخندیدن:|
من ^_^
دخترخالم°_°
پسرخالم:(
مامانم و آبروش =D
عزاداران D:

م
مشگل گشا ۶ سال پیش
جوک

امروز صبح اومدم شارژ بگیرم از اونجایی که ته کارتم شپش پارکور میزنه التماس خواهش بابا کردم رمز کارت شو عنایت کنه کلا 2000تومن شارژ گرفتم و منتظر اس ام اسش بودم ک دیدم زده
مشترک گرامی مبلغ دویست هزار ریال به حساب شما افزوده شدد ⊙_⊙
هیچی دیگه با همون زیر شلواری دویست هزار ریالیه کوچ کردم از شهر غربت تا بابام نیومده دمپایی دسشوییو بکنه تو حلق�