ش

شایان کرمی

@shayankaramiiiiii · ۳ امتیاز

★★★☆☆ ۲ از ۵ (۴ رأی)

جوک

بالا قبر بابا بزرگم میوه پخش می کردن از شانس من ب من موز رسید
منم میون گریه و زاری یه گاز ب موز زدم بعد داد زد�
بابا بزرگ موزتو نخورده بودیم ک خوردی�
 بابام چنان لگدی زد بهم که نزدیک بود با موز برم تو قبر :))))
واقعا نمی دونم این چه طرز برخورد با یه آدم عزاداره:/

جوک

یکی از آشناها تعریف می کرد
خونه مادر شوهر بودم
می خواست تشکا رو بذاره بالای کمد قدش نمی رسید
من رفتم یه چهار پایه اوردم ک خودی نشون بد�
یهو صدا پدر شوهر اومد ک گفت الله اکبر الله اکبر بومببب
نگو داشته نماز می خونده
مهرش رو میز بوده و خودشم رو چهارپایه می نشسته
تا سرپا بوده ،من نفهمیدم چهارپایه رو کشیدم بردم  :)
اونم اومده بشینه ،وسط نماز پخش زمین شده ...

جوک

من نامزد بودم خانواده شوهرم می خواستن بیان شام خونمون
منم گفتم بذار غذارو من بپزم خودمو نشون بدم
خورش کرفس گذاشتم ،فقط چون مادرم برگ کرفسو خشک می کنه میذاره من اشتباهی برگ ثنا ریختم جای برگ کرفس
شامو که خوردن صف بستن جلو در دستشویی
اولین بارشونم بود ک میومدن خونمون
پدر شوهرم بنده خدا دلشو می گرفت می گفت یهو نمی دونم چیشد ،من که همیشه یبسم اصلا تکون نخوردم فقط یکم دلم پیچ خورد
اما بقیه داغون بودن
دستشویی ماهم تو پذیرایی بود
صدای اسهالشون میومد تو خونه :)))
خلاصه نگم براتون دیگه اوضاعی بود
بعد از گذشت سالها هنوزم تو خانوادشون سوژه هستم...
#just copy