یکی از آشناها تعریف می کرد
خونه مادر شوهر بودم
می خواست تشکا رو بذاره بالای کمد قدش نمی رسید
من رفتم یه چهار پایه اوردم ک خودی نشون بد�
یهو صدا پدر شوهر اومد ک گفت الله اکبر الله اکبر بومببب
نگو داشته نماز می خونده
مهرش رو میز بوده و خودشم رو چهارپایه می نشسته
تا سرپا بوده ،من نفهمیدم چهارپایه رو کشیدم بردم :)
اونم اومده بشینه ،وسط نماز پخش زمین شده ...