م

مسعود

@38255738o · ۲۰ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۱۲ رأی)

م
من تنهای تنها ۷ سال پیش
جوک

اعترافات دوران دبستان یک گودزیلای دهه هشتادی (خودمو می گم)
1 من همونی بودم که ماشین آقای ..... رو با ماژیک علامت زن بنفش خط خطی کرد�
2 من همونی بودم وای فای مدرسه رو هک کردم و سیستم های مدرسه از وای فای قط کرد�
3 من همونیم که از پنجره ی دفتر مدرسه تو حیاط دو تا کپسولی انداخت�
4 من اونیم که 3تا سوتی انداختم تو کیف خرخون کلاس
5 من اونیم که با این یادداشت چسبونکی ها فوش خیلی بد چسبوندم به مدیر مدرسه (خیییییییییلی بد)
6 من اونیم که توی مدرسه شورش کردم و یک در و دوتا پنجره و یه دوربین شکست�
7 من اونیم که 10 اسفند بچه هارو از مدرسه فراری دادم و دیگه تا 17فروردین نیومد�
8 من اونیم که با بچه ها کاپشن هامون رو برعهکس پوشیدیم توشون پشمی بود بعد تا معلم اومد سر کلاس گفتیم بعععععععععع ومعلم فرار کرد و دیگه هیچوقت تو مدرسه ندیدمش
9 من اونیم که 22 بهمن وقتی دفتر خالی بود و بچه ها سر صف بودن چیز های داخل دفتر رو از پنجره انداخت�
10 ....
ادامه دارد

م
من تنهای تنها ۷ سال پیش
جوک

Msoud:385
همه باجناق دارن منم باجناق دارم یه باجناق دارم 3 تا بچه داره بچه هاش که دو سالشون بوده بعد کله پاچه اوورده بد ریخنه تو شیشه شیر داده به بچه هاش بد بش کفتم چرا این کارو کردی گفت بچه باید یه طوری باشه که همه چیز بخوره از بچگی
سازمان یونیسف :|.
من . )(.
خخخخ
لایک مساوی با این باجناق باید قند بزیزی تو باکش

م
من تنهای تنها ۸ سال پیش
جوک

 msoud_385
کار هایی که هممون توی بچگی کردیم
1 نشستن روی چند تا سندلی (صندلی ثندلی)اونم با هم دیگه
2 مسابقه خوردن نوشابه و در آمدن گاز ان از دماق (دماغ مماخ)
3 جو گیر شدن در صورت دیدن دختر تو کوچه
4 سعی برای تعادل نگه داشتن کلید های برق
5 زنگ زدن و فرار کردن اونم با چسب
6 دوست خیالی داشتن (من نداشتم و خولی برادرم داشت اسمش سی الیکم و نان الیکم عربی نبودن ولی اسمشون رو خودش ساخته بود)
7 خود نمایی در جمع و خالی کردن باد معده و کتک خوردن از بزرگ تر ها
8ساخت سرسره با چادر (همون چادری که ننتون داشت و معلوم نبود کی خریده شده و باهاش می رفت در کوچه میوه می خرید)
9موتور سواری در صورتی که بابامون پاهاشو روی هم می زاشت
10 فحش دادن به تزریقاتی
11ریختن نمک در نوشابه ی عروسی و ول کردن در کف تالار

م
من تنهای تنها ۸ سال پیش
جوک

msoud_385
چن وقت پیش تو خونه بودیم داداشم داش پی اس میزد منم ول بودم روی مبل یهو یه صدایی آومد گفتم زلزلس داداشم گف گل نخور چند دقیقه بعد از خونه مادر بزرگم  زنگ زدن گفتن خونه ی یکی از هم سایه هاشون منفجر شده یهو من سوار دوچرخه بابام با ماشین داداشم با خط یازده خودمونو رسوندیم  تا من رسیدم آمبولانس رفت درش باز شد و نزدیک بود اونی که سوخته بیوفته پایین یه نفرم میدوید دنبال در از تجمع مردم که دیگه نگم مث صفی که تو قیامت برا پل سراط  می گیرن بود منم توی اون شیر تو شیر خودمو رسوندم خونه مادر بزرگم حالا شرح حال اونا در حین انفجار:یهو منفجر میشه پسر عموم که داره فیلم خاک بر سری نگاه میکنه گوشیشو از اطاق در میاره فرار می کنه(فکر می کنن زلزله است)حالا اون هیچ زن عموم بچه ی 6 ماهه رو روی مبل ول می کنه و فرار عموم بعد از ده دیقه با حوله از حموم در میاد ولخت (فقط با حوله) میپرسه گوشیم کجاست؟! خواهرمم فقط جیغ میزنه روایت داریم که مجروح به عوامل اورژانس میگه منو بیخیال اینو سرراه بذارین تیمارستان  عمم می مونه با مادر بزرگ مریضم و بچه شیش ماهه عموم تو این گیر و دار عمم ن هول میکنه نه جیغ میزنه مث ایکیو سان میشینه به نقشه نجات فک میکنه که اول برادر زاده رو ببره یا مادرو دست مادر بزرگمو می گیره اما پشیمون می شه بچه رو بر میداره میزاره تو حیاط و بعد مادر بزرگم رو می بره بماند تا دو هفته هی حرف اون خونه رو می زنن یکی می گه کپسول گاز بوده یکی میگه گاز بوده و.. حالا بعد ماجرا عمم کمی فکر می کنه یادش می آد قبل انفجار کمی از برنجی که درست کرده خورده (روزه بوده )