خـــدایــــا:
مــن در کـــلـبـهـ فـقـیــرانـه خـــود چـــیـزی را دارم
کـــه تــو در عـــرش کـــبـریــایـــی خـــود نــداری...
مــن چــون تـویـی دارم و تـو چـون خــود نــداری❤
@Masih.R · ۱۹ امتیاز
★★★☆☆ ۲ از ۵ (۸ رأی)
خـــدایــــا:
مــن در کـــلـبـهـ فـقـیــرانـه خـــود چـــیـزی را دارم
کـــه تــو در عـــرش کـــبـریــایـــی خـــود نــداری...
مــن چــون تـویـی دارم و تـو چـون خــود نــداری❤
سلام دوستان من کرمانی هستم اومدم بگم که توی زلزله چیزیم نشده و سالم هست�
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
الکی مثلا شما نگران منین!
تو کلاس داشتم با دوستم پچ پچ میکرد�
استاد اومد با خط کش بهم اشاره کرد و گفت:تَهِـ این خط کش یه ادم ابلهـ وجود داره!
منم گفتم : استاد ببخشید منظورتون کدوم تَهِشهـ ؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چیه منتظری اخراجم کنه؟!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
حالا که اینطوره میگم اخراجم نکرد تا تو ضایع بشی
یارو داشت تو اتوبان میرفت دید یه بچه ای رو موتور خوابش برده بود و داشت می افتاد.باباش هم اصلا حواسش نبود.رفت کنارش هرچقدر بوق زد یارو نفهمید.اخرش رفت جلوش و سرعتشو کم کرد تا وایساد. بهش گفت:پس چرا حواست به بچه ات نیست؟! یه دفعه یارو دودستی زد تو سرش گفت:اصغر پَـــــــــ نَــــنَت کـــــــو؟!؟!
با کی بودی؟؟؟؟؟چیست؟
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
جمله ای که برای ترساندن شخص مقابل در دعوا ها گفته میشود
که در نهایت باجمله ی "اصلا باتو بودم"پاسخ داده میشود
و هیچ ارزش دیگری نـــــدارد
بچه ها شام فردا شب با من!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
فقط یادم بندارید پامو بشورم هااااااااا
.
اصــــلا فکـــر نمیکـردم همــچین آدم دورويی باشیــــ...
اخه تـــو هــم ماهی هم گــُـلی
دقت کردین وقتی از جایی جک میخونین یا کسی براتون تعریف میکنه همه رو یه بار شنیدین و تکراریه بعد وقتی میخواین یه دونشو تعریف کنین هیچی یادتون نمیااااااااد؟!
کیا همدرد منن خدایی؟!؟!
خدیا
اگه من یه روز فراموش کردم که خدای بزرگی دارم،تو فراموش نکن که یک بنده ی کوچیک داری...
آمین
داداشم تعریف میکرد:
یه روز توی کلاس بودیم ورزش داشتیم همه رفتن بیرون به جز یه نفر که داشت لباس عوض میکرد.
اون بنده خدا هم فرم مدرسه رو در اورده بود میخواست لباس ورزشو بپوشه. منو دوستامم کرممون گرفت رفتیم هم لباسای ورزشیش رو هم فرم مدرسشو برداشتیم و در رفتیم.
اون بیچاره هم همینطور بدون لباس تو حیاط دنبال ما میدوید و داد میزد لباسامو بدین.
معلمان حاضر:ベ
اون بیچاره:-*
من و همدستامシシシ
با چشمانی تار که اشک جلوی آنها را گرفته بود،به اطراف نگاه میکرد.از وقتی که به هوای گرفتن توپ رنگی به دنبال دوستش به راه افتاده بود مادرش را گم کرده بود.نمیدانست چکار کند؛گیج و سرگردان شده بود و به شلوغی پارک نگاه میکرد.صدای همهمه ی بچه ها و جیغ و گریه کردن های کودکی وحشت اورا بیشتر میکرد.انگار دل کوچکش در این مدت کم برای مادرش به اندازه ی دنیا تنگ شده بود.بارها و بارها به خودش قول داده بود که اگر مادرش را پیدا کند دیگر دستش را رها نکند و به هوای توپ رنگی از او جدا نشود.پیرمرد مهربانی او را پریشان و ناراحت دید؛به او نزدیک شد و دست نوازش بر روی سرش کشید و ازاو پرسید:مادرت کجاست؟ هنگامی که با سکوت او مواجه شد فهمید که پسرک گم شده است.دست اورا گرفت و به کنار نگهبان پارک برد.خانمی کنار نگهبان ایستاده بود.ناگهان پسرک دست پیر مرد را رها کرد و به سمت مادرش دوید.بوی خوش امنیت،محبت،وازهمه زیباتر بوی خوش مادری راحس کرد.حال آن پسرک بزرگ شده است...روی نیمکت پارک نشسته وبه خاطرات گذشته فکر میکند...قدر لحظات را بدانیم...