یارو داشت تو اتوبان میرفت دید یه بچه ای رو موتور خوابش برده بود و داشت می افتاد.باباش هم اصلا حواسش نبود.رفت کنارش هرچقدر بوق زد یارو نفهمید.اخرش رفت جلوش و سرعتشو کم کرد تا وایساد. بهش گفت:پس چرا حواست به بچه ات نیست؟! یه دفعه یارو دودستی زد تو سرش گفت:اصغر پَـــــــــ نَــــنَت کـــــــو؟!؟!