با چشمانی تار که اشک جلوی آنها را گرفته بود،به اطراف نگاه میکرد.از وقتی که به هوای گرفتن توپ رنگی به دنبال دوستش به راه افتاده بود مادرش را گم کرده بود.نمیدانست چکار کند؛گیج و سرگردان شده بود و به شلوغی پارک نگاه میکرد.صدای همهمه ی بچه ها و جیغ و گریه کردن های کودکی وحشت اورا بیشتر میکرد.انگار دل کوچکش در این مدت کم برای مادرش به اندازه ی دنیا تنگ شده بود.بارها و بارها به خودش قول داده بود که اگر مادرش را پیدا کند دیگر دستش را رها نکند و به هوای توپ رنگی از او جدا نشود.پیرمرد مهربانی او را پریشان و ناراحت دید؛به او نزدیک شد و دست نوازش بر روی سرش کشید و ازاو پرسید:مادرت کجاست؟ هنگامی که با سکوت او مواجه شد فهمید که پسرک گم شده است.دست اورا گرفت و به کنار نگهبان پارک برد.خانمی کنار نگهبان ایستاده بود.ناگهان پسرک دست پیر مرد را رها کرد و به سمت مادرش دوید.بوی خوش امنیت،محبت،وازهمه زیباتر بوی خوش مادری راحس کرد.حال آن پسرک بزرگ شده است...روی نیمکت پارک نشسته وبه خاطرات گذشته فکر میکند...قدر لحظات را بدانیم...