محمدبن حنفیه:تورابه چه جرمی می سوزانندمختار؟
مختار:به جرم ارادت به علی.
محمدبن حنفیه:پس تکلیف خون برادرم حسین چه می شود؟
مختار:مختارمی سوزدتاتشنه شود.مختارمی سوزدتابرانگیخته شود.
@hamidrezamaku1376 · ۲۰۰ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۳۳ رأی)
محمدبن حنفیه:تورابه چه جرمی می سوزانندمختار؟
مختار:به جرم ارادت به علی.
محمدبن حنفیه:پس تکلیف خون برادرم حسین چه می شود؟
مختار:مختارمی سوزدتاتشنه شود.مختارمی سوزدتابرانگیخته شود.
ای بهار آشنایان ای سرود هم صدایان یاد تو آرامش دل نام تو آسایش جان
مشرقه شور و شکفتن سرزمین عشق و عرفان
جان هستی را تویی دل جسم هستی را تویی جان
روح عرفان و حماسه مشعله صبح بصیرت خانه ی خورشیدی دل مهد یاران ولایت از خراسان تا کهن دژ از خلیج فارس تا ری از تو مانا صبح بهمن از تو پایا صولت دل با تو میمانیم با تو با شکوه عشقو باور شوقه ما فردای روشن شور ما فردای بهتر مرز اشراقو شهودی مطلع عین الیقینی
مردمستان حماسه خطه ی ایران زمینی
مختار:چه فرقی است بین آل امیه وآل زبیرکه هردو یک جورفکرمی کنند؟
پسرزبیر:من بایزیدسرشریعت مشکل دارم مسلمان.به سیاست اوکه معترض نیستم.به دیانت اومعترضم.یزیدشرب خمرمی کندیزیدقمارمی کند.یزیدمیمون بازی می کند.سگ بازی می کند.یزیدنمازراسبک می شمارد.
بخشی ازدیالوگ سریال مختارنامه
ای سرزمین من شور آفرین میهن
دور از تو باد ای مرز باور دست اهریمن
ای خاک مهر آیین آیینه ایمان
ای در پناه لطف یزدان جاویدان ایران
تو که در دامانت لاله میجوشد
سحر از چشمانت ژاله مینوشد
وطنم ای دلها جمله مجنونت
مست و شیدا کوه و صحرا دشت و هامونت
من که فرزند این سرزمینم ، در پی توشه ای ، خوشه چین�
شادم از پیشه ی خوشه چینی ، رمز شادی بخوان از جبین�
ای لحظه ی ناب ازل آیینه ی دیدارتو
سرّشکوه هرازل مضمون بی تکرارتو
من ازکه گویم غیرتو درهرچه می بینم تویی
درعین بی تکراریت هربارتو هربارتو
با من از سایه نگو خورشید فردا مال ماست
تو که باورم کنی ، عشق یه دنیا مال ماست
شب نگو ، شکوه نگو ، قلب ستاره روشنه
غم نگو ، غصه نگو ، وقتی دلت پیش منه
دست به دست من بده ، پا به پای من بیا
بخون امروز مال عشق ، بگو فردا مال ماست
بشکن سبوی باده را هستی تویی هستی تویی
دراین سرای نیستی هستی تویی هستی تویی
توآفتاب هشتمی سرّچهارده عدد
بیدارکن خواب مرا ازوحشت این دیو و دد
آرش:من هرچیزی که بخوام به دست بیارم،باچنگ ودندون پاش وامیستم.
بخشی ازدیالوگ سریال کیمیا
مختار:فرزندنحس زبیرکوفه را عروس بلاد مسلمین کرده.خطبه اش راهم پیشاپیش خوانده.به یاری خداعروسی شان رابه عزابدل می کنیم.
بخشی ازدیالوگ سریال مختارنامه
مختار:من باهرچیزگیج کننده وسرگیجه آورمخالفم.
عبدالله بن زبیر:بسیارخوب توبردی.
مختار:چه چیزرابردم شیخ؟
عبدالله بن زبیر:من هم عادت دارم،حریفانم راگیج کنم.یکی رابافلسفه.یکی را باشرحیات.یکی رابامکر و حیله.یکی راباگردونه.توباهیچکدام گیج نشدی.کسی که با شمشیر خدعه نشکند،باهیچ شمشیری نمی شکند.
بخشی ازدیالوگ سریال مختارنامه
بخشی ازدیالوگ سریال مختارنامه
ابراهیم بن مالک اشتر:اگرحکومت تورنگ وبوی علی راندهد،مفت نمی ارزد.
مختار:مابرخاستیم که دین علی رابرپاکنیم.برخاستیم که عدالت علی را احیاکنیم.
ابراهیم بن مالک اشتر:ای لشکریان خدا.من ازمذمت ابن حردانستم،که دشمن شماسخت وحشت کرده ومی خواهدباتفرقه ی بین ماترس خودراچاره کند.امروز
به بهانه ی غنائم.فردابه بهانه ی عرب وعجم.ازشما می خواهم درشب نشینی هایتان خاطرات تلخ صفین رامرورکنید.ماترک کاشانه نکرده ایم که غنیمت
بدست آوریم.ماپی مرحمی آمده ایم که جراحت های دلمان رادرمان کند.فرات
شاهداشک های ماست.ماپی قصاص خون امام شهیدمان حسین قیام کرده ایم.
بخشی ازدیالوگ سریال مختارنامه
عبدالله بن زبیر:مصعب این هاچه می کنند؟
مصعب:ظاهرامی خواهند،آتش کعبه راخاموش کنند.
عجب احمق هایی هستندکعبه بایدبسوزد.این روشنترین دلیل کفریزیداست.اگرآتش به خودی خودبه کعبه می افتاد،آن راپیراهن عثمان می کردم وبه جان یزیدمی انداختم.
عبدالله بن زبیرروبه مختار:مختار.بیا می خواهید چه کنید؟
مختار:مگرنمی بینیدکعبه درآتش می سوزد.
عبدالله ابن زبیر:نه مختار نه مصلح باشدخداوندقادراست آتش کعبه راگلستان کند.کعبه بایدبسوزدتاهمه بدانندیزید،کفرمطلق است.
مختار:این چه جورمنطقی است؟شمادیگرچه جورمسلمانی هستید؟
ماشاءالله:زن وبچه ی من روهواست بابا
مشتی:مگه زنت خلبانه؟
عمواکبر:چی میگه؟
ماشاءالله:میگه زنت خلبانه.
عمواکبر:زن من خلبانه؟من اصلا زن دارم که خلبان باشه؟
ماشاءالله:نه باباجون.میگه زن من خلبانه.
عمواکبر:زنت خلبانه؟
بخشی ازدیالوگ های فیلم سینمایی معراجی ها
روحانی به بایرام:فقط یادتون باشه که نمازتون شکسته است.
بایرام:نه حاجی اون پسته است که شکسته است.نمازکاملش خوبه
هرچقدرکامل باشه خدامیگه دمت گرم.
بخشی ازدیالوگ اخراجی ها1
رقصیدن سرو و حالت گل
بی صوت هزار خوش نباشد
هر نقش که دست عقل بندد
جز نقش نگار خوش نباشد
جان نقد محقر است حافظ
از بهر نثار خوش نباشد
بنام همه عاشقانت قس�
که در راهِ تو مرگ هم زندگیست
اگر زندگی تشنه ی مرگ ماست
کسی که نمردست هم زنده نیست
تو از عمق تاریخ زخمی شدی
که خون از غزل های من جاری است
اگر خفته میخواهدت روزگار
همین مرگ تاوانِ بیداری است
به آتش بکش ابر بغضِ مرا
که خاکت دوباره گلستان شود
به خونم اگر تشنه ای پس بریز
که ویرانه های تو ایوان شود
بسیار سالها به سر خاک ما رود
کاین آب چشمه آید و باد صبا رود
دامن کشان که می رود امروز بر زمین فردا غبار کالبدش در هوا رود
یارب مگیر بنده مسکین و دست گیر
کز تو کرم برآید و بر ما خطا رود
خاکت در استخوان رود ای نفس شوخ چشم
مانند سرمه دان که در او توتیا رود
بر سایبان حسن عمل اعتماد نیست
سعدی مگر به سایه لطف خدا رود
اگر زرین کلاهی عاقبت هیچ
به تخت ار پادشاهی عاقبت هیچ
گرت ملک سلیمان در نگین است
در آخر خاک راهی عاقبت هیچ
الهی آتش عشقم به جان زن
شرر زآن شعله ام بر استخوان زن
چو شمعم برفروز از آتش
امروز امیر در میخانه تویی تو
فریاد راس این دل دیوانه تویی تو
مرغ دل ما را که به کس رام نگردد
آرام تویی دام تویی دانه تویی تو
آن مهر درخشان که به هر صبح دهد تاب
از روزنه این خانه به کاشانه تویی تو