اونجایی میشکنی که چین و چروکای کنار چشم مادرتو میبینی...
@پریساا · ۹۹۲ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۵۸۵ رأی)
اونجایی میشکنی که چین و چروکای کنار چشم مادرتو میبینی...
ینی بدتر از اون «جون دلمی» که
تبدیل میشه به «بله، بفرمایید» نداریم????♂️ .
از وقتی قیمتا بالا رفته، تا میرم سر یخچال یه چیزی بردارم بخورم بابام میگه: چقدر چاق شدی. یه فکری بکن برا خودت...
هم دیابت داشت هم بیماری قلبی.
براش آزمایشهای لازم رو نوشتم.
بعد از حدود یه ساعت که رفته بود آزمایش بده دوباره برگشت تو اتاقم..
بهم گفت میشه لطفاً به اندازه ۱۵ هزارتومن برام آزمایش بنویسی …حس میکردم قلبمو گذاشتن زمین و چند نفری لگدمالش میکنن..
امروز تو مترو دوتادخترداشتن درباره محرم و اینکه مخالفشن حرف میزدن. و چقدر مردم روشنفکر شدن که شروع کردن سفید بپوشن و این خرافاتو تموم کنن.
رو یه برگه نوشتم حسین _علیه السلام_ درهم میخره، سیاه و سفید!
برگه رو تا کردم و دادم بهشون و پیاده شدم!
هیچ پدر مادری حق نداره منت بزرگ کردن بچه هاشو سرشون بذاره چون هیچ بچه ای با خواست خودش به این دنیا نمیاد.....
ولی مهمتر از ماه و سال تولد و محل سکونت اینکه سر چه سفرهای بزرگ شده باشی و چه نونی خوردی..
زنهاوقتی میخندندانگار دنیا میخندد
میگویید نه؟
فکر کنید به خندههای مادرتان
مادرتان که میخندد، پدرتان مگر میتواند نخندد؟
من مرگو الان به چشمم دیدم …
وقتی که مامانم قرصاشو داشت
از وسط نصف میکرد تا کم کم بخوره تموم نشه
چون دیگه مشابه قرصشم گیرنمیاد...
همو میخواستن بیکاربودکار پیدا کرد
خوردن به گرونیا چندبارسعی کردن نمیشددیگه
یهو شنیدم ازدواج کردن
برای تبریک رفت�
میدونستم وضع مالیش بدبود
ازش پرسیدم: چطوری؟ نداشتی که
گفت: ساده گرفتیم به ه�
پرسیدم طلارو چیکار کردین؟
گفت: نخریدی�
گفتم: حلقه چی؟
گفت: استیل خریدیم...
شکست�
وقتی اشکای یه پدر دیدم
که برای گرفتن وسایل بچه دبستانیش
التماس حقوق میکرد..
آدم از یه جایی به بعد دستش میاد کدوم آرزوهاشو قراره با خودش به گور ببره...
رفتم باغ وحش جلو قفس لاما وایسادم یهو تو صورتم تف کرد. منم تف کردم و فحش دادم بهش یهو مسئولش اومد جلو لاماعه رو گرفت بهش گفت تو بزرگتری فهمیده تری ازش بگذر :||||..
تو نباشى،
مثل اين است كه واردِ بهشت شوى؛
خدا رفته باشد...
از تجارب نزدیک به ازدواجم میتونم به ششسالگی اشاره کنم که لباس قشنگامو پوشیدم یواشکی رفتم خواستگاری دختر ٢۴ساله همسایه که خیلی باهام مهربون بود.
دقیق یادمه دم در باباش انقدر خندید که از شدت خنده مجبور شد بشینه زمین:)))))
سه-چهار ماه بعد هم از اون خونه رفتن..
واسطه ازدواجشون بود�
امشب با فاصله یک ساعت خانواده عروس و داماد باهام تماس گرفتن که کنسل کنم ماجرا رو …
هر دوتاییشون هم یه دلیل داشتن … وضع مالی …
هنوز هق هق پدر عروس توی گوشمه که وقتی پرسیدم چرا حاجی؟ گفت پول جهیزیه ندارم …
حالم بده...
بدترین حالت یک عشق
بلاتکلیفی ست...
اگر فکر میکنید که چیزی برای شکرگزاری ندارید
نبضتان را چک کنید...
اگه بدونی مادر برا غذا دادن ب جنین استخوناش آب میشه چی؟
هیچ کاری براش نکردم تو بیستو دو سال):
تو مملکتی زندگی کردی�
که حاجی بازاری اجاره خونه مستاجرش رو دوبرابر کرد تا با پولش محرم به یه عده نذری بده تا دل خدا، اهل بیتش رو شاد کنه...