بچه بودم یه بار دوستم اومد خونمون یوهو مامان بابام دعواشون شد قیافمو که دید دستشو گذاشت رو گوشش گفت نگران نباش من هیچی نمیشنوم ،هنوز رفیقیم(:
@پریساا · ۹۹۲ امتیاز
★★★★☆ ۴ از ۵ (۵۸۵ رأی)
بچه بودم یه بار دوستم اومد خونمون یوهو مامان بابام دعواشون شد قیافمو که دید دستشو گذاشت رو گوشش گفت نگران نباش من هیچی نمیشنوم ،هنوز رفیقیم(:
از اینکه زبالهگردها برامون عادی شدهن به شدت میترسم. خیلی وحشتناکه. من دارم میرم سر کارم، اون تا کمر تو سطله، من دارم میرم رستوران، اون تا کمر تو سطله، من دارم میرم تفریح، اون تا کمر...
چقدر از آخرین وقتی که منتظر یه اتفاق خوب بودم و براش ذوق داشتم گذشته...
و اين بود
تمام حكايت ما!
تو نان شب بودى و من
دستى كه هميشه
خالى به خانه بر مى گشت....
دیدی خنده ای که وسط گریه میاد چقد حس خوبی داره؟!
تو برام همون خنده ای، میون همه ی گریه های زندگیم…!.
بعد از یه مدت کوتاه...
به خودت میای متوجه میشی به جای اینکه ببینی چیزایی که تو دوسشون داری توی اون وجود داره...
حالا دیگه هر چیزی که اون داره برای تو دوست داشتنیه!
راه رفتنش،
طرز نگاهش،
چشم غره هاش،
حالت دستاش،
خلاصه همه کاراش
برای تو میشه قشنگ ترین اتفاقات روی زمین...
من میخندم،
تو عکس بگیر …
و در کنارش بنویس
«وقتی دوستش دارم»...
گفت غروب لعنتی پاییزی که میوفته روی آدم مگه دیگه میشه از جات بلند بشی، میشینه روی سینت و زل میزنه توی چشمات و با سوزن بلند زنگاریش میدوزدت به تخت...
باهم درستش میکنیم. "❤️
خود خوشبختیه...
دلت که آرام نباشد…
خنده ها و مسخره بازیهایت که هیچ ،
بیخیالیهایت هم دردی دوا نمیکنند…
کافیست بهانه اش جور شود
“بغض” امان نمیدهد..
زن،
دوست داشتن نصفه و نيمه
نمیفهمد...
یک زن را
یا باید پرستید
یا به حال خود رها کرد...
خاکستری فرسوده اش می کند
بیشتر از نبودنت،
بیشتر از سیاه
مطلق...
گاهی وقتا انقد نزدیک به خودت حسش میکنی
که انگار کنارته میای دستاشو بگیری
شروع کنی حرف زدن که آروم شه
میبینی نیس:)
تو اون لحظه میمیری...
عشقه دیگه؟؟
مثلا باهات کارى میکنه چیزایى که یه روزى دوسشون نداشتى رو حالا دوسداشته باشى!
مثل تو که کارى کردى من عاشق بارون شم..
*^__^* .
بالاخره یه روز صبح چشامو باز میکنم و از بیدار شدنم لذت میبرم...
زنگ زد، بعد از چند ماه صداشو شنیدم، انگار فرکانس صداش که میرفت تو گوشم، خون هم میرفت تو رگهام... چیه این دلتنگیکه برطرف شدنش بهترین حسِ دنیاست!..
تو جمع خدافظی کردنی، با اونی که بیشتر از همه دوست داری آخر از همه خدافظی میکنی، و اینو اونایی که اول باهاشون خدافظی میکنی میدونن و هیچ کس به رو خودش نمیاره، این همه جا دنیا اینطوریه...
مرگ ها دو دستهاند:
مردي که قدم میزند!
زني که حرف نمیزند!...
بهترين حس دنيا همون حسی كه ميفهمی یکنفر ذره ذره ی تورو ديده باشه و شناخته باشه و باز...دوستت داشته باشه...
توی دلم هجدهتا دانشجو دم غروبی رسیدن خوابگاه و هنوز کسی از هم اتاقیهاشون نیومده و تک و تنها توی تاریکی اتاق نشستن روی تختشون و تکیه دادن به دیوار پشت سرشون و نور گوشی موبایلشون صورتشون رو روشن کرده و نور مهتابیهای توی راهرو از زیر در افتاده توی اتاق، صدای اذون بلند میشه....
من از مرگ میترسم چون هنوز با تو خونهی مشترک نداشتم، هنوز کنارت زندگی نکردم، هنوز برات صبحانه درست نکردم، هنوز باهات اشپزی نکردم، هنوز توی خونه منتظرت نموندم تا از سر کار بیای برات چای بریزم، هنوز باهات مشغلههای زندگی مشترک نداشتم. من تا وقتی کنارم نباشی از مرگ میترسم...