یه بارم اینستا لایو گذاشتم....
بعدش واسم پیام اومد حاجی دیگه لایو نده مشتری هامون میپرن
@ببولی خان · ۱۹۴ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۲۷ رأی)
یه بارم اینستا لایو گذاشتم....
بعدش واسم پیام اومد حاجی دیگه لایو نده مشتری هامون میپرن
یه کوه های نمکی هم هستن در جواب حوصلم سر رفته میگن زیرشو کم کن که امیدوارم به حول قوه الهی مثل دایاناسورا منقرض شن...
هر اس ام اس برداشت حسابی که برام میاد بخشی از وجودم هم باهاش برداشت میشه....
آرامش یعنی همه آدم های زندگیت رو حذف کنی....
.
.
.
.
.
.
فقط با اونی بمونی
...که منم..
ساکت شو...بگوچشم..خخخخخ
میگن تو ژاپن بعد کلاس چهارم شغل آینده بچه معلوم میشه دیگه تو همین زمینه درس میخونه
معلم کلاس چهارم ما هم همش به ما میگفت شما حمال میشید...
راستم میگفت....خخخخخ
در دل کوه کللبه ای بود که پیر مرد و پیر زنی در آن زندگی میکردند و تنها پسری که داشتند آنها را به مقصد شهر ترک کرده بود..... آن ها همیشه منتظر آمدن فرزند خود بودند....تا یک روز پستچی درب خانه آن ها را زد.....بله نامه ای از طرف پسرشان بود....
.
.
.
..
.
..
.
.
.
او قسط بانک را پرداخت نکرده بود و اومدن کلبه رو بردن و آنها ولو شدن و پیر مرد با تفنگ دولول منتظر فرزند ماند تا اورا بزند و بترکوند...خب نکبت این چه طرز کار کردنه...ببخشید باز بابام کولر رو خاموش کرد عصبی شدم......
دقیت کردین هر کی میره سربازی جزو بهترین تکاور ها بوده و همه جا و همه کس رو عاصی کرده بوده .....فرمانده ها از دستش بیچاره بودن
..
.
.
آش خور ....ینهایتش یه نظافتچی یا یه نگهبان توالت بودی دیگه.....
خیلی سخته واسه یه نفر تو رویه خانوادت بایستی و اون یه نفرم رهات کنه وبره دیگه نه رویی داری برگردی و نه میتونی بهش فکرکنی........
.
.
.
البته من اینجوری نیستما واسه اون طرف دلم میسوزه.......احمق نفهم بدبخت بیچاره مظلوم.....
آقا سربازی من با نهایت شانس افتاد تو آتش نشانی فرودگاه با کلی آموزش و چند ماه رفتن روزانه بالاخره منو گذاشتن تو شیفت که اگر اتفاقی افتاد منم برم عملیات و بتونم یه کمکمی هرچند کوچیک بدم....یه روز هواپیمای مسافربری دچار نقص فنی شد و خبر دادن منم که هول شدم و اولین بارم بود تویه سرعت شلوار رو برعکس پوشیدم و رفتم بعلههه تو همون لحظه جلویه تمام مسافرهای عزیز خوردم زمین و........موجبات شادی و خندشون فراهم شد...از شانس بد فرمانده هم اومد و از من خندید و دوباره گذاشتم از شیفت بیرون...کم کم دارم سربازی رو تموم میکنم و فقط و فقط یه شیفت بودم که گل کاشتم.....فدای همه آتش نشانای عزیزبشم......
اوایل دوران سربازی تو آموزشی بودم که با توجه به تعداد زیاد سربازا فقط 10 تا دستشویی بود واسه همین یه دو دقیقه بیشتر فرصت نبود کارت و انجام بدی ما هم سه چهار روز استرس میگرفتیم هی کسی نپره داخل.......
.
.
.خلاصه یه روز بالاخره وقت مناسب فرا رسید و با آرامش از خلوت این مکان کارم رو انجام دادم که.......یهو شیر و باز کردم دیدم آب قطع شده........
.
.
هیچی دیگه تا ظهر اونجا بودم شرایط بدی بود...
.
نیشتون رو هم ببندین خیلی درد ناک بود و پر استرس....
هوا اینقدر سرد شده که...
.
.
.
بابام به روشن شدن شمعک بخاری راضی شده....خدا بخیر بگذرونه ;-)
آقا دیروز بعد از چند ماه بودن تو پادگان مرخصی گرفتم تو این هوای سرد برگشتم خونه...که با صحنه ای عجیب رو به رو شدم دیدم دستشویی که تو حیاط داریم مجهز به آبگرمکن شده گلاب به روتون با شوق و ذوق پریدم داخل که......
.
.
...
فهمیدم تا الان همه ماجراهای عشقیم سوء تفاهم بوده.....
جاتون خالی عاشق شدم عاشق....
نصیب همتون بشه.........
کشیدن ترمز دستی
در ایران قبل از دعوا...
.
.
.
.
.
.
.
.
.چنان قدرتی به آدم میده که فنون معبد شائولین تو چین همچین قدرتی رو نمیده..:-)
خوشبختی چیست...؟
معنیش را خوب میدانم.....
خوشبختی یعنی من، که پس از هشت سال به مخاطب خاص خودم اونم تو دوران سربازی رسیدم...
خوشبختی یعنی داشتن پدر و مادرم که پا به پای من آمدند...
خوشبختی یعنی داشتن پدر و مادر همسرم که من را درک کردند...
خوشبختی همین نزدیکی است باید باور داشته باشیم....همین که لبخند همسرم را میبینم..................من خوشبختم............
داستان از آنجایی شروع شد که جوان عاشق قصه ما دلش در گرو عشق دخترک روستایی میسوخت ولی چون خانواده پسرک سرمایه ای کلان داشتند با ازدواج آنها مخالف بودند و هرروز با او دعوا میکردند....چند روزی گذشت و پسر برای اینکه دختر را ببیند صبح زود از خانه اش بیرون آمد و به روستا رفت درآن حال دختر که دلش برای پسر تنگ شده بود از خانه فرار کرد و به سرعت خود را به بیشه زار رساند در آنجا بود که دختر با صحنه ای عجیب رو به رو شد......پسر دیوانه وار فریاد میزد و چشمانش پر از خون بود دختر خیلی ترسیده بود و پسر به او حمله کرد و او را کشت....آخه پدرش گفته بود اگر با او ازدواج کنی تو را از ارث محروم میکنم...بله دیگه خب پول خیلی واجب تر از عشق و این جور چیزا هست یعنی واقعا فکر کردید اینا باهم فرار میکنن و میرن زندگی میکنن تو یه شهر غریب و همراه با بی پولی نه عزیزم این روزا پول از همه چی واجب تره......تا داستان بعدی خدانگهدار
اکثر ما همونی شدیم که پدر و مادرمون بهمون هشدار دادن نشیم.....
من اینقدر شانس خودم رو میشناسم که.....
اگر تو آمریکا به دنیا اومده بودم...الان ایران ابر قدرت جهان بود...
خونه ما گاهی وقت ها آب قطع میشه یا میزان تب کم هست ما هم یه پمپ گذاشتیم وقتی حمام میریم پمپ رو روشن میکنیم یه بار من رفته بودم حمام به پدر گرامی گفتم لطفا پمپ رو روشن کن منه بد بخت هم رفتم زیر دوش یه مقدار خیس شدم دیدم خبری نشد بعد از پنج دقیقه بازم خبری نشد دیگه واقعا سرد شده بود که یهو پمپ روشن شد و من که حواسم نبود تمام آب سرد رو باز کرده بودم دیگه الان دارم از تو بیمارستان قلب و عروق قسمت یخ زدگی و انجماد که بستری هستم پست میزارم ..در ضمن بابام کنتور گاز رو دستکاری کرده کلا بخاری روشن نمیشه اینم گفتم که در جریان اقدامات پیش گیرانه پدر در جهت حفظ قیمت گاز در تمامی فصول باشید.....
گاهی احساس میکنم یاسین قرآن همان حسین است که بی سر شده است......
فانتزی من اینه که یه روز صبح که از خواب بیدار میشم یه نامه زیر درب حیاط افتاده باشه منم بازش کنم ببینم از طرف آکسفورد هست که نوشته شما به عنوان نخبه از طرف این مرکز بورسیه تحصیلی شدید و تمام مخارج شما توسط ایالات متحده تامین میشود منم که تازه تو دانشگاه سیفون سازی اکبر آباد و علی آباد به جز روستای احمد آباد قبول شدم نامه رو پاره کنم و تا آخر عمر توی بدبختی دست و پا بزنم و خودمو تمامی خاندانم رو به فنا بدم............