داستان از آنجایی شروع شد که جوان عاشق قصه ما دلش در گرو عشق دخترک روستایی میسوخت ولی چون خانواده پسرک سرمایه ای کلان داشتند با ازدواج آنها مخالف بودند و هرروز با او دعوا میکردند....چند روزی گذشت و پسر برای اینکه دختر را ببیند صبح زود از خانه اش بیرون آمد و به روستا رفت درآن حال دختر که دلش برای پسر تنگ شده بود از خانه فرار کرد و به سرعت خود را به بیشه زار رساند در آنجا بود که دختر با صحنه ای عجیب رو به رو شد......پسر دیوانه وار فریاد میزد و چشمانش پر از خون بود دختر خیلی ترسیده بود و پسر به او حمله کرد و او را کشت....آخه پدرش گفته بود اگر با او ازدواج کنی تو را از ارث محروم میکنم...بله دیگه خب پول خیلی واجب تر از عشق و این جور چیزا هست یعنی واقعا فکر کردید اینا باهم فرار میکنن و میرن زندگی میکنن تو یه شهر غریب و همراه با بی پولی نه عزیزم این روزا پول از همه چی واجب تره......تا داستان بعدی خدانگهدار