دقت کردین...
وقتی کنار تلوزیون یه رابط هست که چند تا دستگاه بهش وصله بعد میخواین شارژر گوشی بهش بزنی اتفاقی یکیش رو میکشی که همون دستگاهی هست که الان مورد استفاده نیست لامصب حس خنثی کردن بمب به آدم دست میده........
@ببولی خان · ۱۹۴ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۲۷ رأی)
دقت کردین...
وقتی کنار تلوزیون یه رابط هست که چند تا دستگاه بهش وصله بعد میخواین شارژر گوشی بهش بزنی اتفاقی یکیش رو میکشی که همون دستگاهی هست که الان مورد استفاده نیست لامصب حس خنثی کردن بمب به آدم دست میده........
آغا ما بعد از عمری یه مخاطب خاص پیدا کردین و چند دفعه باهاش رفتیم بیرون لامصب خیلی خوشکل بود خودم باورم نمیشد خیلی اخلاقامون شبیه هم دیگه بود داشتم یه دوره عجیبی تو زندگیم حس میکردم دیگه تنها نبودم یه نفر بود که مثل خودم بود منو واسه خودم میخواست کلا یه جور خاص بود که یه روز که رفتیم بیرون روسریش یه مقدار رفت عقب منم که غیرتی روش بودم با دستم خواستم روسری ش رو بکشم جلو که یهو باباش سر رسید نمیدونم چی شد که الان با بچم داریم این پست رو میذاریم لامصب باباش نذاشت به چیزی فکر کنم تازه منم تا به خودم اومدم دیدم تو زندگی مشترک هستم....
به سلامتی همه پدرای باجنبه با غیرت بزن لایکو.......
شب عملیات بود .حاج اسماعیل حق گو به علی مسگری گفت:ببین تیربارچی چه ذکری میگه که اینطور استوار جلوی تیرو ترکش ایستاده و اصلا ترسی به دلش راه نمیده .نزدیک تیر باچی شد و دید داره با خودش زمزمه میکنه :دِرِن ، دِرِن ، دِرِن ،...(آهنگ پلنگ صورتی!)معلوم بود این آدم قبلا ذکرشو گفته که در مقابل دشمن این گونه ،شادمانه مرگ رو به بازی گرفته ........
یکی از فانتزی های معکوسم اینه که برگردم به دوران انسان هایه اولیه اون وقت واسشون دانشمند بشم و با اختراعاتم زندگیشون رو متحول کنم اونوقت یه هلیکوپتر بسازم و در حالی که دارم باهاش دور دور میکنم عباس مستقیم رو ببینم با رکابی گوجه ای و یه بالن قرمز و جیغ باهم تصادف کنیم و پرت بشیم رو زمین و در حالی که له له شدیم عباس با تفنگ بزنه مخمو بترکونه که دیگه تو فانتزیهام از کاربر های برتر و سطح بالا استفاده شخصی نکنم.....در ضمن منم هلیکوپترم مجهز به فناوری نانو تکنولوژی هست بعد از مرگم خودش مراسم تیکه تیکه شدن مغزم رو به صورت چند بعدی و زیبا واسه کاربران فورجوک پخش میکنه........به امید آن روز و تحقق فانتزی ها :|
یکی از سخت ترین کارایی که تا الان نتونستم ترکش کنم اینه که هر جا رد شدم یه در باز بود اون تو رو نگاه نکنم لامصب یه حسی به آدم میده که انگار راز های جنگل سحر آمیز رو کشف کردی والا......
تا نمیتوانستم دیگری دو رود و صد رودخانه.......
ببخشید هول شدم دو رودخانه و صد رود...
ای وای ببخشید اصلا همون خدافض خودمون.......
همين كه نعش درختي به باغ مي افتد
بهانه باز به دست اجاق مي افتد
حكايت من و دنيا يتان حكايت آن پرنده ايست كه به باتلاق مي افتد
عجب عدالت تلخي كه شادماني هافقط براي شما اتفاق مي افتد
تمام سهم من از روشني همان نوريست که از چراغ شما در اتاق مي افتد
به زور جاذبه سيب از درخت چيده زمين
اگر نه چه ميوه اي ز سر اشتياق مي افتد..........
گاهی آنقدر غرق گناه دیگرانیم که فراموش میکنیم قاضی خداست........
ما تو یه آژانس کار میکنیم کلا همه دارای مدرک و بورد تخصصی هستن من خودم که لیسانس نفت دارم یه راننده داریم فوق لیسانس مامایی داره حالا اینا به کنار بلکه کلا در نقش مشاوره با مشترکین برخورد میکنیم تازه یه منشی هم داریم دکتر هست......
.
.
.
.
.
.
بله یه همچین آژانس فرهنگ دوستی داریم ما ولی یه خورده کرایه ها گرونه اونم به علت نشر علم و فرهنگ سازی جامعه هست اگر نه که خودتون میدونید کار واسه ما زیاده خودمون نمیخوایم از جامعه جدا باشیم....
.
.
.
بله از دور اشاره میکنن که زرررررر زیادی نزن پاشو برو سرویس........
دقت کردین روزنامه هایی که دور میندازن یا باهاش شیشه پاک میکنیم خیلی مطالب جالب و قشنگی توش هست همین دیروز یه روزنامه گذاشته بودن روی زمین واسه ورودی یه مغازه تا با کفش که میری روش مغازه کثیف نشه یه مطلب هایی روش بود که باور نمیکنید من بیست دقیقه روی زمین خوابیده بودم داشتم میخوندم..........یه همچین آدم فرهیخته ای هستم من....!!!!!!
پیرزن و پیرمردی در خانه ای قدیمی زندگی میکردند....پیر مرد همیشه برای ماهیگیری به رودخانه میرفت و روزی دو ماهی میگرفت و ظهر به خانه می آورد و پیرزن برای ناهار ماهی ها را طبخ میداد...یکی از همین روزها پیرمرد به رودخانه رفت ولی بیشتر از یک ماهی نتوانست صید کند وقتی در راه بازگشت بود پیش خود گفت این یک ماهی را به خانه نخواهم بر و با آن طعمه ای درست میکنم و حیوانی شکار میکنم...بلاخره طعمه را آماده کرد و گودالی کند......چند دقیقه پشت بوته ها پنهان شد و منتظر شکار شد..در همین فاصله صدایی شنید ولی چیزی را نمیدید....که یک دفعه.......
.
.
.
.
.
.
.
.خرسی به او حمله کرد و او را همچون کاغذ پاره کرد و هر قسمت از اعضای بدنش را به سمتی پرتاب کرد تا او باشد از این غلط ها نکند پیرمرد خرف و نفهم یکی نیست بگه تو رو چه به این غلطا....
میرفتی خونه همون یه ماهی رو نصف میکردید میخوردید...پیرزن هم بدبخت نمیشد....
.......ببخشید با داداشم دعوام شد ر ی د م به داستان......
آغا ما یه شوهر خاله داریم روی موهاش خیلی حساس هست ماهی یکی دوتا دکتر میره یه بار به من گفت یه دکتر خوب سراغ داری منم آدرس مطب یه دکتری رو بهش دادم که رفت پیشش و وقتی برگشت خیلی خوشحال بود میگفت خیلی دکتر خوبی هست و از این حرفها....یه روز خونشون بودم که خالم صدام زد گفت این شامپو رو بگیر بده به مجید منم رفتم دادم بهش وقتی تو حمام بود یهو داد زد: عجب شامپویی هست و دیگه موهام نمیریزه.........وقتی اومد بیرون دیدیم تک تک موهاش ریخته و زدیم زیر خنده بنده خدا یک هفته نرفت سرکار....از بس شبیه کدو شده بود
مامانم میگه بچه که بودی لاغر نبودی اتفاقا خوشکل و تپل مپل بودی برگشتم گفتم مامان مگه اتفاقی واسم افتاده گفت: دوسالت که بود داشتی راه میرفتی یهو داداشت زد زیر پاهات با سر رفتی تو دیوار ماهم قهقه میزدیم و میخندیدیم از بس که قیافت داغون شده بود عصبانی شدم پرسیدم دماغ رو هیچ چرا لاغر شدم گفت اونم که سال بعدش ما ناهار نداشتیم گریه کردی رفتی تو دستشویی پی پی خودت رو خوردی...منم دیگه واقعا کف کردم گفتم منو دکتر نبردید عایا گفت نه بابا تو امتحانای سخت تر از اینم با موفقیت رد کردی ه ه ه ه ه .
.
.
حالا بماند که فک پایینم جلو تر از فک بالا هست بهم نگفت فکر میکنم جایه چکش ازم استفاده کرده باشن...
فک و فامیله داریم عایا...
کمپین حمایت از فرزندان گم شده کجاست.؟؟؟؟؟
اعتراف میکنم بچه که بودم یه تلفن هایی بود که باید سکه میذاشتی داخلش بعد که زنگ میزدی و طرف گوشیش رو برمیداشت باید دکمه رو میزدی تا وصل بشه آقا منم رفتم ویدئو کلوپ که یه فیلم قشنگ ایرانی کرایه کنم چون تعداد فیلم ها زیاد بود با تلفن سکه ای زنگ زدم خونه وقتی بابام گوشیش رو برداشت من فکر کردم وصل شده ( آخه بلد نبودم طرز استفاده تلفن رو فقط دیده بودم که سکه میزارن داخلش ) بابام هم فکر کرد مزاحم تلفنی هست حرف نمیزنه هی فحش میداد منم اون طرف خط گریه میکردم میگفتم بابا چرا به بچت فحش میدی.........
نخند عزیزم یه همچین بچه ساده ای بود�
لایک: یه بچه نفهمی بودی......;-)
صبح جمعه از خواب بیدار شدم مامانم برگشته میگه هرچی واسه ناهار بگی واست درست کنم فرزندگلم.....
منم میگم :خورشت سبزی میگه: خب الان سبزی نداریم یه چیزه دیگه بگو منم میگم خب خورشت قیمه میگه: خب لپه نداری�
آخرش به اینطوری شد که همون نون و ماست رو باهزار تا التماس بهم داد از گرسنگی تلف نشم......
.
.
.
.فک و فامیل داریم عایا؟