ب
ببولی ۹ سال پیش
جوک

در دل کوه کللبه ای بود که پیر مرد و پیر زنی در آن زندگی میکردند و تنها پسری که داشتند آنها را به مقصد شهر ترک کرده بود..... آن ها همیشه منتظر آمدن فرزند خود بودند....تا یک روز پستچی درب خانه آن ها را زد.....بله نامه ای از طرف پسرشان بود....
.
.
.
..
.
..
.
.
.
او قسط بانک را پرداخت نکرده بود و اومدن کلبه رو بردن و آنها ولو شدن و پیر مرد با تفنگ دولول منتظر فرزند ماند تا اورا بزند و بترکوند...خب نکبت این چه طرز کار کردنه...ببخشید باز بابام کولر رو خاموش کرد عصبی شدم......

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.