س

سید مصطفی

@smj13 · ۱۴۹۸ امتیاز

★★★★☆ ۳ از ۵ (۸۹۳ رأی)

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
جوک

مادر خانمم از ارتفاع خیلی ترس داره
چند روز پیش با دو تا از دختراش رفتن تو بازار بعد اونا زوری بردن سوار پله برقیش کردن:))
اونم از ترس یکیشونو بغل کرده و جفتشون از بالا پله برقی افتادن پایین :))
جالبه هر کی هم سر راهشون بوده رو از رو پله برقی پرت کردن پایین :))
خداوکیلی اینم فک و فامیله شجاع و نترس که ما داریم؟!!!!!!!!
این آخرین پست امسالم بود امیدوارم سال خوبی رو داشته باشین و عید رو به تمام خانواده بزرگ 4جوک تبریک میگم..
شاد و سرزنده باشید انشالله....

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

مرضیه خانوم من از دستت دلخور نیستم فقط گفتم به بقیه شهرا احترام بذاریم همین...
وگرنه من مخلص شما هم هستم :)
ببینید اگه اینجور بود که بخاطر کینه با یه شهری ازش دفاعم نمیکردیم شک نکنید الان اهواز و آبادان که هیچی تهرانشم داشتن عربی حرف میزدن چون صدام براحتی کل کشور رو اشغال میکرد....
ما ایرانی هستیم و فرقی نداره که نژاد و گویشمون چیه چه کُرد ، ترک ، عرب ، فارس ، بلوچ ،ترکمن و ... همه باید پشت هم باشیم و ایرانمون رو بسازیم....
متاسفانه ما دشمن زیاد داریم هم خارج(که مشخص هستن کیا هستن)و هم داخل (که مشخص نیست کیا هستن) ولی ما خاک خودمون رو داریم و بخاطرش باید جونمون رو هم بدیم....
مرضیه بخاطر سادگیش یه سری حرف ها رو زده وگرنه ته دلش هیچی نیست و مطمئنم همین مرضیه خانوم اگه یه اتفاقی برای شهر اصفهان بیوفته اگه از بقیه بیشتر ناراحت نشه کمترم ناراحت نمیشه چون ریشه ما ایرانه..
از امروز به بعد باید شعارمون این باشه "زنده باد بهار ایرانی" و "زنده باد عشق ایرانی" و "زنده باد خاک ایران"
امید ، عشق ، بهار و خاک ایرانی زنده باد D:

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
جوک

یکی از فانتزیام اینه که...
توی یه مجلس ختم شرکت کنم بعد در حالی که از این شلوار لی خانوادگی ها پوشیدم و یه کت زرد هم پوشیدم و زیرشم یه تاپ مشکی پوشیدم و یه عینک دودی ریبون اصل به چشمام زدم ، در حالی که دارم با دوتا انگشتم گوشه سیبیلمو میتابونم یهو گوشیم زنگ بخوره منم پس از یک دقیقه زنگ خوردن و بی توجهی کردن به صدای زنگش ، گوشیمو به آرومی از جیبم در بیارم و بگم "فقط زنده میخوامش" :))))))
بعد گوشیمو قط کنم و همه اخمامو تو هم بکشم و به بقیه بگم چیه؟!! مراسم رو ادامه بدید :))
بعد در حالی که یه نیشخند به مرحوم میزنم بهش بگم پروژه جون سختی بودی و یه مشت خاک بردارم بریزم تو قبرش و به سمت قبرسون حرکت کنم و شعر میرن آدما رو زمزمه کنم و به سمت اتوبوس راهیان خرامان برم :))
اما سوالاتی که دوستان مطرح کرده بودن:
1-مدل گوشیت چی بود؟
در جواب باید گفت بخاطر نوع شلوارم میتونستم همه گوشی استفاده کنم حتی صا ایران مدل 70 :))
2-چرا تو افق ناپدید نشدی؟
سوال بسیار خوبی بود،عشقم کشید ناپدید نشم بحثیهههههه؟ :(((((

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

مرضیه خانوم دست درد نکنه ...
نکنه بچه یزدی؟!!
بچه هرجا هستی بدون کل ایران باید وطنت باشه و همه جاشو دوست داشته باشی.
من بچه اصفهانم ولی عاشق شهر شما هستم چون قسمتی از خاک وطنم ایرانه.
ازتون خواهش میکنم اگر هم با شهری خوب نیستید به زبون نیارید چون باعث دلخوری میشه همین!!!

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

امیر 21 جون کچلکم بیا عزیزم ما 21 دسامبر رو از سر گذروندیم برو از خدا بترس :))
هر وخ خواستی قدمت رو چشم فقط بگم یه چایی بیشتر سرو نمیکنیم :))
عکس یه پسته رو هم چسبوندم رو میز پذیرایی که دل مهمونا رو آب کنم :))
اگه شما و دوستات هم شیطونی نکنید قول میدم بذارم با پرایدم یه بوق بزنید :))
بععععععله یه همچین مهمون نوازی هستم من :))))
هلیا جون خوشحالم که یه سید دیگه به سایت اضافه شد ایشالله هر هفته سیدا اینجا چهارشنبه سوری راه میندازن کسی هم جرات نداره حرف بزنه :))
خانم صادقی ، عزیزم حوصلت تو حلقم ولی یه اطلاعیه بزن ببینیم از چندم عید بیاییم اینجا پست بذاریم :))
خانم صادقی سوغات دادنت هم تو حلق تمام بچه ها :))
مدیر جون عیدی دادنت تو لوزالمعده بچه ها خیلی حال دادی به مولا :))
ینی استاد شماعی زاده سیبیلاش در میاد؟!! ":)

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

هر روز ظهر که مي‌شد حال زن دگرگون مي‌شد. بچه‌ها از مدرسه مي‌رسيدند و دلواپسي‌هاي زن شروع مي‌شد. آن وقت بود که خجالتزده سفره کوچک قديمي را پهن مي‌کرد تا بچه‌هايش ناهار ساده‌اي را که در سفره مي‌گذاشت بخورند. براي مادر سخت بود، ولي چاره‌اي نداشت. تا قبل از مرگ شوهر زندگي او هم رنگ و بويي داشت. سفره‌شان به شادي پهن مي‌شد و پر بود. پر بود از غذاهاي رنگارنگ. سه ماهي مي‌شد که اسماعيل در يک حادثه جان سپرده بود و او را با چهار بچه قد و نيم قد تنها گذاشته بود. سعي کرده بود با کار نبودن شوهرش را جبران کند، ولي بي‌فايده بود. تأمين مخارج زندگي به تنهايي از عهده او برنمي‌آمد. غير از هزينه‌هاي زندگي بايد قرض‌هاي شوهرش را هم مي‌پرداخت.
هر چه به آخر ماه نزديک مي‌شد، سفره‌شان محقرانه‌تر مي‌شد. کاسه‌اي ماست و نان و گاه لقمه‌هاي نان و پنير همه آن چيزي بود که او در سفره قرار مي‌داد.
همسايه طبقه پايين اما زندگي‌اش به همان رنگ و بوي گذشته بود. به ياد آورد روزهايي را که با مليحه خانم به خريد مي‌رفتند و قرار مي‌گذاشتند که يک نوع غذا بپزند.
با مرگ اسماعيل از او هم فاصله گرفته بود. اين طور راحت‌تر بود.
آن روز از ظهر مريض شده بود. هجوم افکار گوناگون، عصبي‌اش کرده بود. با خودش فکر مي‌کرد که ديگر نمي‌تواند اين شرايط را ادامه دهد. بچه‌ها هر چند حرفي به او نمي‌زدند ولي در قلب او غوغايي برپا بود.
غروب بود که بوي غذا دوباره در ساختمان پيچيد. سميرا و سوسن دخترانش سعي مي‌کردند که به روي خودشان نياورند. ولي پسرها بي‌تاب‌تر شده بودند. گاه قطره‌ اشکي درخشان را در چشمان بچه‌هايش مي‌ديد و قلبش درد مي‌گرفت.
نمي‌دانست چه شده است ولي وقتي صداي زنگ در آپارتمان به گوش رسيد، از خواب پريد.
چه کسي اين موقع شب زنگ در خانه‌شان را زده بود؟
به ياد اسماعيل افتاد. شوهرش هر شب همين موقع به خانه برمي‌گشت. اطراف اتاق را نگاه کرد. هر کدام از بچه‌ها گوشه‌اي روي کتاب‌هايشان به خواب رفته بودند.
آرام از جا بلند شد. در را که باز کرد، مليحه خانم را پشت‌ در ديد. درون سيني بزرگي که در دست داشت دو ديس بزرگ غذا بود.
-خيلي گرفتار بودم. نشد که اين چند وقت به شما سر بزنم ولي امروز احساس کردم که بايد به من کمک کني. راستش دو دختر تو در مدرسه شاگرد اول هستند ولي بچه‌هاي من درس‌شان خوب نيست. اگر زحمتي نيست، به آنها کمک درسي کنند. من هم جبران مي‌کنم. خودت که هر روز سرکار مي‌روي و فرصت رسيدگي به غذاي بچه‌ها را نداري. چهره‌ات خيلي خسته است. من که غذا درست مي‌کنم، کمي بيشتر مي‌پزم، با هم مي‌خوريم. هر چه باشد ما از قديم با هم دوست هستيم.
سيني را زمين گذاشت. سفره قديمي را پهن کرد. بچه‌ها دور سفره نشسته بودند. زن با افتخار به بچه‌هايش نگاه مي‌کرد. قطره‌هاي‌ اشک اين‌بار از شوق در چشمانش شتک مي‌زدند.

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

دخترک را که در گهواره‌اش گذاشت قلبش گرفت. بي‌اختيار برگشته بود به 28 سال قبل، روزهايي که دخترکي تنها به سن و سال دخترش بود و درون تخت کوچک گريه مي‌کرد. خاطراتش با روزهاي زندگي دخترک بزرگ مي‌شد و رشد پيدا مي‌کرد.
به ياد روزهاي تلخ آن زمان افتاد. به روزهايي که در حسرت يک آغوش گرم تنها به حياط بزرگ پرورشگاه چشم مي‌دوخت. به ياد روزهايي که دلش مي‌خواست گنجشک کوچکي شود و مادر در دهان او غذا بگذارد. هنوز نقاشي‌هاي کودکي‌اش را داشت. روزي که در برابر سؤال خانم معلم غافلگير شده بود را به ياد آورد.
- دخترم! چرا در تمام نقاشي‌هاي تو لانه و گنجشک مي‌بينم؟
اشک‌هايش سرازير شده بودند. قلبش بشدت فشرده مي‌شد. دوست داشت فرياد بزند. از آن روز لانه گنجشک را هم پنهان کرده بود. لانه‌اي که سال‌ها بود زير خاکستر آرزوهايش پنهان مانده بود. وقتي درس و دانشگاه را تمام کرد، امير به زندگي‌اش پاي گذاشته بود. امير شده بود همه کسي که داشت. امير شده بود سايه و همسايه‌اش.
همان ماه‌هاي اول با امير در مورد تنهايي‌اش حرف زده بود، در مورد آرزوهايش ولي امير هم انگار علاقه‌اي به شنيدن اين درد دل‌ها نداشت. وقتي باردار شد، تمام حرف‌هايش را با جوجه کوچکي که در وجودش بزرگ مي‌شد، مي‌زد. انگار درون لانه آرزوهايش تخم کوچکي در انتظار تولد بود. روزها و ماه‌ها گذشته بودند. حالا سه ماه از تولد دخترش مي‌گذشت. خسته بود. خسته از زندگي و از روزهايي که در پيش داشت. مي‌خواست هر طور شده شاپرک‌هايي را که از او گريخته بودند، با گيسوان دخترش آشتي دهد. ولي زود بود. خيلي بايد مي‌گذشت تا او... از فکر بيرون آمد. فکري که يک ساعتي او را به خود مشغول کرده بود. دختر نقاشي‌هايش را درون کمد گذاشت. مي‌دانست که براي شام مهمان دارند. هر چند که حوصله مهماني نداشت ولي به احترام امير حرفي نزده بود.
غروب شده بود که امير به خانه برگشت، با يک سبد گل و يک کيک بزرگ که درون جعبه بود.
نيم ساعتي نگذشته بود که صداي زنگ آپارتمان بلند شد. امير دستپاچه بود. هيچ وقت امير را اينجور نديده بود.
مهمان‌ها وارد که شدند در آشپزخانه بود. هميشه براي رويارو شدن با آدم‌هاي جديد کلافه مي‌شد و حس مبهمي در وجودش سايه مي‌انداخت.
امير به آشپزخانه آمد.
- نمي‌خواهي خوشامد بگويي؟
سرش را تکان داده بود.
- همکاران تو هستند، خودت برو، من هم با چاي مي‌آيم.
امير اصرار کرده بود که با هم بروند و چاي را براي وقتي ديگر بگذارند. کنار ميز پذيرايي که ايستاد يکه خورد. دختري شبيه خودش در ميان يک پيرزن و پيرمرد نشسته بود. به امير نگاه کرد. دختر جوان از جا بلند شد و يک قدم به جلو برداشت.
به امير نگاه کرد.
- اينها...
نيمه‌ شب وقتي دختر نقاشي‌هايش را مرور مي‌کرد، قطره‌اي اشک روي لانه کوچک چکيد. لانه‌اي که سال‌ها انتظارش را کشيده بود. امير خانواده‌اش را يافته بود. خواهر دوقلوي او کر و لال بود. خواهري که پدر و مادر او را پيش خود نگه داشته بودند و براي تأمين هزينه‌هاي زندگي و درمان او، دختر ديگر را رها کرده بودند.
قلبش پر کشيد تا بالاترين شاخه درخت، تا کنار لانه کوچکي که در آن يک پيرمرد و پيرزن از کرده خود پشيمان بودند.

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

امیر کچل گفتم که شما هر وختی خواستی بیایی قدمت رو جفت چشام :))
ما هم میاییم خونه شما :))
مانی هم بلاخره پیداش شد فکر کنم کلی لپ تاپ کرده تو پاچه مردم :))
نمکی عزیز خیلی خوشحال شدم یه اصفونی دیگه هم اینجا داریم خییییللللیییی
@R@$ نترس این امیر کچل هیچ جا میره چون الان بهترین دوستاش اینجان :))
کیان من از کچل به ردم کلا الان مژه و ابروهامم ریختن از این قیمتا اصن یه وضی :))
و در آخر هم به خانوم مهندس صادقی باید بگم اون صبر و حوصلت تو حلقم که میشینی این همه پست رو میخونی و فیلترشم میکنی :))
و اما......
من هنوزم تو شوک از دست رفتن سیبیلای دکتر استاد سید شماعی زاده هستم!!!!!! :))
هنوزم اون فشاره از روم برداشته نشده :))

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
جوک

خاص smj13
به خدا اگه دروغ بگم سنگ بشم .
نمیدونم چرا هر وخت نیت خرید چیزی رو میکنم قیمتش دو سه برابر میشه :|
میخواستم پراید بگیرم.....
میخواستم آجیل بگیرم....
میخواستم برنج بگیرم.....
از الان بگم نیت کردم برم گوشت و مرغ بگیرم زود برید بخرید وگرنه بازارو میترکونم با نیتم :|

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
جوک

غضنفر تو جشن عروسی‌ محکم زد به بغلیش و گفت :
حاجی اون پسره که داره وسط میرقصه خیلی بی‌ ریخته
یارو گفت اونیکه تو میگی‌ پسر نیست دختر منه !
اکبر هم نخواست کم بیاره گفت :
بخشید من نمیدونستم که پدرش هستی‌
یارو میگه:
مرتیکه من پدرش نیستم ،مادر شم :|

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
جوک

اگه این باجناق کصافطم بیاد دستم یه شیشه قرص نفتالین به خوردش میدم :|
کصافط عاشخار اولاخ رفته برا خواهرزنم یه سرویس 3 میلیونی خریده :|
چند شبه من خواب گودزیلا و کروکودیل میبینم که خانمم انداختشون به جونم :|
خودشیرین نامرد خو فکر من بیچاره هم باش ":)
من دیگه برم سوار اتوبوس راهیان نور بشم :فروردین

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

چند روز پیش سوار اتوبوس بودم کنارم یه پسری حدود 20 ساله نشست پیشم که مشخص بود شیشه کشیده بود .
اول آهنگ میتیکومون رو گذاشت و روش دنس گرفت :))
بعد آهنگ یاس رو گذاشت و روش خوند :))
دیگه همه صداشون در اومد یکی بهش گفت آقا شما اینجا تنها نیستی که بعد پسره گفت آره من تنها نیستم چون خدا رو دارم و دیگه فاز دینی برداشت :))
یه ده بار گفت صلوات بفرستید و فک کنم تنها کسی که صلوات میفرستاد باهاش من بودم :))
خود عزیزان دل من چه فرقی میکنه کی میگه صلوات بفرستید چه یه دیونه و چه یه عالم :))
ای خدا مردم صلوات نمیفرستادن چون فکر میکردن این یارو دیونه است و نباید محلش بدن :))
بعضی مواقع دوست دارم به دنیا بگم حالم ازت بهم میخوره که حتی مردم رو عوض کری و همه احساس روشن فکر بودن بهشون دست میده:))
دیگه باید شبها هم با عینک آفتابی رفت بیرون چون روشنفکرها زیاد شدن ماشالله.....

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

یاالله....
ما اومدیم آجی ها چارقدشونو سرشون کونن باس حجاب رعایت بشد :))
کیان جدا فک کردی من دست از سر این سایت بر میدارم؟!!! :))
تو افق که هیچی تو صفحات سایتم محو نیمیشم :))
گفتم شمید کمتر پست بذارم چون تخیلاتم از کار افتاده از بسکه تو این بازار گرونی دیدم به قرآن :))
ولی همچنان پست خواهم گذاشت نترسید :))
دِ آخه لامصب یه مانتو 300 هزار تومن مگه من چقد حقوق میگیرم :((
دِ آخه لا مروت یه تن ماهی 5200 تومن مگه من چقد حقوق میگیرم :((
یه پسر خوشکل و خوش تیپ بودم رفتم بازار وختی برگشتم نه تنها موهای سرم بلکه کل موهای بدنم ریخته بود بخاطر دیدن قیمتا :))
مسیحا دمت گرم بخاطر پستت ولی به قرآن من گنده لات که هیچی تیر دروازه هم نیستم :))
ولی همه اینا به کنار منظورم گرونی ماشین و پسته و تن ماهی و ... یکی به من بگه این استاد شماعی زاده برا چی سیبیلاشو زده ؟ :))
این یکی بیشتر از همه بهم فشار آورد :))

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

از همه دوستانی که اینقدر بهم محبت دارن تشکر میکنم و عید را به همتون تبریک میگم.
متاسفانه سال 91 برای بسیاری از ماها سال خوبی نبود و اونم به خاطر خصم دشمنان ایرانه ، فشاری که به مردم اومد به .... نیومد :))
امیدوارم هممون سال 92 را با موفقیت و شادی آغاز کنیم و با صلابت و غرور به پایان برسونیم.
کیان من عددی نیستم که اینقدر بزرگم کردی به خدا من از همتون کوچکترم و چاکر همتونم هستم دیگه اینقدر منو شرمنده نکنید.
امیر 21 شما هم قدمتون رو چشم تشریف بیارن ما در خدمتیم ولی به قول اصفهانیا از گز و گ و ز خبری نیست ، از بسکه گرون شده :))))
بچه یتیم ها و بی سرپرستا هم فراموش نشه لطفا.....
تا برنامه بعدی شما را به خدای بزرگ میسپارم :)))
خداوندا ما را آدم بفرما... (آمین) :))

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

Dokhtar Shomaali از شعرای قشنگت خوشم اومد و ازت تشکر میکنم و اگه میتونی یه شعر بامزه و قشنگ بنویس که بتونیم آهنگشو درست کنیم :))
از دوستان اگه کسی آهنگ سازی بلده روی شعر Dokhtar Shomaali آهنگ بسازه و با اجازتون من هم میخونمش (قول میدم خوب بخونم چون سابقه خوانندگی دارم)
در آخر بگم که زیاد این روزا دل و دماغ ندارم و شاید کم بیام پست بذارم و اینو به حساب بی معرفتیم نذارید
با تشکر

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

آقا اصن من میگم یه عملیات ویژه طرح ریزی کنیم یه چیزایی مث عملیات 125 کیان اینا بعد بریم خود کیان رو به زور دمپایی ابری از خونشون بیاریم و بشونیم به جا اون فیله که بالا صفحس که از نتونه از جلو چشمامون تکون بخوره :))
هر دفعه هم قلقلیش میکنیم که بخنده :))
.
.
در ضمن امیر کچل من باهات قهرم کجا بودی؟ :((
اصنشم شصت پا فیله تو حلقت :))
خداوکیلی اگه این سایت من خوشتیپ و اون عباس کچل و اون شایان سیبیلو رو نداشت میخواست چیکار کنه ؟ :))
جواب مدیر سایت: چهار تا دیگه میومدن اینجا جاتون رو میگرفتن :))

s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
جوک

دو کیلو پسته خریدم و بردم خونه روش نوشتم هر 8 ساعت یک عدد :))
قرار شده همینجوری بذلریم جلو مهمونا :))
اگه بچه خوبی بودن یه دوری با پرایدم میزنیم :))
اگه خیلی خیلی خوب بودن میذارم یه بوقم بزنن :))
کلا یه همچین آدم مهمون دوستی هستم من D: