s
smj13سید مصطفی ۱۳ سال پیش
پیام

دخترک را که در گهواره‌اش گذاشت قلبش گرفت. بي‌اختيار برگشته بود به 28 سال قبل، روزهايي که دخترکي تنها به سن و سال دخترش بود و درون تخت کوچک گريه مي‌کرد. خاطراتش با روزهاي زندگي دخترک بزرگ مي‌شد و رشد پيدا مي‌کرد.
به ياد روزهاي تلخ آن زمان افتاد. به روزهايي که در حسرت يک آغوش گرم تنها به حياط بزرگ پرورشگاه چشم مي‌دوخت. به ياد روزهايي که دلش مي‌خواست گنجشک کوچکي شود و مادر در دهان او غذا بگذارد. هنوز نقاشي‌هاي کودکي‌اش را داشت. روزي که در برابر سؤال خانم معلم غافلگير شده بود را به ياد آورد.
- دخترم! چرا در تمام نقاشي‌هاي تو لانه و گنجشک مي‌بينم؟
اشک‌هايش سرازير شده بودند. قلبش بشدت فشرده مي‌شد. دوست داشت فرياد بزند. از آن روز لانه گنجشک را هم پنهان کرده بود. لانه‌اي که سال‌ها بود زير خاکستر آرزوهايش پنهان مانده بود. وقتي درس و دانشگاه را تمام کرد، امير به زندگي‌اش پاي گذاشته بود. امير شده بود همه کسي که داشت. امير شده بود سايه و همسايه‌اش.
همان ماه‌هاي اول با امير در مورد تنهايي‌اش حرف زده بود، در مورد آرزوهايش ولي امير هم انگار علاقه‌اي به شنيدن اين درد دل‌ها نداشت. وقتي باردار شد، تمام حرف‌هايش را با جوجه کوچکي که در وجودش بزرگ مي‌شد، مي‌زد. انگار درون لانه آرزوهايش تخم کوچکي در انتظار تولد بود. روزها و ماه‌ها گذشته بودند. حالا سه ماه از تولد دخترش مي‌گذشت. خسته بود. خسته از زندگي و از روزهايي که در پيش داشت. مي‌خواست هر طور شده شاپرک‌هايي را که از او گريخته بودند، با گيسوان دخترش آشتي دهد. ولي زود بود. خيلي بايد مي‌گذشت تا او... از فکر بيرون آمد. فکري که يک ساعتي او را به خود مشغول کرده بود. دختر نقاشي‌هايش را درون کمد گذاشت. مي‌دانست که براي شام مهمان دارند. هر چند که حوصله مهماني نداشت ولي به احترام امير حرفي نزده بود.
غروب شده بود که امير به خانه برگشت، با يک سبد گل و يک کيک بزرگ که درون جعبه بود.
نيم ساعتي نگذشته بود که صداي زنگ آپارتمان بلند شد. امير دستپاچه بود. هيچ وقت امير را اينجور نديده بود.
مهمان‌ها وارد که شدند در آشپزخانه بود. هميشه براي رويارو شدن با آدم‌هاي جديد کلافه مي‌شد و حس مبهمي در وجودش سايه مي‌انداخت.
امير به آشپزخانه آمد.
- نمي‌خواهي خوشامد بگويي؟
سرش را تکان داده بود.
- همکاران تو هستند، خودت برو، من هم با چاي مي‌آيم.
امير اصرار کرده بود که با هم بروند و چاي را براي وقتي ديگر بگذارند. کنار ميز پذيرايي که ايستاد يکه خورد. دختري شبيه خودش در ميان يک پيرزن و پيرمرد نشسته بود. به امير نگاه کرد. دختر جوان از جا بلند شد و يک قدم به جلو برداشت.
به امير نگاه کرد.
- اينها...
نيمه‌ شب وقتي دختر نقاشي‌هايش را مرور مي‌کرد، قطره‌اي اشک روي لانه کوچک چکيد. لانه‌اي که سال‌ها انتظارش را کشيده بود. امير خانواده‌اش را يافته بود. خواهر دوقلوي او کر و لال بود. خواهري که پدر و مادر او را پيش خود نگه داشته بودند و براي تأمين هزينه‌هاي زندگي و درمان او، دختر ديگر را رها کرده بودند.
قلبش پر کشيد تا بالاترين شاخه درخت، تا کنار لانه کوچکي که در آن يک پيرمرد و پيرزن از کرده خود پشيمان بودند.

نظرات (۰)

وارد شوید تا بتوانید نظر بدهید.

هنوز نظری ثبت نشده. اولین نفر باشید.