هر روز ظهر که ميشد حال زن دگرگون ميشد. بچهها از مدرسه ميرسيدند و دلواپسيهاي زن شروع ميشد. آن وقت بود که خجالتزده سفره کوچک قديمي را پهن ميکرد تا بچههايش ناهار سادهاي را که در سفره ميگذاشت بخورند. براي مادر سخت بود، ولي چارهاي نداشت. تا قبل از مرگ شوهر زندگي او هم رنگ و بويي داشت. سفرهشان به شادي پهن ميشد و پر بود. پر بود از غذاهاي رنگارنگ. سه ماهي ميشد که اسماعيل در يک حادثه جان سپرده بود و او را با چهار بچه قد و نيم قد تنها گذاشته بود. سعي کرده بود با کار نبودن شوهرش را جبران کند، ولي بيفايده بود. تأمين مخارج زندگي به تنهايي از عهده او برنميآمد. غير از هزينههاي زندگي بايد قرضهاي شوهرش را هم ميپرداخت.
هر چه به آخر ماه نزديک ميشد، سفرهشان محقرانهتر ميشد. کاسهاي ماست و نان و گاه لقمههاي نان و پنير همه آن چيزي بود که او در سفره قرار ميداد.
همسايه طبقه پايين اما زندگياش به همان رنگ و بوي گذشته بود. به ياد آورد روزهايي را که با مليحه خانم به خريد ميرفتند و قرار ميگذاشتند که يک نوع غذا بپزند.
با مرگ اسماعيل از او هم فاصله گرفته بود. اين طور راحتتر بود.
آن روز از ظهر مريض شده بود. هجوم افکار گوناگون، عصبياش کرده بود. با خودش فکر ميکرد که ديگر نميتواند اين شرايط را ادامه دهد. بچهها هر چند حرفي به او نميزدند ولي در قلب او غوغايي برپا بود.
غروب بود که بوي غذا دوباره در ساختمان پيچيد. سميرا و سوسن دخترانش سعي ميکردند که به روي خودشان نياورند. ولي پسرها بيتابتر شده بودند. گاه قطره اشکي درخشان را در چشمان بچههايش ميديد و قلبش درد ميگرفت.
نميدانست چه شده است ولي وقتي صداي زنگ در آپارتمان به گوش رسيد، از خواب پريد.
چه کسي اين موقع شب زنگ در خانهشان را زده بود؟
به ياد اسماعيل افتاد. شوهرش هر شب همين موقع به خانه برميگشت. اطراف اتاق را نگاه کرد. هر کدام از بچهها گوشهاي روي کتابهايشان به خواب رفته بودند.
آرام از جا بلند شد. در را که باز کرد، مليحه خانم را پشت در ديد. درون سيني بزرگي که در دست داشت دو ديس بزرگ غذا بود.
-خيلي گرفتار بودم. نشد که اين چند وقت به شما سر بزنم ولي امروز احساس کردم که بايد به من کمک کني. راستش دو دختر تو در مدرسه شاگرد اول هستند ولي بچههاي من درسشان خوب نيست. اگر زحمتي نيست، به آنها کمک درسي کنند. من هم جبران ميکنم. خودت که هر روز سرکار ميروي و فرصت رسيدگي به غذاي بچهها را نداري. چهرهات خيلي خسته است. من که غذا درست ميکنم، کمي بيشتر ميپزم، با هم ميخوريم. هر چه باشد ما از قديم با هم دوست هستيم.
سيني را زمين گذاشت. سفره قديمي را پهن کرد. بچهها دور سفره نشسته بودند. زن با افتخار به بچههايش نگاه ميکرد. قطرههاي اشک اينبار از شوق در چشمانش شتک ميزدند.