N

Neda

@edcrfv · ۵۵ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۸ رأی)

@
@Labkhand@ ۱۱ سال پیش
جوک

اول دبیرستان بودم سر کلاس ریاضی بود معلم داشت درس میداد
بچه هام ته کلاس خواب تشریف داشتند بعضیام در عالم هپروت به سر می بردند بعضیام خو واقعندی من نمی دونم کجا بودند??
درس تموم شد معلم پرسید خو بچه ها کسی سوال نداره???
منم عین جو زده ها گفتم عه چرا رنگ موهات چه رنگی???*^_^*
بچه ها کلی خندیدند :))))))))))))
بچه هایم که تو عالم هپروت بودندم آوردم تو کلاس اون بچه هایم که تو خواب بودند با داد خودش بیدار شدند
اما معلم خیلی بی جنب بود خدا برا کسی نخواد من از کلاس انداخت بیرون من بش لطف کردم کلاس از یکنواختی در آوردم انوخ اون....

@
@Labkhand@ ۱۱ سال پیش
جوک

خدا بَرا کِسی نخواد
با خانواده مسافرت رفته بودیم جاتون خالی مشهد برا برگشت به خونه
رفتیم سوار اتوبوس شدیم. اتوبوسش خیلی تأخیری داشت در این حین
که من کناره بابام نشسته بودم به بابا هِی می گفتم برو واسم چیپس بخر
(چیپس دوس دارم) بابام نمی رفت. بِم می گفت که می گند توش سوسک
بوده مریض می شی بابایی
من: نه بابا مریض نمی شم اینا را الکی مگند خلاصه انقد براش اَدا ناناز
خانومی درآوردم تا بلاخره راضی شد رفت خرید . ولی چیزایی که خریده
بود پفک، تخمه، لواشک استثناعن پشمک حاج عبدالله نخریده بود
من: عه بابا چیپس که نخریدی
بابام: چیپس نداشت بابا
من: بابا چیپس داره این ها از تو مغازه معلومه که..چیپسه داره به من چشمک میزنه
دیگه اتوبوس راه افتاد بود دیگه فایده نداشت باش جر بحث کنم.
شب شد اتوبوس نگه داشت واسه نماز اینا. من رفتم نماز بخونم بعد که
برگشتم دیدم که بابام داره پفک می خوره تا من دید دونه های آخررو
چنان چپوند تو حلقش که نگو
من رسیدم بهش
من: بابا آخه دوماد انقد شیکمو(به بابام بعضی وقتها میگم آق دوماد به مامانم می گم عروس خانوم یا عروس گلم)
تخمه ها لواشک که تو ماشین خوردی
حداقل این پفک برا من می زاشتی خو
بابام: فقط میخندید بم گفت خو حالا دیگه انقد مادرزن بازی درنیار دي
توکه میدونی من پفک خیلی دوس دار�
کاش یه ذره من دوس می داشتی
حالا خوب اصن نمی رفت بخرها
همه رو خودش خورد
خدا بَرا کِسی نخواد
به ما چیزی نرسید

@
@Labkhand@ ۱۱ سال پیش
جوک

(این خاطر مال یکی از دوستام)
بچه خواهرم اومده خونمون رفت سر یخچال یه لیوان شیر خورد بعد لیوان گذاشته روی سرویس. بعدشم رفت خوابید. از خواب که بیدار شد لیوان آورده میگی کی این لیوان شیر را خورده؟؟
بهش گفتم خالجون خودت خوردی دیگه !!!!!!!!
گفت نه من نخوردم . حالا هرچی ما بهش می گفتیم
می گفت نه من نخوردم بعد مامان بهش گفت مادرجون تو که نخوردی گوساله کوچیکه خورده
بعد بچه خواهرم با عصبانیت گفت من گوساله نیسم
ما از خنده قش کردیم
بعد میگه الای به آب بخندید به جا این که بگه رو آب بخندید
ما دوباره زدیم زیر خنده

@
@Labkhand@ ۱۱ سال پیش
جوک

حال میده تو این زمستون تو این هوای سرد بری بیرون سردد باشه (دستات بیشتر سردش بشه) بعد که میری خونه میخوای اونی که بغل بخاری رو بلندش کنی میری دسدو(دست) میکنی تو یقش آی مورموریش میشه آی مورموریش میشه خخخخخخخ دادش میره بالا خودش پامیشه میره اونور بعدش خودد میری کنار بخاری لم میدی (البته زمستون امسال اصن زمستون نبود)

@
@Labkhand@ ۱۱ سال پیش
جوک

تولدم نزدیک بود به همه اعضای خانواده یادآوری کردم که چند روزدیگه تولدم مخصوصاً به داداش بزرگم بهش گفتم نامردی اگه امسال کادو نخری اونم گفت من نمی دونم کی تو فامیل ما انقد از این لوس بازی یا رو تو خودش در می یاره که تو ازش یادگرفتی یا نکنه بازم ازاین فیلمای چرت پرتیا رو دیدی منم بهش گفتم آخه دادش آدمم انقد خسیس (رو این کلمه خیلی حساسه) واسه این که چیزی نخری اینا رو میگی گفت خوب حالا تا روز تولدت. روز تولدم رسید اومد خونه بعد یهویی دیدم یه جعبه از این فانتزی خوشگلا رو خریده جعبه مشکی با روبان قرمز من اصن باورم نمی شد خانواده محترمه هم اصن باورشون نمی شد کلی کیف کرده بودم جعبه رو داد دستم بعد جعبه رو باز کردم. وای دو تا سوسک واقعی توش بود هیچی دیگه جعبه رو طرف خودش پرت کردم آی جیغ زدم زدم که نگو بعدشم کلی گریه کردم دو تا داداشام از خنده داشتند زمین گاز می زدند آمن بدبخت جیغ گریه. هیچی دیگه بعدشم مامانم باخنده امد این دوتا سوسک کشت ولی داداشم شانس آورد چون دررفت.
آخی اینم داداش ما داریم؟

@
@Labkhand@ ۱۱ سال پیش
پیام

تقویم دانشگاهی من
شنبه : همون لحظه ای که وارد دانشکده شدم متوجه نگاه سنگینش شدم هر جا که می رفتم اونو می دیدم یک بار که از جلوی هم در اومدیم نزدیک بود به هم بخوریم صداشو نازک کرد گفت : ببخشید
من که می دونم منظورش چی بود تازه ساعت 9:30 هم که داشتم بورد را می خوندم اومد و پشت سرم شروع به خوندن بورد کرد آره دقیقا می دونم منظورش چیه اون می خواد زن من بشه
بچه ها می گفتن اسمش مریمه
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کن�
یک شنبه : امروز ساعت 9 به دانشکده رفتم موقع تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود و با رفیقش می گفتن و می خندیدن تازه به من گفت آقا میشه شیشه پنجرتون رو ببندین من که می دونم منظورش چی بود اسمش رو می دونستم اسمش نرگسه
مث روز معلوم بود که با این خندیدن می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستیتش منم از اون بدم نمی آد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با نرگس هم ازدواج کن�
دوشنبه : امروز به محض اینکه وارد دانشکده شدم سر کلاس رفتم بعد از کلاس مینا یکی از همکلاسیهام جزوه منو ازم خواست من که می دونم منظورش چی بود حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه راستیتش منم از مینا بدم نمیآد از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با مینا هم ازدواج کن�
سه شنبه : امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا فقط یکی از من پرسید آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست ؟
من که می دونم منظورش چیه ولی تصمیم نگرفتم باهاش ازدواج کنم چون کیفش آبی رنگ بود حتما استقلالیه وقتی که جریان رو به دوستم گفتم به من گفت : ای بابا !‌ بدبخت منظوری نداشته ولی من می دونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش می شه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج می کن�
چهار شنبه : امروز وقتی که داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد ساوه به دانشگاه ما اردو اومدند یکی از دخترای اردو از من پرسید : ببخشید آقا دانشکده پرستاری کجاست ؟ من که می دونستم منظورش چیه اما تو کاردرستی خودم موندم که چه طور این دختر ساوجی هم منو شناخته و به من علاقه پیدا کرده حیف اسمش رو نفهمیدم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم هر طور شده پیداش کنم و باهاش ازدواج کنم طفلکی گناه داره از عشق من پیر می شه
پنج شنبه : یکی از دوستهای هم دانشکده ایم به نام احمد منو به تریا دعوت کرد من که می دونستم از این نوشابه خریدن منظورش چیه می خواد که من بی خیال مینا بشم راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کن�
جمعه : امروز ضبح در خواب شیرینی بودم که داشتم خواب عروسی بزرگ خودم رومی دیدم عجب شکوهی و عظمتی بود داشتم انگشتم رو توی کاسه عسل فرو میکردم و.... مادرم یک هو از خواب بیدارم کرد و گفت برم چند تا نون بگیرم وقتی تو صف نانوایی بودم دختر خانمی از من پرسید ببخشید آقا صف پنج تایی ها کدومه ؟ من که می دونم منظورش چی بود اما عمرا باهاش ازدواج کن�
راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که به نانوایی بیاد خیلی خوشم نمیاد
شنبه : امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه را خوردم و اودم که راه بیفتم مادرم گفت : نمی خواد دانشگاه بری امروز جواب نوار مغزت آماده ست برو از بیمارستان بگیر
راستیتش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشکل روانی دار�
برگرفته از بولتن جشنواره دانشجویی اصفهان اردیبهشت 81