.. ... ......
مدتی بود بیش از حد تو خودم بودم هیچی آرومم نمیکرد با خودم گفتم تنها راهش اینه ک هر چی ک منو یاد گذشته ام میندازه از خودم دور کنم اولیش این بود قید دنیای مجازی رو بزنم اما دومیش یکم سخت بود برام این بود ک گوشی دیگه دستم نگیرم صب خاموش کردم مث دیونه ها از این اتاق میزدم ب اون اتاق تا عصر گفتم بهتره برم پارک ،اصن حوصله نداشتم ب خودم برسم حالا دیگه خودتون تصور کنید قیافه من چ شکلی بود رو ی نیمکت نشستم ی آقا پسری داشت مدام میرفت و میومد منم دستم ب لبه نیمکت بود سرمو روش گذاشته بودم و ب بدبختیام فک میکردم آخرش اومد نشست اولش ترسیدم پارک هم از شانس ما خلوت بود باورتون میشه اونقد سرووضعم داغون بود ک فک کرد دختر فراری ام ،ی گوشی دستش بود این هواااااا بوووود نمیدونم چ مدلی بودبهم گفت شمارتو میدی سرمو تکون دادم با مظلومیت گفتم اوهوم...قفل گوشیشو باز کرد گفت بگو میخواست تو گوشیش واردش کنه بهش گفتم میشه نگا گوشیت کنم وقتی داشتم ازش میگرفتمش بهش میگفتم چند گرفتی و از این حرفا تمام بدنم میلرزید از کاری ک میخواستم انجام بدم تو دستم بود داشتم میچرخوندمش بعد یهوووو محکم انداختمش زمین فقط میدونم کیفمو گذاشتم زیر بغلم و د برو ک رفتیم از بس ترسیدم گوشام هیچکدوم از حرفاشو نمیشنید پریدم تو خیابون دربست گرفتم رفتم خونه اونجا بود ک گفتم اصن قد این حرفا نیستی ک بخوای بدون گوشی باشیو قید دوستاتو بزنی...تصمیم گرفتم قید پارک رفتن رو بزنم و مث ی دختر خوب بیام پیش شماو این بود تصمیم دریا...
مدیر محترم فورجک میشه در اینجا رو تخته نکنی بذا باز باشه لطفا جون من
نمیدونم کدوم دوستمون بود ک گفت بعد رفتن خواستگاری بابا دختره عشقشو تو اتاق حبس کرد و .......نمیدونم منظورش از این حرف اینکه دیگه عشقش بین ما نیست چی بود ولی داداش گلم اگه اینو میخونی فقط میتونم بهت بگم صبر داشته باش
کاش میشد عکس هم تو پاتوق بذاریم آخه دوس داشتم عکس از دفترم ک اسم بچه های پاتوق رو ک نوشتم بگیرم ببینید ،دوستایی ک گفتید براتون دعا کنم مطمعن باشید اگه لایق باش چشم حتما ،دوستایی ک اسممو تو پستاشون اوردن و بیادم بودن ی دنیا ممنونتونم ،همتونو دووووس دار�
اماااا
اسم نمیبرم خودشون میدونن ب خاطر من واسه اینکه با دل خوش برم زیارت میشه مث قبل بشید خواهش میکنم آبجی بزرگتون ازتون میخواد
رومو زمین نندازیدمرگ دریا