رفته بودیم با بچه ها نمایشکاه کتاب خودم شخصا دنبال مجموعه دوم کتابایه جودی دمدمی و مجموعه کتابایه نانسی درومیگشتم
همینجور داشتیم میرفتیم ییهو زدم رو ترمز
من:عه عه بچه ها اینجا جودی دارههههههههه
معین:عه نانسی دروم دارهههه چقد دنبالش بود�
امید:واااااااای جلد هفتم هنری زلزلم داره کامل شد مجموع�
وحید:واااای خاطرات ی بچه چلمنم داره
ادمین:واااای عشقم رامونا کوییم بی سامان دیگه منتتو نمیکشم که بدی به�
همینجور با دادو غال افتاده بودیم به جون کتابا اصن ولکنم نبودی�
سرمو اوردم بالا دیدم یه دختره داره نگاهمون میکنه
من:فروشنده شمایید
دختره:بله...همه شونو خوندین
تودلم گفتم اوههه عجب سوتی دادم من ابروم رفت
من:من؟ن باو واسه برادر زادم میخر�
دختره:اهان
دختره یه لنگه ابروشو انداخت بالا رو به همه مون گفت
همه مجموع هارو میخاین
وحید:اره دیگه مجموعه اولشو داره سامان دنبال دومی میگشت
دختره بیشعور خندیدو یه نگاه مسخره انداخت بهمو گفت
بله..حساب کنم مجموعه دومو
من زدم پس کله وحید تا حرف زر نزنه جلو دهنشو بگیره البته دیگه دیر شده بود
دیدم حالا که لو رفتم هرچی خاستم برداشت�
هم نانسی درو رو خریدم هم جودی دمدمی
خب چیکار کنم دوسدارم کتاباشو بچم خودشه والاااا
حساب کردمو پلاستیکو برداشت�
دختره با چشمایه ستاره بارون و نیش باز و با تمسخر تو کلامش
برادر زاده تونو ببوسید از طرف من باید خیلی شیرین باشه
حرصم گرفت دختره پرووو
من:افتخار نمیده هر دختری ببوستش باید بپسنده واز شمام فک نکنم خوشش بیاد
کتابارو برداشتمو اومدیم بیرون
ینی رو اعصابن چنین دخترایی خدا نصیب گرگ بیابون نکنه اخه به اون چه من چی میخونم