سرخ می شوی وقتی میشنوی دوستت دار�
زرد می شوم وقتی می شنوم دوستش داری
چهاشنبه سوری راه انداختی�
سرخی تو از من زردیه من ازتو
من همیشه می سوزم و تو همیشه میپری
@f.girl · ۴۲ امتیاز
★★★★★ ۵ از ۵ (۱ رأی)
سرخ می شوی وقتی میشنوی دوستت دار�
زرد می شوم وقتی می شنوم دوستش داری
چهاشنبه سوری راه انداختی�
سرخی تو از من زردیه من ازتو
من همیشه می سوزم و تو همیشه میپری
عاقا من یه بار خواستم روسریمو مثل افرین(زن شکیب)ببند�
هیچی دیگه اگه خانواده ام دیر رسیده بودن الان داشتم از اون دنیا براتون پست میزاشتم^_^
عاقا الان نوه عموم خونمون بودمتولد 27شهریورسال 90
حتی نمیتونه درست حرف بزنه
حالابریم سر اصل مطلب:داشت گریه میکرد مامانش بهش هزار تومن داد ساکت شد0_ه
بعدم پولو تاکرد گذاشت تو جیب شلوارش
بعد دودقیقه اومده به مامانش میگه پپپپپپپپپپ
ماکه نفهمیدیم چی گفت ولی مامانش ترجمه کرده که پسرش میگفته پولی که دادی گم شده یکی دیگه بده^_^
امسال بادوستم رفته بودیم اعتکاف.مسجد زنونه بود
روز اخر نزدیکای غروب که دیگه داشت اعمال ام داوود تموم میشد
ماهم که پدرمون دراومده بوداز صب داشتیم همین اعمال ام داوود و انجام میدادیم این اقای روحانیم که داشت روضه میخوندیهو یه خانومه اومد زد به شونه دوستم گفت دخترم اعتکافت قبول شده o_0
حالا من فک میکردم فرشته اس ها ^_^
جمله بعده خانومه:دخترم اعتکافت قبول شده اخه من تو رو برای پسرم خاستگاری میکنم!!! 0_0
من که نتونستم طاقت بیارم پریدم تو حیاط مسجد اصلا کف و تف قاطی کردما
دوستت بدبختمم طفلی هنوز تو افقه ^_^
دقت کردین یکی از قانون های نوشته نشده ی دنیا تو سریا پژمان چقدر قشنگ نشون دادن؟؟؟!!!
یعنی تا حالا نشده تیپ بزنی بری بیرون کسی ببینتت اصلا عاقا پشه هم پرنمیزنه
ولی وای به حال روزی که تو خیابون برات مشکلی پیش بیاد همه ی جد و آبادوخاندانت اون موقع اونجان
عاقا دیشب ساعت چن دقیقه مونده بود تا 12مامانم صدام زد منم بزور از جای گرم ونرمم پاشدم رفتم میگه بیا این ترشیا رو بخور ببین سالمن؟
من:o
من:چرا من بخورم خب بده پسرات بخورن
مامانم :نخیر گفتم بخور ببین سالمن یا نه؟
حالا این ترشیه مث اسید بودا
همشونم بالا سرمن واستاده بودن تا اخره ترشیه رو بخورم:(
هیچی دیگه الانم این روحمه که داره براتون پست میزاره
دارم تو اون دنیا دنبال مامان و بابای واقعیم میگردم
عاقا اخرای شهریوره چند ساله پیش بود قرار بود خانواده ی ما و اون خاله دیگه ام باهم بریم مسافرت
شوهر خاله بزرگم فهمیده بود داریم میریم مسافرت اومده بود داشت با داداش بزرگم خداحافظی میکرد گفت بیا قشنگ خدافظی کنیم اتفاقه دیگه دیدین رفتین برنگشتین
ما:o
شوهر خالم:)