امسال بادوستم رفته بودیم اعتکاف.مسجد زنونه بود
روز اخر نزدیکای غروب که دیگه داشت اعمال ام داوود تموم میشد
ماهم که پدرمون دراومده بوداز صب داشتیم همین اعمال ام داوود و انجام میدادیم این اقای روحانیم که داشت روضه میخوندیهو یه خانومه اومد زد به شونه دوستم گفت دخترم اعتکافت قبول شده o_0
حالا من فک میکردم فرشته اس ها ^_^
جمله بعده خانومه:دخترم اعتکافت قبول شده اخه من تو رو برای پسرم خاستگاری میکنم!!! 0_0
من که نتونستم طاقت بیارم پریدم تو حیاط مسجد اصلا کف و تف قاطی کردما
دوستت بدبختمم طفلی هنوز تو افقه ^_^