وعشق!
قیچی شد...
زمانی که تو سنگ شدی....
ومن کاغذ بی رنگ....
@خانومی! · ۵۵ امتیاز
★★★★★ ۴ از ۵ (۳ رأی)
وعشق!
قیچی شد...
زمانی که تو سنگ شدی....
ومن کاغذ بی رنگ....
خیلی سخته
عاشــــــــــــق کسی باشی که روحشـــم خبر نداشته باشـــــــــــه !!!
اما خیلی شـیـریـنـه کـــــــه
یواشکی
عـــــــاشــــــقانــه ...
نگاهش کنــــــــــــــــــی و
توی دلــــــــــــت بــگـــــی
خیلــــــــــی دوستـت دارم
یکی از معایب دوتا امتحان در روز داشتن اینکه باید کف دست چپتو بینشون تقسیم کنی...
قدرتمند ترین کلمه دنیا : دوست دارمه که زندگیمونو تو یه لحظه عوض میکنه و آرزوی شنیدنش خیلی وقته به دلمون مونده...
.
.
.
.
.
اما با تمام ابوهتش پیش "مادر" لنگ میندازه....
دوست عزیزم تو پاییزی که گذشت.
اگه دلت رو شکوند�
اگه حرفی زد�
اگه برخورد بدی کردم اگه اذیتت کرد�
بسیار کار خوبی کردم ! میخواستم بگم تو فصل جدید هم برنامه همینه ...
(O_____._____o)
روزها از پی هم یک به یک می گذرد
آفتاب مهتاب , آفتاب مهتاب ... و باز آفتاب مهتاب
و این بازس تا ابد ادامه دارد...
اما انگار من در لحظه ی بودنت قاب شدم....
O_._o
چند روز دیگر تا شب یلدا مانده نمیدان�
تنها 1 لحظه طولانی تر از دیروز ...
وقتی تو نیستی چه فرقی می کند
برای منی که بی تو در شب های آفتابی زندگی میکنم....
(-.-)
من از پشت شیشه تنهایی ام باز لبخند تو را با او دیدم اما
نه توانستم لبخند بزنم و نه حتی گریه کنم فقط آرام و بیصدا باز سکوت کردم شاید او هم چون من قلبی سرشار از عشق تو داشته باشد ...!!!
سه نشانه بارز ترم بوقی ها:
#گله ای راه میروند....!!!
#گم می شوند....!!!
#کتاب همه درسها را می خرند.....!!!
O____L_____o
من غرورم را مدیون بارانم هنوز
باران را سپاس که پنهان کرد اشک هایم را
باران را سپاس که آبرویم را خرید تا نفهمند آدم ها
که من از تنهایی نیست که قدم می زن�
من زیر باران رفتم تا که آسوده خاطر ببار�
بی آنکه بترسم از نگاه کسی….
به سلامتی باران که حفظ کرد غرورم را
سر می کشم جام وفا را امشب...
بازهم آرام از کنار من گذشتی ...
نه لبخندی ...
نه نگاهی ...
و نه کلامی ...
باز هم در سکوت گذشت فرصت باهم بودنمان ...
و بازهم این دل من چو گنجشک پرشکسته ای در پی قدمهای تو دوید ...
اما باز نرسید...
چند روز پیش تلویزیون داشت فیلم نشون میداد زنه حامله بود حی(هی, هوویی) از خودش ادا اطوار در میوورد آهو اوه میکرد این مامان مام (که الهی به قربون دوچشمون سیاهش برم من ) با لحن بسیار تا بسیار جدی چش تو چش زنه برداشته میگه:
خوبه یه بالشت بسته به خیکش زیر اون لباس این همه وق میزنه والله زمان ما رومون نمیشد سر زا جیغ بزنیم بلکه نامحرم صدامونو بشنوه هی پارچه گاز میزدیم اصلا حیا وعصمت از بین رفته تو جامعه دوره آخره زمونه دیگه.....
من : o___.___O
زنه : @___.___@
بالشت زیر لباس : #_____._____#
مامان گلم : (-:
قدم میزم در کوچه پس کوچه ها تا رها شوم از تو ...
اما نمیدانم چرا هر رهگذری که می گذرد از کنار من نشانی از تو دارد ...
دیگر قدم نخواهم زد ...
گوشه دنج اتاق من هنوز هم برای تنهایی هایم جا دارد...
یکی از فانتزی های من اینکه :
بتونم ازدواج کنم و یه جفت دوقلوی پسر دختر داشته باشم تا راحت بتونم لباسای متفاوت تنشون کنم و قر قر نشنوم ...
اما متاسفانه تمام تلاش هام با شکست روبرو شده...
از اول ماه رمضون تاحالا 5 دفعه برا پسر همسایمون نذری بردم بیشعور هر 5 بار داداش کوچیکش درو باز کرد کصااافت همش پای 4 جوکه نشد خبرش لاقل یه بار تو کوچه اینو ببینیم دلشو قاپ بزنیم...........
شیطونه میگه برم همین داداش کوچیکشو بکنم تو زود پز خودمم برم تو فریزر بعدم که سنمون به هم خورد بیاییم بیرون ازدواج کنیم تا دلش کباب شه.......
البته این فانتزی و من میدونم که من آخرش میترشم .
#___.___#
دیروز خونه عموم اینا بودیم داشتیم میوه میل میکردیم (شلیل بود ) و مشغول گپ وگفت با اعضای خوانواده بودیم که ناگهان گودزیلا یافتم یافتم کنان از دستشویی پرید بیرون.
مامانش با لبخند : چی شده مامانی ...
گودزیلا : مامانم من امروز فهمیدم اگه دونه انگور رو درسته بخوریم و نجوییمش هضم نمیشه.
مامانش با نیش باز : آفرین پسر گل مامان حالا اینو از کجا فهمیدی؟
گودزیلا : الان که دستشویی بودم دیدم توی پی پی م انگورایی که دیروز خورده بودم درستس....
قیافه خوانواده در اون لحظه O_____._____o
گودزیلا:-)))))
شلیل پوست گرفته توی بشقاب :-((((
گودزلا حال به هم زنه ما داریم......
سال سوم دبیرستان که بودم زیست داشتیم خانوم داشت درس می داد و من طبق معمول درحال چرتیدن بودم که دوست مسخره و بینمک و لوسم دستمو گاز گرف منم وسط درس دادن معلم یک جیغ بنفشی کشیدم و گفتم تا دیروز خر بودی پالونت میکردیم حالا سگ شدی باید قلاده گردنت کنیم و ...
بعد معلم جفت مارو شوت کرد بیرون منم اعصاب معصاب تعطیل ندی رو حولش دادم رفتم یه دوری بزنم خلقم وا شه...
همینطور داشتم قدم میزدم که معاون پرسید چی داری؟چرا بیرونی و از اینا منم گفتم امتحان داشتیم تموم شده و خلاصه دادیم تو دیوار...
اونم گفت بیا برو غیبتارو بگیر من کار دارم . منم از خدا خواسته قبول کردم بعد یک فکر پلید و خبیثی به ذهنم رسید و بعد گرفتن غیبتا اسم دوستمم توی غیبتا نوشتم (مدرسه ما هر سه زنگ غیبتا رو میگرفتن) رفتم برگرو تحویل معاون دادم و جیم شدم.
خلاصه بماند پدری که از دوست ما بخاطر شیطنت من درآوردن بیچاره توی دفتر عین ابر بهار گوله گوله اشک میریخت کار به جایی رسید باباش اومد مدرسه...
بدبخت 4تا نصفی سکته ناقص کرد از ترس دیگه منم درست انتقامجو بودم ولی خب دلم براش جزفاله شد رفتم جلو همه اعتراف کردم.....
این بود انشای من.
یکی از فانتزی های من اینه که
مردم یاد بگیرن به ( آلوچه ) نگن گوجه سبز ........
شما نمی دونید که انگار به زردآلو بگن گوجه زرد اشتهای منو نسبت به این موجود کوچولو وخوشمزه کور میکنه.........
تورو جون من که نه جون این لایکت نگو...............................د نگووووووووووووو.
یه روز داشتم توی حال ناخون میگرفتم مامان عزیزم منو با منجنیق پرت کرد بیرون گفت ناخوناتو بیرون بگیر.
منم رفتم نشستم به کار مانیکور و پدیکورمم پرداختم که در انتها متوجه شدم مورچه ها در حال حمل و نقل ناخنها به منزلشون میباشند دیدم ناخونام بزرگه حمل و نقلق طاقت فرساست تک تک ناخونامو از زمین برداشتم براشون خورد کردم.....البته قابل به ذکره که مورچه ها ذوق مرگ شدند.
بچه که بودم یه جوجه اردک داشتم ملوس و لوس و بامزه یهروز داییم اینا اومدن خونمون بعدجوجوم جلو در داشت آب میخورد داییم زرتی لنگشو گذاشت روش وپکیدن جوجه و پکیدن خونه از شدت جیغ ماورا بنفش منم از یک طرف تمام روزو گریه کردم دایمم هر نازمو میکشید اما من از اونجا که انتقام تلخ رو به 3تا جوجه اردک دیگه ترجیح دادم و یه نقشه پلید و وحشتناک کشیدم و نیمه های شب وقتی همه خواب بودن قیچی که زیر بالشتم قایم کرده بودم رو برداشتم سیبیل های چنگیزی که داییم همیشه پزشو میداد رو قلع و قمع کردم . البته بماند که فرداش ما لو رفتیم ومارو با آلت قتاله دستگیر و به زیرزمین تحویل دادن...واونجا بود که من دوست شدن با سوسکارو یاد گرفتم :)))))
آقا ما یه مامانی داریم شاه نداره (الهی من به قربون دو چشمون سیاهش برم البته) دیروز گفته دخترم فردا صبح زود بیدار شو تا آفتاب داغ نشده!!!!!!! درختا و گلا شاخه خشکاشو بچین.مام مهندس کشاورزی وظیفه شناس والبته فرزند صالح صبح خروس خون پسر پادشاه هفتم رو ول کردیم رفتیم براساس اصول نوین هرس کردن و زیباسازی و تنفس و هزار تا کوفتو کوفته قلقلی دیگه هرسیدیم اونوقت این ننه ی گرامی اومده یه نگاهی به گلا میندازه میگه خدا ذلیلت کنه جوونم مرگ شده (اصطلاح محبت آمیز کرمانی) آخه بیرحم قاتل روانی (یه لحظه احساس کردم الان از گوانتانامو CAA میاد جلبم میکنه)
من:چی شده ؟
ننه:اخه چرا سبزارو چیدی نمیگی درخت دردش گرفته اوف شده و قهر میکنه گل نمیکنه و...
بعدش رفته تک تکشونو نوازش کرده بوسیده و از دلشون در آورده البته بعد از اینکه با ملاغه منو جلو چشم شاکیان مجازات کرده...
آخه این مامانه با مهر ومحبته من دارم :|