وقتـي مردي شـما را بخـواهد، هيـچ چيز نمــيتواند جلـوي او را بگيـرد... تنها چـــيزي که جلوي او را ميـــگيرد يـــــک زن جديــد است!!! دشمـــن از جنـس خودمـان اســت..
@علی صنعت · ۱۲۰ امتیاز
★★★★☆ ۳ از ۵ (۴۰ رأی)
وقتـي مردي شـما را بخـواهد، هيـچ چيز نمــيتواند جلـوي او را بگيـرد... تنها چـــيزي که جلوي او را ميـــگيرد يـــــک زن جديــد است!!! دشمـــن از جنـس خودمـان اســت..
تنها کلام عاشقانه ای که بی صدا بارها برایش گریستی یک نام است یک کلمه که وسعت بزرگواری وجودش نیز در نامش هست نامی که همه ما عاشقان ناخودآگاه در مشکلاتمان بر زبان آورده ای�
ابوالفضل ( ع )
امشب از آن شب هایی است که
دلم هوای آغوشت را کرده
افسوس
که جز پاهای بغل کرده ام مهمان دیگری ندار�
شب را دوست دار�
چرا که در تــــاریکی
چهره هــــــا مشخص نیست
و هــــر لحظه
این امیـــــد در درونــــم ریشه می زند
که آمـــــده ای
ولــــی من ندیده ام تو را
این جمله رو یادتونه که میگن وقتی بارون اومد برو هر چنتا دونه بارون رو گرفتی تو منو دوست داری و هر چی نگفرتی من تو رو دوست دارم
الان باید بگم وقتی بارون میاد هر بارون به زمین خورد تو منو دوست داری و هر چی به چتر و سایبان و بام خورد من تورو چون دیگه همه حاظر نیستن از این هوای دونفره لذت ببرن
کاش باران بگیرد ...
کاش باران بگیرد و شیشه بخار کند
و من همه ی دلتنگیهایم را رویش "ها" کنم
و با گوشه ی آستینم همه را یکباره پاک کنم ...
و خلاص....
چوپانی رو پرسیدند روزگارت چگونه است ؟
گفت : گوسفندانم را که پشم چینی کردم بیشترشان گرگ بودند
جایی سراغ داری دل تنگم را کمی اندازه تر کند برای�
جایی نیست میدان�
این دل من فقط زمانی از تنگی در خواهد آمد که تو را همیشه در کنارش حس کند
سلامتی عشقایی که دلیل دوامشان زر و زور نیست
گاهی فقط گاهی خودت را به جای عشقت بگذار تازه شاید فقط شاید دریابی که چقدر دلتنگی هایش زیاد است
همیشه وقتی اشتباه میکردم میگفت حوصله ات رو ندارم و میرفت ولی هیچ وقت نفهمید وقتی میرفت دلم پشت سرش مثل کاسه آب میریخت و چشمام به راه رفته اش انقدر خیره میشد تا باز سیاهی وجودش رو ببینه
لحظات را گذراندیم تا به خوشبختی برسم اما دریغ ازآنکه لحظاتی را که گذراندیم همان لحظات خوشبختی بود
تقدیم به تو که خودت میدانی تمام این نوشته هایم برای توست
تویی که با آمدنت شب هایم نیز همانند روزهایم روشن است و مهربانی و عشقت را مانند گرما و نور خورشید به من بخشیدی
خورشید زندگی ام دوستت دارم و تا آخرین غروب زندگی ام در کنارت خواهم ماند
نمیدانم چرا تنم میلرزد وقتی صبحت از تو میشود
نه از ترس حضورت نیست
از آروزی به تو رسیدن است
از شاید ها و باید ها
از اینکه نمیدانم داشتنت رو عاشقانه اشک بریزم یا دوریت را
شاید روزی تنم لرزید
دستانت را روی شانه هایم گذاشتی و گفتی زیر لب
اشک شوق بریز من به کنارت آمده ام
برای همیشه
برای تو می نویسم برای تو می نویسم از اعماق احساسم می نویسم تا بدانی تپش قلب من در سینه به خاطر توست برای تو می نویسم که بدانی تو بودی آن یگانه عشقی که در لابه لای خرابه های قلبم لانه کرد و از آنها گلستانی جاودانه ساخت برای تو می نویسم تا بدانی دوریت برای من مثل دوری ماهی است از آب و دوری کبوتر از آسمان برای تو می نویسم از اعماق عشق وجودم با فریادی خاموش که در
لابه لای هیاهوی عشق گم شده برای تو می نویسم ای عشق من ای بهترینم ای همه زندگیم
دوستت دارم
ای عشق من...
با من به نرمی سخن بگو
تا هیچکس جز آسمان صدایمان را نشنود
پیمانهای عاشقانه ای که باهم بستی�
تا لحظه ی مرگمان زنده خواهند ماند
بامن بمان...
بامن بمان...تا انتهای عشق
بگذار تا میتوانم بگویم دوستت دار�
که وقتی تو بری
من میمونمو خاطرات تو
پس:
بگذار تا می توانم بگویم دوستت دارم
کاش در دهکده عشق فراوانی بود توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف بهم میکردیم مختصر بود
ولی ساده و پنهانی بود
اولین روز بارانی را به خاطر داری؟
غافلگیر شدیم چتر نداشتیم خندیدیم دویدی�
وبه شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدی�
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش را کرده بودی چتر آورده بودی و من غافلگیر شد�
سعی می کردی من خیس نشو�
و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود
و سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی
و شانه راست من کاملا خیس شد.
وچند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
که با یک چتر اضافه آمدی و مجبور بودی�
برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود
دو قدم از هم دورتر راه برویم…
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم تنها برو...
از این رویای طولانی از این کابوس بیزاریم از این حسی که میدونی و میدونم بهم داریم از اینکه هر دو میدونیم نباید فکر هم باشیم از اینکه تو کجایی اگه یک لحظه تنهاشی�
نه میتونم از این احساس رهاشم تا تو تنهاشی نه اون اندازه دل دارم که ببینم با کسی باشی نمیتون�
دارم میسوزم از وهم تبی که هر دو میگیریم از اینکه هردمون با هم لب یک تیغ راه میریم