م

مهربون

@khordad · ۵۶۴ امتیاز

★★★★★ ۴ از ۵ (۳۰۳ رأی)

EEEE ۱۲ سال پیش
جوک

بچه که بودم همیشه حسرت یه لباس نو به دلم مونده بود همیشه فقط برای داداش بزرگم لباس می خریدن ومن بیچاره لباسایی که برای داداشم کوچیک شده بود را. باید می پوشیدم. وقتی اعتراض می کردم می گفتن خب این لباسا نو مونده حیفه بریزیم دور حالا داداشت زود قد می کشه این لباسا براش کوچیک می شه و مال تو میشه

EEEE ۱۲ سال پیش
جوک

بد ترین چیزی که صبح جمعه ها اتفاق می افته برنامه ورزش و مردمه که مجری برنامه تا ظهر سرمون رو می خوره از بس حرف میزنه هههههههههی....... جرات کانال عوض کردن هم نداریم از دست این بابامون تنها کاری که می تونیم بکنیم اینه گوش دادن آهنگ رپ با صدای زیاده که بابا ها از آهنگ رپ متنفرند

E
EEEE ۱۲ سال پیش
جوک

آقا یه روز تو مدرسه شیطونی کرده بودیم زنگ زدن به بابام که بیاد مدرسه بابام که اومد تا آقا مدیر دهن وا کرد شکایت کنه بابام کمر بندشو در آورد افتاد به جون من .مدیر و ناظم و همه توی دفتر بسیج شدن تا بابامو بگیرن (حالا بماند اون وسط چند تایی هم مدیر خورد آی دلم خنک شد) خلاصه مدیر و معاونها می گفتن ببخشید غلط کر دیم پسرت مثه دسته گله ........ بس کن.
بعله ......جونم براتون بگه که ... کتک بدی بود ولی ارزشش رو داشت دیگه هر چی هم شیطونی تو مدرسه می کردم کسی جرات نداشت به بابام چیزی بگه .

E
EEEE ۱۲ سال پیش
جوک

كلاس سوم دبستان بودم يه بار ناظم اومده بود توي كلاس شماره تلفن هاي بچه ها را يادداشت مي كرد به من كه رسيد من مي خواستم نشون بدم كه خيلي با سوادم گفتم: شصت و يك ميليون دويست و بيست و پنج هزار و هفتصد و...
خلاصه تا يه مدت نا ظم من و كه مي ديدمثل ماموت 4 جوك بهم نگاه مي كرد.
بعد هي مي گن چرا فرار مغز ها وجود داره!!!!!!!!!!!!!!!!