ما مردمان عادی گاهی دلمان می خواهد خوشبخت باشیم،نان گرم بخوریم،یا بندرهای دنیا را نه در کارت پستال ها بلکه به صورت زنده ببینیم،ما مردمان عادی خیلی آرزوها دیگر هم داریم که ما فرصت شمردنش را نداریم و شما حوصله ی شنیدنش را ندارید.
@3072887 · ۱۹۳ امتیاز
★★☆☆☆ ۲ از ۵ (۷۹ رأی)
ما مردمان عادی گاهی دلمان می خواهد خوشبخت باشیم،نان گرم بخوریم،یا بندرهای دنیا را نه در کارت پستال ها بلکه به صورت زنده ببینیم،ما مردمان عادی خیلی آرزوها دیگر هم داریم که ما فرصت شمردنش را نداریم و شما حوصله ی شنیدنش را ندارید.
هر دم به گوشم می رسد آوای زنگ قافله ، این قافله تا کربلا دیگر ندارد فاصله ، یک زن میان محملی اندر غم و تاب و تب است ، این زن صدایش آشناست ، ای وای بر من زینب است..!
"السلام و عليك يا ابا عبدالله الحسين"
باز باران با ترانه ﻣیخوﺭﺩ ﺑﺮ ﺑﺎﻡ ﺧﺎﻧﻪ
ﯾﺎﺩﻡ ﺁﺭﺩﮐﺮﺑﻼﺭﺍ، ﺩﺷﺖ پر ﺷﻮﺭ ﻭ ﺑﻼ ﺭﺍ
قصه ﯾﮏ ﻇﻬﺮﻏﻤﮕﯿﻦ، ﮔﺮﻡ ﻭﺧﻮﻧﯿﻦ، ﻟﺮﺯﺵ ﻃﻔﻼﻥ ﻧﺎﻻﻥ، ﺯﯾﺮ ﺗﯿﻎ ﻭﻧﯿﺰﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ
ﺑﺎﺻﺪﺍﯼ ﮔﺮيه ﻫﺎﯼ ﮐﻮﺩﮐﺎﻧﻪ ﻭ ﺍﻧﺪﺭﯾﻦ ﺻﺤﺮﺍﯼ ﺳﻮﺯﺍﻥ، میدود ﻃﻔﻠﯽ ﺳﻪ ساله...
ﺁﺥ "ﺑﺎﺭﺍﻥ... ﺁﺥ "ﺑﺎﺭﺍﻥ...
"السلام و عليك يا ابا عبدالله الحسين"
ای آن که غمت مسئله آموز من است
شور غم تو در دل پرسوز من است
روزی که حسین! بر تو من گریه کن�
سوگند به تو که بهترین روز من است...
"السلام و عليك يا ابا عبدالله الحسين"
خواستم شکوه کنم ، به دلم بد آمد ، یادم افتاد کسی هست که خواهد آمد ، حتم دارم کلماتش همه باران هستند ، حرفهایش به دل انگیزی قرآن هستند ، عطر هر گل چو مسیح از نفسش می بارد ، چه شبی می شود آن شب که علم بر دارد..!
محرم آمد .. دلم مست و لبم مست و سرم مست ، بخون ای دل که صبرم رفته از دست ، بخون ای دل محرم اومد از راه ، بخون هاجر تو با عباس بی دست..!
غدير گذشت و خبري از يار نيامد...
بر زخم دل فاطمه غمخوار نيامد...
ساعاتي دگر نمانده كه با ناله بگوييم:
اي اهل حرم مير و علمدار نيامد...
سقاي حسين سيد و سالار نيامد...
" السلام و عليك يا ابا عبدالله الحسين "
دوچرخم رو در زیرزمین قایم کردم تا هیچکی نتونه اونو بدزده مداد رنگیم رو در جامدادی گذاشتم که گم نشه
لباسم رو در گنجه گذاشتم و درش رو قفل کردم که دست کسی به اونا نرسه توپم رو تو کیسه توری گذاشتم و به دیوار زدم تا هیچکی اون رو بر نداره سالها و سالها از اونا مواظبت کردم ولی نمیدونم چه وقت , کی , از کجا اومد و روزای کودکیم رو برد!!!!!
همگي به صف ايستاده بودند. تا از آنها پرسيده شود . نوبت به او رسيد. از او پرسيدند : دوست داري روي زمين چه کاره باشي؟
گفت : ميخواهم به ديگران ياد بدهم. پذيرفته شد. چشمانش را بست. باز کرد. ديد به شکل درختي در يک جنگل بزرگ در آمده است.
با خود گفت : حتما اشتباهي رخ داده . من که اين را نخواسته بودم. سالها گذشت. روزي داغي اره را روي کمر خود حس کرد. با خود گفت : و اين چنين عمر به پايان رسيد و من بهره خود را از زندگي نگرفتم. با فريادي غمبار سقوط کرد. با صدايي غريب که از روي تنش بلند مي شد ، به هوش آمد. حالا تخته سياهي بر ديوار کلاسي شده بود.
مثل همیشه در اتاقش نشته بود و کتاب به دست مشغول مطالعه بود که باز هم همان افکار قدیمی به ســــراغش آمد. دستها را پشت سرش حلقه کرد: رتبه برتر کنکور می شم ، چشم همه کورمیشه، یه ماشین آخرین مدل و... سر و صدای خواهر و برادرش افکارش را بهم زد . چشمش به کتابش افتاد ، هنوز صفحه اول بود !
دکتر گفت : باید پایت را قطع کنیم.راننده کامیون که در بین راه از سرما یک پایش یخ زده بود از حرف دکتر خنده اش گرفت.دکتر گفت : چرا میخندی؟راننده کامیون گفت وقتی 5 __6 ساله بودم دنبال یک گنجشک کردم.گنجشک به حفره ای که در دیوار حیاط بود پناه برد.من دستم را داخل حفره کردم و گنجشک را گرفتم هنگام بیرون اوردن گنجشک یک پای آن از بدنش جدا شد.در همین موقع مادرم فریاد زد :وااای! پای بچه ام قطع شد.من که میخندیدم گفتم :پای من که کنده نشد ، پای این گنجشک قطع شد!
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست، و پرسید: یک بسنتی میوه ای چند است؟ پیشخدمت پاسخ داد: ۵۰ سنت، پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن پولهایش کرد، بعد پرسید: یک بستنی ساده چند است؟در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند، پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: ۳۵ سنت، پسرسکه هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده، پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت، پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت.وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد، آنجا در کنار ظرف خالی بستنی، ۲ سکه ۵ سنتی و ۵ سکه ۱ سنتی گذاشته شده بود، برای انعام پیشخدمت!
فرقی نمیکند که از عصر تا شب چه تلاشی کرده باشی برای لذت بردن، فرقی نمیکند که شبت چگونه گذرانده باشی با بحث و جدل، یا با سكوت و کتاب، یا با آغوش و نوازش، یا با خبر بچهای در بطن نزدیکترین کسانات، یا با قدم زدن زیر نور ماه. صبح که میشود و اینترنت را میخوانی ، غمی سنگین بر دلت مینشیند که چه میشود و چه بکنیم و عاقبت این بچهها چه خواهد شد و نوزاد این روزها در جوانی چهها به ما خواهد گفت و از این حرفها. از صبح غم جمع میکنیم و شب در به در دنبال چیزی که غم را بدر کند.اين شده حکایت این شبها و روزهای ما!!
گفت:«لطفاً این پرونده ها را بشمار» … گفتم:«مثل هفته قبل … هنوز به سیصد تا هم نرسیده». غمی روی چهره اش نشست. گفت: «یاران من کی کامل می شوند؟…»
اللهم عجل لولیک الفرج
روز حضرت ابراهیم مشغول خوردن غذا به تنهایی بود . به بیرون خانه رفت و پیرمردی را دید که بر دوشش هیزم داشت . از او خواست که با او غذا بخورد .هنگامی که پیرمرد شروع به خوردن کرد نام خدا را نیاورد . ابراهیم از او دلگیر شد . پیرمرد گفت من ملحد هستم و خدا را ستایش نمی کنم . و از انجا برفت . وحی آمد که ما در این مدت او را اطعام کردیم و از او چیزی نخواستیم . تو یک بار اطعام کردی و خواستار ستایش خدا از جانب او هستی . برو و او را باز آر. ابراهیم (ع) پیش پیرمرد رفت و ماجرا را تعریف کرد . پیرمرد گریست و به خدا ایمان آورد.
عینک نمی زد که نگن عینکیه! یه روز چاله ی جلوی چشمش رو ندید و زمین خورد ،از اون روز به بعد چلاق صداش می کردند!!!
آبجي كوچيكم تابستون كه از حموم ميومد بيرون، موهاشو با باد پنكه خشك مي كرد!!!! بعد يهو سردش مي شد سشوارو روشن ميكرد با باد سشوار خودشو گرم مي كرد!!!!
یکی بود، یکی نبود!
ما بودیم و ...
قصه شنیدیم و شنیدیم و بعد نوبت خودمون شد که قصه بسازیم.آخر همه افسانه ها و قصه ها خوب و خوش تموم میشد .بالا میرفتیم ماست بود و پایین میومدیم دوغ بود و کلاغه به خونه اش میرسید.ولی چیزی که همیشه مهم بود؛
قصه ما دروغ بود …
...و آخرین جمله ی هر قصه ای بود!
قصه!قصه!قصه! ساختیم و ساختیم و ساختیم(تکرار و تکرار) ولی هیچوقت به آخرش نرسیدیم.راوی قصه مون وسطهای قصه خسته شد و خوابش برد.قصه مون تموم نشد تا پایان خوب و خوشی نداشته باشه...
تا سالهای سال به خوبی و خوشی کنار هم زندگی نکنند.
تا کلاغی به خونه اش نرسه و …
تا کسی نتونه بگه قصه ما دروغ بود !
...
روزي مدير يكي از شركتهاي بزرگ در حاليكه به سمت دفتر كارش مي رفت چشمش به جواني افتاد كه در كنار ديوار بیکار ايستاده بود و به اطراف خود نگاه ميكرد.جلو رفت و از او پرسيد: «شما ماهانه چقدر حقوق دريافت مي كني؟»جوان با تعجب جواب داد: «ماهي 2000 دلار.»
مدير با نگاهي آشفته دست به جيب شد و از كيف پول خود 6000 دلار را در آورده و به جوان داد و به او گفت:
«اين حقوق سه ماه تو، برو و ديگر اينجا پيدايت نشود، ما به كارمندان خود حقوق مي دهيم كه كار كنند نه اينكه يكجا بايستند و بيكار به اطراف نگاه كنند.»جوان با خوشحالي از جا جهيد و به سرعت دور شد. مدير از كارمند ديگري كه در نزديكيش بود پرسيد: «آن جوان كارمند كدام قسمت بود؟»كارمند با تعجب از رفتار مدير خود به او جواب داد:«او پيك پيتزا فروشي بود كه براي كاركنان پيتزا آورده بود.»
پیرمرد خسته کنار صندوق صدقه ایستاد . دست برد و از جیب کوچک جلیقه اش سکه ای بیرون آورد . در حین انداختن سکه متوجه نوشته روی صندوق شد " صدقه عمر را زیاد می کند" منصرف شد.