یکی بود، یکی نبود!
ما بودیم و ...
قصه شنیدیم و شنیدیم و بعد نوبت خودمون شد که قصه بسازیم.آخر همه افسانه ها و قصه ها خوب و خوش تموم میشد .بالا میرفتیم ماست بود و پایین میومدیم دوغ بود و کلاغه به خونه اش میرسید.ولی چیزی که همیشه مهم بود؛
قصه ما دروغ بود …
...و آخرین جمله ی هر قصه ای بود!
قصه!قصه!قصه! ساختیم و ساختیم و ساختیم(تکرار و تکرار) ولی هیچوقت به آخرش نرسیدیم.راوی قصه مون وسطهای قصه خسته شد و خوابش برد.قصه مون تموم نشد تا پایان خوب و خوشی نداشته باشه...
تا سالهای سال به خوبی و خوشی کنار هم زندگی نکنند.
تا کلاغی به خونه اش نرسه و …
تا کسی نتونه بگه قصه ما دروغ بود !
...