خداوکیلی چند نفرتون مثل من تو بچگیاتون سیب رو با نمک میخوردین؟
چرا تازه خیلی هم بهمون میچسبید؟
این حجم از تباهی آخه؟
@آناهیتا · ۷ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
خداوکیلی چند نفرتون مثل من تو بچگیاتون سیب رو با نمک میخوردین؟
چرا تازه خیلی هم بهمون میچسبید؟
این حجم از تباهی آخه؟
صبحه و مامانم دوباره داره با انگشتش پهلومو سوراخ میکنه که بیدار شم.
به زور ازتوی تختم که دوتا پتو روشه پا میشم و با دستور و راهنمایی(!) مامانم به سمت (گلاب به روتون دستشویی) هدایت میشم :|
یهو توی دست شویی یادم میاد امتحان ریاضی دارم با سر میرم تو دیوار توالت ;0
با هر بدبختی که هست خودمو جمع میکنم و با سرعت و در حالی که دارم با کله راه میرم لباسامو میپوشم و موهامو شونه میکنم.
همچنان با کله راه میرم :|
مامانم کیفمو که شب قبل آماده کردم و توشو دوباره پر از تغذیه هایی که هیچوقت کامل نخوردم کرده رو به من میده و منم بعد پوشیدن کفش با نهاییییییت سرعتی که دارم به سمت ایستگاه اتوبوس میدوم.
وقتی به مدرسه میرسم همه ی استرسم میپره
دوباره دوستامو میبینمو و شروع میکنیم توی سر و کله ی هم زدن :)
بعد با هم مسابقه میزاریم :
هر
کی
بیشتر
تونست
نارنگی
بخورهههههههه
و بعد مغز هممون از ترشی بیش از حد نارنگی ها قفل میکنه :)
سر امتحان ریاضی رگبار سوالات و پیس پیس و برگس که به سمتم جاری میشه :0
منم با لبخند همه رو تند تند جواب میدم و میرسونم به بچه ها
بعد ریاضی هممون فاتحانه از سر جلسه میایم بیرون و از وسایل ورزشی توی حیاط بالا میریم
.
.
.
.
.
.
.
.
شاید شما الان اینا یادآوری خاطرات باشه براتون ولی بدونید من فقط دلم میخواد کاش یه روز داشتم و با دوستام میتونستم دوباره همچین روزی رو تجربه کن�
خواهششششش میکنم رعایت کنید
دلم میخواد برگردم به اون دورانی که تا مامان و بابام رو بوس نمیکردم و شب بخیر نمیگفتم خوابم نمیبرد.
اون دورانی که وقتی با پسر های فامیل بازی میکردیم مامانم برام چشم و ابرو نمیومد.
اون دورانی که وقتی بلند بلند میخندیدم به جای اینکه چش غره بهم برند باهام میخندیدن.
اون زمانی که توی میدون امام با دوستام مسابقه ی دو میزاشتیم و مامانامون فقط با خنده میومدند دنبالمون.
اون تیکه شیرین زندگیم که برای اولین بار مقعنه سر کردم تا برم مدرسه و همه ی موهام از مقنعه بیرون بود ولی مامانم فقط خندید:)
چه قیافه ی قشنگی!
اون دوران خوبی که توی مدرسه با وجود کلاس اولی بودن سر امتحانا بهم تقلب میرسوندیم و بعد امتحان کلی از همدیگه تشکر میکردیم!
اون دوره ای که توی زنگ تفریح دور هم میشستیم و راه حل میدادیم تا چجوری دوستمو که مدادش شکسته رو خوشحال کنیم.
من رفتم کلاس سو�
حرف زدنم با پسر های فامیل عیب شد چه برسه به بازی کردن،
نباید جلوی هیچکسی میخندیدم که نکنه فکر کنند من جلفم،
راه رفتنم تغییر کرد دیگه تنها زمانی میتونستم بدوم که زنگ ورزش بود،
حتی یک تار موی من نباید از روسری بیرون میموند،
از سر رقابت به التماس بغل دستیم سر جلسه ی امتحان نباید گوش میکردم،
زنگ های تفریح تک و تنها توی حیاط برای خودم قدم میزدم و درختا رو نگاه میکردم . :(
من بزرگ نشدم
من تبدیل شدم به رباتی که هر کاری بقیه ازش میخوان رو باید انجام بد�
لطفا غیرت و تعصب بیخودی روی دختر هاتون نداشته باشید نه حداقل وقتی که نه سالشون شده و تازه دارند معنای زندگیشون رو کشف میکنند.
میدونی خنده دار چیه؟
اینه که جوکو سی و یک خرداد بفرستی و تازه بیست و دوی تیر ادمین بزنه بیشتر تلاش کن!
حالا این یکی کی تایید بشه خدا داند!
هر گناهی با توبه قابل بخششه
به جز حق الناس که علاوه بر توبه باید حق فردی که خورده شده رو به اون برگردونی
همه ی دروغات بخشیده شد
ولی یادت باشه باید جوابگوی بیش از هشتاد میلیون نفر باشی آقای مسلمان
آقایه سوال
یعنی ممکنه بعد ها به ما دهه هشتادیا بگن نسل سوخته؟
والا هرچی فکر می کنم می بینم بازم دهه شصتی ها خییلییی خوشبخت تر از ماها بودن.
:(