صبحه و مامانم دوباره داره با انگشتش پهلومو سوراخ میکنه که بیدار شم.
به زور ازتوی تختم که دوتا پتو روشه پا میشم و با دستور و راهنمایی(!) مامانم به سمت (گلاب به روتون دستشویی) هدایت میشم :|
یهو توی دست شویی یادم میاد امتحان ریاضی دارم با سر میرم تو دیوار توالت ;0
با هر بدبختی که هست خودمو جمع میکنم و با سرعت و در حالی که دارم با کله راه میرم لباسامو میپوشم و موهامو شونه میکنم.
همچنان با کله راه میرم :|
مامانم کیفمو که شب قبل آماده کردم و توشو دوباره پر از تغذیه هایی که هیچوقت کامل نخوردم کرده رو به من میده و منم بعد پوشیدن کفش با نهاییییییت سرعتی که دارم به سمت ایستگاه اتوبوس میدوم.
وقتی به مدرسه میرسم همه ی استرسم میپره
دوباره دوستامو میبینمو و شروع میکنیم توی سر و کله ی هم زدن :)
بعد با هم مسابقه میزاریم :
هر
کی
بیشتر
تونست
نارنگی
بخورهههههههه
و بعد مغز هممون از ترشی بیش از حد نارنگی ها قفل میکنه :)
سر امتحان ریاضی رگبار سوالات و پیس پیس و برگس که به سمتم جاری میشه :0
منم با لبخند همه رو تند تند جواب میدم و میرسونم به بچه ها
بعد ریاضی هممون فاتحانه از سر جلسه میایم بیرون و از وسایل ورزشی توی حیاط بالا میریم
.
.
.
.
.
.
.
.
شاید شما الان اینا یادآوری خاطرات باشه براتون ولی بدونید من فقط دلم میخواد کاش یه روز داشتم و با دوستام میتونستم دوباره همچین روزی رو تجربه کن�
خواهششششش میکنم رعایت کنید