دلم میخواد برگردم به اون دورانی که تا مامان و بابام رو بوس نمیکردم و شب بخیر نمیگفتم خوابم نمیبرد.
اون دورانی که وقتی با پسر های فامیل بازی میکردیم مامانم برام چشم و ابرو نمیومد.
اون دورانی که وقتی بلند بلند میخندیدم به جای اینکه چش غره بهم برند باهام میخندیدن.
اون زمانی که توی میدون امام با دوستام مسابقه ی دو میزاشتیم و مامانامون فقط با خنده میومدند دنبالمون.
اون تیکه شیرین زندگیم که برای اولین بار مقعنه سر کردم تا برم مدرسه و همه ی موهام از مقنعه بیرون بود ولی مامانم فقط خندید:)
چه قیافه ی قشنگی!
اون دوران خوبی که توی مدرسه با وجود کلاس اولی بودن سر امتحانا بهم تقلب میرسوندیم و بعد امتحان کلی از همدیگه تشکر میکردیم!
اون دوره ای که توی زنگ تفریح دور هم میشستیم و راه حل میدادیم تا چجوری دوستمو که مدادش شکسته رو خوشحال کنیم.
من رفتم کلاس سو�
حرف زدنم با پسر های فامیل عیب شد چه برسه به بازی کردن،
نباید جلوی هیچکسی میخندیدم که نکنه فکر کنند من جلفم،
راه رفتنم تغییر کرد دیگه تنها زمانی میتونستم بدوم که زنگ ورزش بود،
حتی یک تار موی من نباید از روسری بیرون میموند،
از سر رقابت به التماس بغل دستیم سر جلسه ی امتحان نباید گوش میکردم،
زنگ های تفریح تک و تنها توی حیاط برای خودم قدم میزدم و درختا رو نگاه میکردم . :(
من بزرگ نشدم
من تبدیل شدم به رباتی که هر کاری بقیه ازش میخوان رو باید انجام بد�
لطفا غیرت و تعصب بیخودی روی دختر هاتون نداشته باشید نه حداقل وقتی که نه سالشون شده و تازه دارند معنای زندگیشون رو کشف میکنند.