کاش بدونی از روزی که اومدی
هر لحظه دلتنگ�
ثانیه به ثانیه حسود تر
کاش بدونی....
@roya7 · ۴۸ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
کاش بدونی از روزی که اومدی
هر لحظه دلتنگ�
ثانیه به ثانیه حسود تر
کاش بدونی....
سخــــــت ترین کار ...
بی خـــــبر بودن !
از آن کس که دوستش داری ..
و دلتنگــــــشی ..
میگم ی وقت زشت نباشه ما اینقدر خوشکلیم...!!
در خانه ی ارامشم یا همان خانواده مانند عروسک خیمه شب بازی شده ام...
همه مرا وسیله قرار میدهند و اخر سر گوشه ای پرتم میکنند...
تنهایی ینی این...
گاهی وقتا در عین بزرگی ما هم دلمون بچگی میخواد...
انتظار یه تشکر خشک و خالی هم ادمو سر ذوق میاره مثل بچه ها...
ولی دریغ از یه تشکر...
فک نکنم انتظار زیادی باشه اونم از خانواده خود ادم...
خدایا بازم شکرت...
آدمهاي ساده را دوست دارم.
همان ها که بدی هيچ کس را باور ندارند؛
همان ها که برای همه لبخند دارند؛
آدم های ساده را دوست دارم؛
بوی ناب آدمیّت مي دهند
گاهی میخواهی با سکوتت فریاد بزنی که شاید کسی را با این سکوت ازار بدهی
و چه لذت بخش است چنین فریاد سکوتی!
شنیدید که میگن : اونی که گریه می کنه ، یه درد داره
اما اونی که میخنده هزار تا!
من میگم : اونی که میخنده هزار تا درد داره
ولی اونی که گریه میکنه
به هزار تا از دردهاش خندیده , اما جلوی یکیشون کـــــــــــم آورده !
یادمه تو بچگی همیشه هر چی میشد میگفتن به بزرگترا نگید تا نفهمن
و ازقضا من که 4 سال بیشتر نداشتم با داداش و یکی دیگه رفته بودیم واسه ماست خریدن بعد تو راه این ماسته از دست دوست داداشم افتاد و ریخت اوناهم سری جمعش کردن به منم گفتن چیزی نگو
منم گفتم باشه و خلاصه رفتیم خونه مادر بزرگ تا رسیدیم داداشم گفت چیزی نگیا از اونور هم دوستش میگفت رویا حرف نزنیا گفتم خیالتون تخت هیچی نمیگ�
تا رسیدیم تو گفتم مامان بزرگ ما ماست نریختیما.......!!!!!! :))
و تا برگشتم نگاه عصبی داداش رو دیدم که گفت خونه حسابت میرسم و وقتی رفتم خونه انقد خودمو لوس کردم که یادش رفت یادش بخیر هعـــــــــــــــــــی کجایی بچگی...:(
واقعا دنیا خیلی کوچیکه از هر دستی بدی از همون دست میگیری و جالب تر اینه که زمین گرده و مواظب باش اون سنگی که زدی به شیشه دنیای کسی تو دور بعدی برنگرده سمت خودت و سورپرایزت کنه...
عاغااااااا یکی از دوسام بود با یکی دشمنی عجیبی داشت هیچوقت هم دلیلی براش نمیگفت همیشه هم میرفت در خونشون رو میزد فرار میکرد از قضا این خونه یه پسر داششششششت
خلاصه جونم براتون بگه گردون روزگار چرخید و چرخید تا اینکه خورد تو سر این پسره و اومد دوست ما رو گرفت و الان خوش بختن یجورای
گذشت و یه روزی من با این زوج بودم که دوستم گفت عـــــــــزیزم(با عشوه فراوان) یه خاطره برات بگم تا الان نگفتم برات: این(اشاره به من) خعلی از تو بدش میومد همیشه در خونتون رو میزد فرار میکرد
پسره :\
من :0
دختره ابلغ :))))))
منو میگی مسقیم رفتم افق میفهمی مجبور بودم مجبور!
فانتزیم اینه که یه موتور داشته باشم(نخند خب ارزوم اینه موتور داشته باشم) بعد برم دنبال مخاطب خاصم که از قضا اونم از سر سفره عقد بلند شه اره جون�
قرارمون یادت نره
قرارمون ساعت عشخ کنار دلشوره زدن
خلاصه تو حس باشیم و یه کامیون بپیچه جلومون و من با یه حرکت چرخشی کامیون رو رد کنم(چون دخملم نمیزارم عشخم بمیره) و بعد هر دو ازموتور پیاده شیم و ...
نه پیاده نمیشیم مستقیم میریم افق :)))))
خو چیکار کنم دخترم نمیزارن موتور سواری کنم
داشتم ایبوک 4جوک رو میخوندم و میخندیدم گودزیلای خانواده گفت:داری جوک میخونی؟
گفتم به تو چه فضول!
ها چته منتظر پ ن پ بودی
خو ضایع شدی به همیـــــــن سادگی به همیــــــــن خوشمزگی :)
روانی هم خودتی