R

Roya

@roya7 · ۴۸ امتیاز

☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)

ر
جوک

یادمه تو بچگی همیشه هر چی میشد میگفتن به بزرگترا نگید تا نفهمن
و ازقضا من که 4 سال بیشتر نداشتم با داداش و یکی دیگه رفته بودیم واسه ماست خریدن بعد تو راه این ماسته از دست دوست داداشم افتاد و ریخت اوناهم سری جمعش کردن به منم گفتن چیزی نگو
منم گفتم باشه و خلاصه رفتیم خونه مادر بزرگ تا رسیدیم داداشم گفت چیزی نگیا از اونور هم دوستش میگفت رویا حرف نزنیا گفتم خیالتون تخت هیچی نمیگ�
تا رسیدیم تو گفتم مامان بزرگ ما ماست نریختیما.......!!!!!! :))
و تا برگشتم نگاه عصبی داداش رو دیدم که گفت خونه حسابت میرسم و وقتی رفتم خونه انقد خودمو لوس کردم که یادش رفت یادش بخیر هعـــــــــــــــــــی کجایی بچگی...:(

م
من و مهربون... ۱۳ سال پیش
جوک

عاغااااااا یکی از دوسام بود با یکی دشمنی عجیبی داشت هیچوقت هم دلیلی براش نمیگفت همیشه هم میرفت در خونشون رو میزد فرار میکرد از قضا این خونه یه پسر داششششششت
خلاصه جونم براتون بگه گردون روزگار چرخید و چرخید تا اینکه خورد تو سر این پسره و اومد دوست ما رو گرفت و الان خوش بختن یجورای
گذشت و یه روزی من با این زوج بودم که دوستم گفت عـــــــــزیزم(با عشوه فراوان) یه خاطره برات بگم تا الان نگفتم برات: این(اشاره به من) خعلی از تو بدش میومد همیشه در خونتون رو میزد فرار میکرد
پسره :\
من :0
دختره ابلغ :))))))
منو میگی مسقیم رفتم افق میفهمی مجبور بودم مجبور!

م
من و مهربون... ۱۳ سال پیش
جوک

فانتزیم اینه که یه موتور داشته باشم(نخند خب ارزوم اینه موتور داشته باشم) بعد برم دنبال مخاطب خاصم که از قضا اونم از سر سفره عقد بلند شه اره جون�
قرارمون یادت نره
قرارمون ساعت عشخ کنار دلشوره زدن
خلاصه تو حس باشیم و یه کامیون بپیچه جلومون و من با یه حرکت چرخشی کامیون رو رد کنم(چون دخملم نمیزارم عشخم بمیره) و بعد هر دو ازموتور پیاده شیم و ...
نه پیاده نمیشیم مستقیم میریم افق :)))))
خو چیکار کنم دخترم نمیزارن موتور سواری کنم