عاغااااااا یکی از دوسام بود با یکی دشمنی عجیبی داشت هیچوقت هم دلیلی براش نمیگفت همیشه هم میرفت در خونشون رو میزد فرار میکرد از قضا این خونه یه پسر داششششششت
خلاصه جونم براتون بگه گردون روزگار چرخید و چرخید تا اینکه خورد تو سر این پسره و اومد دوست ما رو گرفت و الان خوش بختن یجورای
گذشت و یه روزی من با این زوج بودم که دوستم گفت عـــــــــزیزم(با عشوه فراوان) یه خاطره برات بگم تا الان نگفتم برات: این(اشاره به من) خعلی از تو بدش میومد همیشه در خونتون رو میزد فرار میکرد
پسره :\
من :0
دختره ابلغ :))))))
منو میگی مسقیم رفتم افق میفهمی مجبور بودم مجبور!