ر

رضوانه

@Rezvaneh20 · ۲۱۷ امتیاز

★★★★☆ ۴ از ۵ (۳۶ رأی)

یادمه بچه که بودم بچه آرومی بودم (یعنی الان به معنای واقعی شرم) ولی سر سفره که میشستم هی عقب و جلو میرفتم...
حالا ما یه روز رفته بودیم خونه بابابزرگم اینا و اونا ناهار آش داشتن؛منم دقیقا جایی نشستم که پشتم کمد بود و جلوم یه کاسه آش.هیچی دیگه،طبق معمول خواستم عقب و جلو برم که وقتی رفتم عقب،خوردم به کمده و با سر رفتم تو کاسه آش!!!
فقط شانس آوردم کاسه نشکست وگرنه باید خسارتشم میدادم... :-)

آخه من الآن چیکار کنم از دست بابام ؟؟!
برگشتم بهش میگم تا وقتی امتحان دارم جایی مهمونینریم ، اونوقت بابابزرگم زنگ زده میگه چرا نمیاین اینجا ؟ بابامم گفته به خاطر من که امتحان دارم نمیتونن بیان ، بعدش برگشته برگشته به بابابزرگم گفته خب شوما بیا خونه ما !!!
آخه پدر من خب چه فرقی کرد الآن ؟!!
خدایا خودت به خیر بگذرون.

یکی از فانتزیام که دوس دارم هر چه زودتر به واقعیت تبدیل بشه اینه که هرچه سریع تر واکسن دارویی ساخته شه که بتونه درمان قطعی ایدز و سرطان باشه تا اینقدر مردم به سخته نیفتن.تازه قیمتشم ارزون باشه تا کسایی که دست تنگن مشکلی نداشته باشن.
اگه فانتزی یا آرزوت اینه لایک کن ...

آقا داداشمون رفته بود کربلا ، با مغازه داره داشت انگلیسی میحرفید ، بعش مغازه داره بگشته به داداشم گفته شما چرا انقدر راحت و روون انگلیسی صحبت میکنین ؟ داداش ما هم نه گذاشت و نه برداشت گفت که تو ایران همه انگلیسی صحبت میکنن !
مغازه داره o_O
داداشم :-P
زنداداشم B-)
انگلیسی ها :'(

آقا یه چیزی میگم ولی نخندین بهم:
یادمه بچه که بودم فکر میکردم هر چیزی که کف کنه میتونم بریزم رو خمیر دندون ، به خاطر همین هروقت خمیر دندونمون تموم میشد ، منم مایع دستشویی میریختم رو مسواک !
خب از یه بچه دهه هفتادی چه انتظاری داشتید ؟!!