توحموم بودم مادرم اومده در زده میگه : فرزاد فرزين میشناسی؟ گفتم : آره چطور مگه؟ ....مامانمم گفت دختر همسایه بالایی اومده میگه : از محمد عليزاده نخون من دوس ندارم .. ازفرزاد فرزين بخون :|
@mojtaba13 · ۱۴۸ امتیاز
☆☆☆☆☆ ۰ از ۵ (۰ رأی)
توحموم بودم مادرم اومده در زده میگه : فرزاد فرزين میشناسی؟ گفتم : آره چطور مگه؟ ....مامانمم گفت دختر همسایه بالایی اومده میگه : از محمد عليزاده نخون من دوس ندارم .. ازفرزاد فرزين بخون :|
تو که نیستی غم غربت بامنه
همیشه یه دنیا حسرت بامنه
تو که نیستی روزا باشب یکین
همشون تاریکن و تاریکین
طرف دارای چاوشی لایک بارون کنن
بجای اینکه آرزو کنید کاش شخص دیگری بودیدبه آن چیزی که هستید افتخار کنید.هرگز نمی دانید چه کسی به شما مینگریسته درحالیکه آرزویش این بوده که کاش جای شما باشد
قربون مامانم برم با این سوتیاش
امروز بابام ازم پرسید گوشیتو فارسی کردی؟ من گفتم نه نبردم فارسیش کنم چون باید Root بشه.یهو مامانم کاملا جدی گفت خب بده یکی ببره که روش بشه :|
امروز يه يارو در خونمون زد گفت:
ما داريم براي کسايي که تو اين محله هستند يه استخرمجاني ميسازيم.ممنون ميشيم اگر در توانتون هست يه کمک يا اهدايي به اين پروژه بکنيد...
بابامم يه ليوان آب بهش داد :))))))
اگه میخواید آمار یه دخترو دربیارین
فقط کافیه به یکی از دوستاش بگید که فلانی دختر خوبیه :تمام پته طرف رو میریزه رو آب که ثابت کنه خوب نیست...!!یعنی یه همچین موجوداتین این دخترا
لایک:مثل ما نیستن که از دوست شون تعریف کنن
داستان بسیار زیبا--حتما تا آخرش بخونید
چند وقت پيش با پدر و مادرم رفته بوديم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا ميز گذاشته بود براي مشتري ها...افراد زيادي اونجا نبودن , 3نفر ما بوديم با يه زن و شوهر جوان و يه پيرزن پير مرد كه نهايتا 60-70 سالشون بود...ما غذا مون رو سفارش داده بوديم كه يه جوان تقریبا 35 ساله اومد تو رستوران ، يه چند دقيقه اي گذشته بود كه اون جوان گوشيش زنگ خورد ، البته من با اينكه بهش نزديك بودم ولي صداي زنگ خوردن گوشيش رو نشنيدم ...شروع كرد با صداي بلند صحبت كردن و بعد از اينكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ماها و با خوشحالي گفت كه خدا بعد از 8 سال يه بچه بهشون داده و همينطور كه داشت از خوشحالي ذوق ميكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت اين چند نفر مشتريتون مهمون من هستن ميخوام شيريني بچم رو بهشون بدم...!به همشون باقالي پلو با ماهيچه بده!!!خوب ما همگيمون با تعجب و خوشحالي داشتيم بهش نگاه ميكرديم كه من از روي صندليم بلند شدم و رفتم طرفش ، اول بوسش كردم و بهش تبريك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلاغذامون رو سفارش داديم و مزاحم شما نميشيم...اما بلاخره با اصرار زياد پول غذاي ما واون زن و شوهر جوان و اون پيرزن و پيرمرد رو حساب كرد و با غذاي خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد...خب اين جريان تا اين جاش معمولي و زيبابود ، اما اونجايي خيلي تعجب كردم كه ديشب با دوستام رفتيم سينما كه تو صف براي گرفتن بليط ايستاده بوديم و ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو ديدم كه با يه دختر بچه 4-5 ساله ايستاده بود تو صف ...از دوستام جدا شدم و يه جوري كه متوجه من نشه نزديكش شدم و باز هم با تعجب ديدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب ميكنه !!!ديگه داشتم از كنجكاوي ميمردم ، دل زدم به دريا و رفتم از پشت زدم رو كتفش !به محض اينكه برگشت من رو شناخت ورنگ و روش پريد !اول با هم سلام و عليك كرديم بعد من با طعنه بهش گفتم : ماشالله از 2-3 هفته پيش بچتون بدنيا اومد و بزرگ شده !!!همينطور كه داشتم صحبت ميكردم پريدتو حرفم گفت : داداش او جريان يه دروغ بود ، يه دروغ شيرين كه خودم ميدونم وخداي خودم...!ديگه با هزار خواهش و تمنا جریان رو گفت : اون روز وقتي وارد رستوران شدم دستهام كثيف بود و قبل از هر كاري رفتم دستهام رو شستم و همينطور كه داشتم دستهام رو مي شستم صداي اون پيرمرد و پير زن رو شنيدم ...البته اونا نميتونستن منو ببينن و با خنده باهم صحبت ميكردند : پيرزن گفت كاشكي ميشد يكم ولخرجي كني امروز يه باقالي پلو با ماهيچه بخوريم ! الان يه سال ميشه كه ماهيچه نخوردم ...پير مرد در جوابش گفت : ببين اومدي نسازيها ! قرار شد بريم رستوران و يه سوپ بخريم و برگرديم خونه، اينم فقط بخاطر اينكه حوصلت سر رفته بود ! من اگه الان هم بخوام ولخرجي كنم نميتونم بخاطر اينكه 18 هزار تومان بيشتر تا سر برج برامون نمونده...همينطور كه داشتن با هم صحبت ميكردند ، كسي كه سفارش غذا رو ميگيره اومد سر ميزشون و گفت چي ميل دارين ؟!پيرمرد هم بيدرنگ جواب داد : پسرم ما هردومون مريضيم اگه ميشه دو تا سوپ با يه دونه از اون نوناي داغتون برامون بيار...!من تو حالو هواي خودم نبودم ، همينطور آب باز بود و داشت هدر ميرفت و تمام بدنم سرد شده بود ، احساس كردم دارم ميميرم ...رو كردم به اسمون و گفتم خدایا شكرت فقط كمكم كن !بعد اومدم بيرون يه جوري فيلم بازي كردم كه اون پيرزن بتونه يه باقالي پلو با ماهيچه بخوره ، همين !ازش پرسيدم كه : چرا ديگه پول غذاي بقيه رو دادي ؟! ماهاكه ديگه احتياج نداشتيم !گفت : داداشي ! پول غذاي شما كه سهل بود من حاضرم دنياي خودم و بچم رو بدم ولي آبروي يه انسان رو تحقير نكنم ...اين و گفت و رفت !يادم نمياد كه باهاش خداحافظي كردم يا نه ، ولي يادمه كه چند ساعت روي جدول نشسته بودم و به دروديوار نگاه ميكردم و مبهوت بودم ...واقعا راسته كه خدا از روح خودش تو بدن انسان دمیده.
پسری ﮐﻪ ﺑﺶ ﻣﯿﮕﯽ ﺧﻮﺑﯽ? ﻣﯿﮕﻪ ﻗﻔﻮﻧﺖ ،اینو ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺴﺖ ﺑﻪ ﺻﻨﺪﻟﯽ،ﺳﯿﻢ ﺑﺮﻕ 220 ﻭﻟﺖ ﮐﺮﺩﺗﻮ ﺣﻠﻘﺶ , ﺍﻭﻥ ﺳﺮ ﺳﯿﻤﻢ ﻣﺴﺘﻘﯿﻢ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖﺭﻭ ﮐﺎﺑﻞ ﺗﯿﺮ ﺑﺮﻕ ﮐﻪ ﻓﯿﻮﺯ ﻧﭙﺮﻩ!...
از کارگردان محترم سریال مادرانه یه سوال فنی دارم ؟مادره پسره رو تو ۳ ماهگی ول کرده دختره رو تو ۱۳ سالگی اون وقت پسره شمع تولد ۸ سالگیش رو فوت میکنه یعنی مادره ۸ ساله رفته اون وقت چطوری دختره رها تو ۲۱ سالگی میره مدرسه ؟؟؟
واسه گودزیلامون (داداش کوچیکم)گوشی گرفتیم هی اصرار میکرد ازم عکس بگیره منم میگفتم نمیخوام بعدیه دفه بابام عصبانی شد بهش گفت خوب برو از یه گوسفند دیگه عکس بگیر اونم یهو دراومد به بابام گفت خب بابا بیا ازتو عکس بگیرم هیچی دیگه الان فرشامون دادیم واسه رفو
دختری که مسخره بازی درمیاری نیگات می کنه و چشم هاش برق می زنه و زیر لب می گه عزیزم...!!
دختری که روسری بد رنگ رو که براش خریدی سر می کنه و میاد به دیدنت...!!
دختری که وقتی قدم می زنید و یه پسرخوش تیپ تر می بینه،خودش رو بیشتر می چسبونه بهت...!!
دختری که وقتی از همه شاکی هستی و داد می زنی ،هیچی نمی گه، فقط آروم دستتو می گیره...!!
دختری که روز زن براش یه شاخه گل می خری ،با به لبخند غمگین می گه مهم خودتی...!!
این دخترو حق نداری اذیت کنی...!
خدایا یه دونه از این دخترا هم برا ما جور کن...
البته اگه پیداشد...
ﺩﻭس دختر ﮐﻪ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻫﯿﭻﯾﻪ دختر ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ ﻫﻢ ﻧﺪﺍﺭﯾﻢ ﻭﺍﺳﻤﻮﻥ تو این ماه رمضون ﻧﺬﺭﯼ ﺑﯿﺎﺭﻩ...
آخرین باری که دوس دختر داشتم توGTA بود که اونم زدم اشتباهی با ماشین لهش کردم...
من انقدر دوس دارم تو ماه رمضون حواسم نباشه, برم یه چیزی بخورم, ولی همیشه چون دوس دارم اینکارو بکنم,هیچ وقت اتفاق نمی افته!!!
لایک: شما هم اینجوریین؟!!!!!
یکی از بزرگترین فانتزیام اینِ که سنت حسنه ی ازدواج رو به نحو احسنت انجام بدم!!ینی سازو کاری فراهم کنم که حتمن چاهار تا زن رو بگیرم!!
لایک:((((((((((((((پسرااااااا!جیغ، دس، هورااااااااااا
از یه جایی به بعد، دیگه بزرگ نمیشی! پیرمیشی! از یه جایی به بعد، دیگه خسته نمیشی! میبُری! از یه جایی به بعدهم دیگه تکراری نیستی! ...
زیادی هستی!!!
لایک:ایشالله که هیچ وقت زیادی نباشین...
متنفرم از این نوع انسانهای حقیر که باتمسخر دیگران احساس بزرگی میکنند ! چه احساس کاذب و پوچ و بی ارزشی ست !
لایک:خدا همه رو دوست داره
هر روز عمرم از دیروز بد تره عمری که هر نفس بی غم نمیگذره دلگیر و خسته ام بی روح و ساکتم نبضم نمیزنه پلکم نمی پره! لایک:این زنده موندنه هه بازنده موندنه...
گاهی تنهایی هم به من تعنه میزنه میگه تو فقط منو داری؟
منم اهی میکشم و میگم اره انگار تا اخرین نفسام باهام هستی...
لایک:بعد رفتنت همه به من تعنه میزنن...برگرد...
برو!!!
لحظه ای شک نکن !!!حتی فکر هم نکن!
نباید اینطوری میشد که تو بمونی بین موندن و رفتن بودن ونبودن... برو!!!هر وقت عاشقانه هات صادقانه شد برگرد!
منتظرت هستم...
لایک:دل من بازیچه نیست...