در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تاب�
اندیشه ی آن دو چشم رویائی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
@doll · ۲۶۶ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۶۲۸ رأی)
در جستجوی تو و نگاه تو
دیگر ندود نگاه بی تاب�
اندیشه ی آن دو چشم رویائی
هرگز نبرد ز دیدگان خوابم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مان�
هر لحظه نظر به در نمی دوز�
وان آه نهان بلب نمی ران�
دور شو ای عشق....
جان من این پستو تا آخرین بخونید اگه خوشتون اومد بلایکید
پنداشت اگر شبی به سرمستی در بستر عشق او سحر کرد�
شب های دگر که رفته از عمرم در دامن دیگران به سر کرد�
دگر نکنم ز روی نادانی
قربانی عشق او غرورم را
شاید که چو بگذرم از او یابم آن گمشده شادی و سرورم را
رو، پیش زنی ببر غرورت را که عشق ترا به هیچ نشمارد
آن پیکر داغ و دردمندت را با مهر بروی سینه نفشارد
می سوزم از این دوروئی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواه�
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواه�
آن کس که مرا نشاط و مستی داد
آن کس که مرا امید و شادی داد
هر جا که نشست بی تامل گفت
او یک زن ساده لوح عادی بود!
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریست�
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
از بیم و امید عشق رنجور�
آرامش جاودانه می خواه�
بر حسرت دل دگر نیفزای�
آسایش بیکرانه می خواهم
پا بر سر دل نهاده می گویم بگذشتن از آن ستیزه جو خوشتر
یک بوسه ز جام زهر بگرفتن از بوسه ی آتشین او خوشتر
رفتم، که داغ بوسه ی پر حسرت تو را با اشک های دیده ز لب شستشو ده�
رفتم که ناتمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگه بخود آبرو دهم
رفتم مگو، مگو، که چرا رفت، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده ی خموشی و ظلمت، چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گر�
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم از کشمکش و جنگ زندگی
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر
میخواستم که شعله شوم سرکشی کن�
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
ناله می لرزد، می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو، ای چشمه ی جوشان گناه
شاید آن به که بپرهیزم من
بخدا غنچه ی شادی بود�
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله ی آه شدم، صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم، خنده به لب، خونین دل
می روم از دل من دست بدار ای امید عبث بی حاصل
دلم را...
می برم تا ز تو دورش ساز�
ز تو، ای جلوه ی امید محال
می برم زنده بگورش ساز�
تا از این پس نکند یاد وصال
می روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه ی خویش
به خدا می برم از شهر شما
دل شوریده و دیوانه ی خویش
دلم را ...
می برم، تا که در آن نقطه دور
شستشویش دهم از رنگ گناه
شستشویش دهم از لکه ی عشق
زین همه خواهش بی جا و تباه
ما رفته ایم در دل شب های ماهتاب
با قیقى به سینه ی امواج بیکران
بشکفته در سکوت پریشان نیمه شب
بر بزم ما نگاه سپید ستارگان
بر دامنم غنوده چو طفلی و من ز مهر
بوسیده ام دو دیده ی در خواب رفته را
در کام موج دامنم افتاده است و او
بیرون کشیده دامن در آب رفته را