ز من تا تو نگاه و ترديد
ما را مي خواند مرغي از دور
مي خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه ميسوخت
ما تشنه خون شور بوديم
در زورق آبهاي لرزان
بازيچه عطر و نور بوديم
مي زد ‚ مي زد درون دريا
@doll · ۲۶۶ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۶۲۸ رأی)
ز من تا تو نگاه و ترديد
ما را مي خواند مرغي از دور
مي خواند بباغ سبز خورشيد
در ما تب تند بوسه ميسوخت
ما تشنه خون شور بوديم
در زورق آبهاي لرزان
بازيچه عطر و نور بوديم
مي زد ‚ مي زد درون دريا
مردی صبح از خواب بيدار شد و ديد تبرش ناپديد شده. شك كرد كه همسايه اش آن را دزديده باشد، برای همين، تمام روز او را زير نظر گرفت. متوجه شد كه همسايه اش در دزدی مهارت دارد، مثل يك دزد راه می رود، مثل دزدی كه می خواهد چيزی را پنهان كند، پچ پچ می كند.
آن قدر از شكش مطمئن شد كه تصميم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض كند، نزد قاضی برود و شكايت كند. اما همين كه وارد خانه شد، تبرش را پيدا كرد. زنش آن را جابه جا كرده بود. مرد از خانه بيرون رفت و دوباره همسايه اش را زير نظر گرفت و دريافت كه او مثل يك آدم شريف راه می رود ، حرف می زند، و رفتار می كند....! " پائلو کوئیلو "
همیشه این نکته را به یاد داشته باشیم که ما انسانها در هر موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم...!
لطفا دیدمان را به زندگی عوض کنیم... آن وقت خواهیم دید که زندگیمان عوض می شود...!
روشنی خلوت شب های من
بوسه بزن بر تب لبهای من
تا ز غم غربت تو تب کن�
یاد پریشانی زینب کن�
بزار تو حال خودم باشم
نمی تونم زورکی تو دل تو جاش�
بزار تو حال خودم باشم
نمی خوام رویا های تو از هم بپاشند
شوری به دل خسته بکندی و نیفتی
چرخی ده که احوال پریشان که بودی
دل بی تو به جان بود و ندانست که تو امشب ................
امشب نمک سینه ی گریان که بودی
دلبرا کجا رفتی و مهمان که بودی
دل بی تو به دنبال این بود که تو جانان که بودی
این غصه مرا کشت که غمخوار که گشتی
این غم مرا سوخت
تو درمان که بودی
امشب شب بی کسیه یکی به دادم برسه
تنها ترین مرد زمین امشب به اخر میرسه
امشب شب تنهاییه . . .
سر روی زانوم می زارم
اخه تو اینجا نیستی و . . . . غزل غزل گریه دارم
من دفتری پر از غزلم . . . . .
از ترانه ام . . . . . . .
لبهایت عاشقانه هجایم نمی کند
ای ستاره ها که بر فراز آسمان
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید
ای ستاره ها که از ورای ابرها
بر جهان ما نظاره گر نشسته اید
آری این منم که در دل سکوت شب
نامه های عاشقانه پاره میکن�
ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید
دامن از غمش پر از ستاره می کنم
من که پشت پا زدم به هر چه هست و نیست
تا که کام او ز عشق خود روا کن�
لعنت خدا بمن اگر بجز جفا
زین سپس به عاشقان با وفا کنم
از چهره ی طبیعت افسونکار
بر بسته ام دو چشم پر از غم را
تا ننگرد نگاه تب آلود�
این جلوه ها ی حسرت و ماتم را
کتابی ، خلوتی، شعری، سکوتی
مرا مستى و سکر زندگانی است
چه غم گر در بهشتی ره ندار�
که در قلبم بهشتی جاودانی است
نسیم از من هزاران بوسه بگرفت
هزاران بوسه بخشیدم به خورشید
در آن زندان که زندانبان تو بودی
شبی بنیادم از یک بوسه لرزید
بدور افکن حدیث نام، ای مرد
که ننگم لذتی مستانه داده
مرا می بخشد آن پروردگاری
که شاعر را ، دلی دیوانه داده
منم آن مرغ ، آن مرغی که دیریست
به سر اندیشه ی پرواز دار�
سرودم ناله شد در سینه ی تنگ
به حسرت ها سر آمد روزگارم
بیا بگشای در تا پر گشای�
بسوی آسمان روشن شعر
اگر بگذاریم پرواز کردن
گلی خواهم شدن در گلشن شعر
مگو شعر تو سر تا پا گنه بود
از این ننگ و گنه پیمانه ای ده
بهشت و حور و آب کوثر ازتو
مرا در قعر دوزخ خانه ای ده
دانم اکنون از آن خانه ی دور
شادی زندگی پر گرفته
دانم اکنون که طفلی به زاری
ماتم از هجر مادر گرفته
هر زمان میدوید در خیالم
نقشی از بستری خالی و سرد
نقش دستی که کاویده نومید
پیکری را در آن با غم ودرد
بینم آنجا کنار بخاری
سایه ی قامتی سست و لرزان
سایه ی بازوانی که گویی
زندگی را رها کرده آسان
بخدا در دل و جانم نیست
هیچ جز حسرت دیدارش
سوختم از غم و کی باشد
غم من مایه ی آزارش