مامانم اومده بهم میگه رمز ایمیل خالتو کش رفتم میای با هم بریم توی ایمیلش؟؟
منم گفتم: مامان اگه فهمید ایمیلش دستکاری شده ممکنه بفهمه کار تو بوده...
مامانمم درومد گفت اشکال نداره بهش میگم تو بدون اجازه ی من رفتی!....
منو میگی :|
@ghahvekashi · ۵۲۹ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۱۲۷ رأی)
مامانم اومده بهم میگه رمز ایمیل خالتو کش رفتم میای با هم بریم توی ایمیلش؟؟
منم گفتم: مامان اگه فهمید ایمیلش دستکاری شده ممکنه بفهمه کار تو بوده...
مامانمم درومد گفت اشکال نداره بهش میگم تو بدون اجازه ی من رفتی!....
منو میگی :|
داشتم صدامو با کامپیوتر ضبط میکردم. دیدم خیلی ضعیف ضبط شده...
منم دفعه بعدش پنجره ریکوردرو با موس کشیدم اوردم نزدیک بلندگو که صدام بهتر ضبط شه!!!....
بعد یه چند دقیقه به سوتی فجیع خودم پی بردم!!!!!!!
یادمه اون اوایل بود که گوگل این امکان رو پیدا کرده بود که کلمات رو پیش بینی کنه!
بعد رفتم خونه یکی از فامیلامون توی گوگل
دیدم این چرا اینقدر بیشعور بوده ما نمیدونستیم :|
بیچاره هر چه قدر هم قسم خورد باور نکردم!!
:))
یه معلم کامپیوتر داشتیم سوم راهنمایی :|
بعد یه روز بهش گفتم آقا بهترین کارت اینترنت کدومه؟
اونم درومد گفت من نمیتونم بگم تبلیغ میشه!
:|
گوشیشم هیچ وقت از جیبش در نمی اورد که مارک اونم تبلیغ نشه!!
ولی حالا که فک میکنم میبینم لابد جی ال ایکس بوده میخواسته ریا نشه!
کصافط! :|
منو میگی :|
معلمه داریم؟؟
سلام. چند روز پیش امتحان انشا داشتیم. موضوع انشا این بود: حیاط یک خانه ی روستایی را توصیف کنید. من هم یه چیزایی نوشتم که برای هرکی خوندم غصه اش گرفت! برای شما هم می ذارمش.
لایک= هر هر هر این کجاش به 4جوک ربط داشت!!
برگ ها را میبینم. آهسته آهسته فرو میریزند؛ این جا خانهی مادربزرگ من است. من چهارساله هستم. تولد من نزدیک است.
پاییز رسیده است. احساس میکنم که برگ های فروریخته غمگین اند. نمیدانم باید چه کار کنم تا آن ها را خوش حال کنم. چالهای میکنم؛ با دستان کوچکم برگ ها را جمع میکنم و به داخل چاله میریزم. پرندهای در قفس است؛ سایهی قفس در حوض افتاده است. گربهای را از دور میبینم. فکر کنم این بار اولی است که پرنده از در قفس بودنش احساس رضایت میکند.
فقط سه روز دیگر تا تولد من باقی مانده است و آن وقت من پنج ساله میشوم. میتوانم به مدرسهی روستا بروم و در آن جا درس بخوانم. هر وقت به دستانم نگاه میکنم و فکر میکنم که روزی میتوانم با آن ها بنویسم، در پوست خود نمیگنجم و میخواهم زودتر بزرگ شوم؛ به ستاره ها بروم و در آن جا دوستی پیدا کنم. شاید تنها دوستی بتواند مرا درک کند.
مادربزرگ من مریض است؛ او نمیتواند خوب حرف بزند و همیشه مادرم غذا را در دهانش میگذارد.
حال دیگر هوای ملس پاییز جای خود را به هوای سرد زمستان میدهد. با آمدن زمستان چراغ عمر مادربزرگ من هم خاموش میشود...
اوهوو اوهوو ! من دیگه این زندگی لعنتیو نمی خوام!! بای بای!!
معلم شیمیمون میگفت: پیوند بین اتمها وقتی ناپیوندی باشه بهش میگن LP. حالا اگه گفتید مخفف چیه؟؟
منم درومدم گفتم: لاپیوندی!!!!!
خلاصه کلاس رفت رو هوا!....
دقت کردین معلما وقتی چند تا نکنه میگن تو دفتر بنویسیم و بعدش میگن چند تا نکته شد هر کی یه چیزی میگه؟؟ یکی میگه 25 تا یکی میگه 23 تا خلاصه همیشه سواله برام این قضیه!...
ما هر روز تو مدرسه نماز مي خونيم. بچه ها هم تو خونه وضو گرفته ميان چون وضو خونه خيلي شلوغه. بعضي هاهم زنگ هاي قبل از نماز ميگيرن. امروز مصطفي دوستم سه بار وضو گرفت!!
آخه عزيزم اگه نمي توني خودتو کنترل کني زنگ آخر وضو بگير تو آب صرفه جويي بشه!!!!!!!!
امروز معلم آمادگی دفاعیمون اومد توی زنگ اجتماعی در مورد درس خوندن توضیح داد!
(حالا آقا مدرک مشاوره کجا گرفته بماند)
بعد اومد گفت: شما ورزشکارا رو نگاه کنید! باید همیشه تمرین کنن تا بدنشون آماده بمونه. درس خوندنم همین جوریه....
البته ورزش کارا باید یه روز در هفته استراحت کنن ولی توی درس خوندن اینجوری نیست!!
ملت قاط زدنا! چه ربطی داشت اینا به هم؟؟
اين خاطره مربوط به دوران فنچوليت منه!! يه 6-5 سال پيش!
من پودر شربت پرتقال ريخته بودم کف دستم و ليس زده بودم!!!!
(اه اه چه گند بودما!!)
براي همين دستم نارنجي شده بود
عصرش با بابام رفتم بيرون يکي از دوستاي بابام منو ديد و گفت
به به علي آقا حنا گذاشتي؟
منم هرچي خواستم بهش بگم که اينا پودر پرتقالن نشد
گفت حنا که خجالت نداره.......
آبجيم ميگه من که اول راهنمايي بودم خودکار رنگي نبود اولين بارم دست دوستم نوشا ديدم که از استراليا اورده بود
بهش ميگم اون موقع چه مارک خودکارايي تو ايران بود؟؟
اونم گفت بليکان رينولدز و بيک(!)
گفتم تو با کدوماش مينوشتي؟؟
گفت يادم نمياد!!!!!!!!!!!!!!
ديده بوديم آدم يادش نياد چه خودکارايي تو بازار بوده ولي بدونه با چه خودکاري مينوشته برعکسشو نديده بوديم!!!
از فاصله ي کلاس تيزهوشان تا خونمون يه کمربندي خيلي طولاني هست
يه روز بابام داشت منو ميبرد خونه ازبس گشنه بودم ازين بيسکوييت ساقه طلايي کرم دارا خريد
بابامم ماشينشو تازه برده بود کارواش و منم هي خورده بيسکوييت ميريختم....
بعد که بيسکوييته تموم شد بابام سرعت ماشينو کم کرد و گفت آشغالاشو بندازم تو جويي که کنار کمربنديه!
(اصلا شعار باباي من شهر ما خانه ي ماست!!)
منم ناشيانه از پنجره ي ماشين انداختمشون بيرون يهو از تو آينه نگاه کردم ديدم آشغالا کف خيابون ولو شدن!!!!
يه صد مترم که دور شديم يه چندتا صداي ترمز خفن شنيديم!!!!
ما که تقصيري نداشتيم!!!!!!!!!
شما هم ازین معلما داشتین که از بس ابهت دارن به جای آقا اجازه بگید استاد اجازه؟؟ :|
آقا نمی دونم چرا چن وقته همه دورو وریام سوتی می دن در حد المپیک!
آخه من یه سوتی دادم غزاله و بابام مگه ولم می کنن؟!!
گفتم کابینت های طبقه بالارو سال 1386 کاشتن !!!
اینا هم منو ول نمی کنن دیگه ها! حالا منم دوتا سوتی اینارو میذار�
پنجره اتاقمو باز کردم غزاله میگه در رو ببند سرده!
بابامم اومده خونه میگه چه قدر پا کامپیوترمیشینی چشات خراب میشه !!!
البته مامانم گفت میشه از فعل خراب شدن برای چشم هم استفاده کرد. چون یه گلی هست تو کرمان به اسم چش خرابو که اگه بیش از حد بوش کنی چشات قی می کنه! (حالم خوب نیست دیگه شما به بزرگی خودتون ببخشید)
مسنجرم هم سوتی میده هی وقتی تو اینترنتم می گه Asajadi84 is now online
Asajadi84 خودمم!!
بسم الله الرحمن الرحیم . خدایا خودت ما رو از شر اجنه برهان!!!!
تو ریاضی بحثمون عددنويسي بود و عددنويسي مصري رو داشتيم ميخونديم! بعد همه بچه ها ميگفتن چه قدر اشتباه داره اين نوع عدد نويسي! بعد اين همکلاسي ما هم درومد گفت آقا يعني يه روزي ميرسه که آينده به ما بخندن بگن اينا بيشتر از يه ميليارد بلد نبودن؟!!!! معلممونم نه گذاشت نه ورداشت گفت مگه تو تا يک ميليارد بلدي؟؟؟!
این خاطره در مورد یکی از شیرینکاری های من تو سال اول راهنماییه!
معمولا وقتایی که من امتحان فیزیک نوبت اول داشتم خیلی اعصابم خورد میشد نه این که بلد نبودم. ولی خو نمیدونم چرا دیگه!!
من امتحان فیزیک نوبت اول داشتم و مثل یه چیزی (!!) داشتم میخوندم که یهو یه صدایی شنیدم که اساسی رو مخم بود رفتم از بالای تراس طبقه پایینو دید زدم دیدم بعله یکی از بچه های هفت هشت ساله ی شاگردای مامانم (مامانم آموزشگاهش طبقه پایین خونمونه!) رو تابمون نشسته و داره به فجیع ترین و پرسروصدا ترین شکل ممکن تاب بازی میکنه منم اعصابم خورد!!! یهو یه فکر خفنی زد به سرم!! دستکشای سیاه غزالرو پوشیدم چادر مشکی مامانمم دورخودم پیچیدم! خلاصه هیج جای بدنم بیدا نبود رفتم یک پلاستیک فریزر آب کردم و درشو گره زدم و با اون شمایل اجنه ای از بالای تراس انداختمش بایین! ده ثانیه بعد دوباره رفتم تو تراس دیدم بچه هه نیست و تاب داره با سرعت ۱۰۰ کیلومتر بر ساعت نوسان میکنه!!!!!! فازداد که نگو فک کنم بچه هه خل زده!!
يادمه کلاس تيزهوشان که ميرفتم بحثمون تنفس بود
معلممون گفت توي بازدم يه مقداري اکسيژن جذب نشده هم هست....
يعني اين هوايي که الان اينجا هست الان تو شش منه تو دقيقه بعد تو شش يکي ديگه و همينجور تا آخر...
يهو يه دختره درومد گفت ايييييييييي!
ايش!!!!!!!!!!!!! :))
به دوستم ميگم شماره موبايلت چنده؟
ميگه 0913...
ميگم وا.... چقد شمارت رنده!
ميگه تازه شماره خواهرمو نديدي!!!!
منم نزديک بود بگم مگه شمارش چنده؟؟
دوست باغيرت منـــــــــ!!!
من از وقتی که آهنگهای گندم رو گوش میدم مامانم دیگه نون نمیخوره!!
شما هم امتحان کنید
فامیلمون یه داداش داره اسمش حمیده
باهم حمید رو سرکار گذاشتيم با اين معادله آخه بچه درسش زير خط فقره!!!!
(Sin(212)+(596x3x2^918x0
نميدونست هر چيزي ضربدر صفر ميشه صفر!!!!!!
خلاصه بسي خنديديم!!
هر چند که بعد عين دخترا زد زير گريه و به مامانش شکايتمونو کرد!!!
خل وضعیم عایا؟