سلام. چند روز پیش امتحان انشا داشتیم. موضوع انشا این بود: حیاط یک خانه ی روستایی را توصیف کنید. من هم یه چیزایی نوشتم که برای هرکی خوندم غصه اش گرفت! برای شما هم می ذارمش.
لایک= هر هر هر این کجاش به 4جوک ربط داشت!!
برگ ها را میبینم. آهسته آهسته فرو میریزند؛ این جا خانهی مادربزرگ من است. من چهارساله هستم. تولد من نزدیک است.
پاییز رسیده است. احساس میکنم که برگ های فروریخته غمگین اند. نمیدانم باید چه کار کنم تا آن ها را خوش حال کنم. چالهای میکنم؛ با دستان کوچکم برگ ها را جمع میکنم و به داخل چاله میریزم. پرندهای در قفس است؛ سایهی قفس در حوض افتاده است. گربهای را از دور میبینم. فکر کنم این بار اولی است که پرنده از در قفس بودنش احساس رضایت میکند.
فقط سه روز دیگر تا تولد من باقی مانده است و آن وقت من پنج ساله میشوم. میتوانم به مدرسهی روستا بروم و در آن جا درس بخوانم. هر وقت به دستانم نگاه میکنم و فکر میکنم که روزی میتوانم با آن ها بنویسم، در پوست خود نمیگنجم و میخواهم زودتر بزرگ شوم؛ به ستاره ها بروم و در آن جا دوستی پیدا کنم. شاید تنها دوستی بتواند مرا درک کند.
مادربزرگ من مریض است؛ او نمیتواند خوب حرف بزند و همیشه مادرم غذا را در دهانش میگذارد.
حال دیگر هوای ملس پاییز جای خود را به هوای سرد زمستان میدهد. با آمدن زمستان چراغ عمر مادربزرگ من هم خاموش میشود...
اوهوو اوهوو ! من دیگه این زندگی لعنتیو نمی خوام!! بای بای!!