ا

امیر

@hamsellooli · ۱۰۵ امتیاز

★★★★★ ۵ از ۵ (۱ رأی)

جوک

رفته بودم مسجد واسه نماز جماعت...!
صف تشکیل دادیم جلوی من یه پسر 4 5 ساله با باباش نشستن و بغل دست منم دو تا غریبه
امام جماعتم پیر بود
نمازو شروع کرد چون پیر بود آروم آروم میخوند
یه دفعه وسط رکعت دوم اون بچه هه از نماز پاشد رفت بالا منبر شروع کرد به خوندن شعر
بغلیای من که داشتن با لبخند ملیح نماز میخوندن منم همینطور
یهو بابائه تشهد رکعت دوم که تموم شد نمازو ول کرد عینهو پلنگ گرسنه رفت سمت پسرش
پسره رو میگی
فرارو به قرار ترجیح داد و اون بدو بابائه بدو
اون پسره هم ریزه میزه بود هم تند و تیز میدوئید
از وسط صف میدوئید یه دفعه گفت کمـــــــــــــــک
یکی منو از دست این ب*ی*ن*ام*و*س نجات بده! :|
آقا اینو که گفت همه داشتن زمینو گاز میگرفتن
هیچی دیگه از اول خوندیم!

یکی از فانتزیام اینه که به بخاطب خاصم یه اس ام اس با این مضمون بدم"عزیزم تو دنیا هیچکسو به اندازه تو دوست ندارم" بعد اون جواب میده"منم همینطور" بعد من در کمال وقاحت و پر رویی واسش میفرستم"وایییی ببخشید اشتباه فرستادم" یعنی حسی داره در حد صعود به اورست!!!!!!!!1