مَن غُرورَمو اَز خودمم بیشتَر دوست دارَم تو که دیگه >> دختر مَـــردُمی <<
@یایک · ۸۳ امتیاز
★★★☆☆ ۳ از ۵ (۳ رأی)
مَن غُرورَمو اَز خودمم بیشتَر دوست دارَم تو که دیگه >> دختر مَـــردُمی <<
بِه بَعضی ها هَم باید گُفت :ﻣَﻦ ﺁﻧﺘﯽ ﻭﯾﺮوسمو به خاطِر ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﯾﺎﺩ ﺗُﻮ ﮐﺎﺭﺍﻡ ﺩِﺧﺎﻟﺖ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩﻡ ؛ ﺗﻮ ﮐﻪ ﺟﺎﯼِ ﺧﻮﺩ ﺩﺍﺭﯼ !
دوستیمون در حدوایبره!
نگرانی ندارم ک وای بره!!!!!!!!!!!
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﺩﺧﺘﺮﯼ ﮐﻪ ... 3 ﻧﺼﻒ ﺷﺐ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﺑﻪ ﻋﺸﻘﺶ ... ﺩﯾﺪ ﺍِﺷﻐـﺎﻟـــِﻪ ... ﻧﻪ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﺷﺪ ﻧﻪ ﻏُﺼـــﻪ ﺧـﻮﺭﺩ ... ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﺑﻪ ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﻋﺸﻘـــﺶ !!!... ﻭﺍﺍﺍﺍﺍﻻ ﻋﺼﺮ ﻋﺼﺮ ﺍﺭﺗﺒﺎﻃﺎﺗﻪ
رفتم پیش بابام میگم: چطوری بابا؟ اینم شد زندگی ؟؟؟؟
بابام: رو همه خوبیام بستی چطور چشاتو!
من: چی؟ :|
بابام: هیس هیچی نگو فقط ببرر صداتو :|
من: چی؟ :|...
بابام: بدبخت قیافتو ببین ترکیدی :|
من: :|
هرچــــــــه میخواهــــی بـــاش...
آخــــرش چـــــهار سطر نوشته ی روی مـــرمـــر یک متــــری خواهــی شــــــــــــــد!
اگه يه روزي من مرد�
.
.
.
.
.
.
.
.
خدا نكنه
.
.
نگا چه پيگيرم هست!
.
.
مرده شور ريختتو ببرن،خجالتم نمي كشه
.
.
حلوا نخورده اي؟
.
.
آخه حلواي من خوردن داره؟
مـــ ـــرد اونـ ـه که دختـ ـر مورد علاقشـ ـو تو لبـ ــاس عـ ــروس تصـ ــور کـ ـنه نـ ـه برهنـ ـه
ساعت 3 شب بود که صدای تلفن، پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود. پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟ مادر گفت: 25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی! فقط خواستم بگویم تولدت مبارک...!
پسر از این که دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد، صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت، ولی مادر دیگر در این دنیا نبود !
من به اون دسته از کسایی که هنوز به
"عشقشون" میگن "عجقم" ...
بسته های آموزشی بالا بالا رو پیشنهاد می دم!
باشد که رستگار شوند ..!
پسر ، صبح موقع رفتن به مدرسه :
بابا پاهام حس نداره فکر کنم فلج شدم میشه امروز مدرسه نَرَم ؟
بابا : پاشو بینم لندهور اگه بمیری هم باید بری مدرسه !!!
دختر ، بابا من نمیخوام برم مدرسه !
بابا : واسه چی دختر گلم ؟
حس خوبی ندارم …
بابا : باشه عزیز دلم ، بگیر بخواب ، پتو رو بکش رو خودت سرما نخوری !
ظلم تا کجا جفا در حق پسرا تا کجا
ﺩﺧﺘﺮﻩ : ﻣﻨﻮ ﭼﻘﺪﺭﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﯼ
پسره : ﻗﺪ ﺩﻧﯿﺎ
ﺩﺧﺘﺮﻩ :ﻣﺮﺳﯽ ﻋﺰﯾﺰﻡ
.
.
.
.
.
.
.
.
.
ﺣﺎﻻ ﺧﺒﺮ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﻭﻥ ﯾﮑﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮشه :|||
بچه که بودم یه آبمیوه گیری داشتیم که وقتی روشنش میکردیم رسما رم میکرد و علاوه بر صدا و ویبره، میرفت یه دوری هم میزد تو آشپزخونه :))
بعد بابام همش منو مامور میکرد اینو نیگر دارم تا خودش هویجا رو آب بگیره. دقیقن حس اون کارگرایی رو داشتم که آسفالت رو سوراخ میکنن :|
دقت کردین تنهاجایی که میتونیم به عنوان بازیگرنقش اول بازی کنیم فقط توی خوابامونه!!!!
دقت کردین توی این فیلم ایرانیاتابرق میره صدتاشمع روشن میکنن حالاکافیه خونه مابرق بره نه تنهاشمع پیدانمیشه شانس ماکبریت تموم میشه گاز قطع میشه سوپری سرکوچه میره سفر...................
یادش بخیراون زمان که تازه کامپیوترخریده بودیم دستمون رفت رومای کامپیوترازاون بابا اومدگوشه پایین سمت راست هرکاریم میکردیم نمیرفت بالا!!!!!بردیمش سراوساکصافطططط گفت بایدویندوزش عوض شه هیچی دیگه ویندوزوعوض کردکصافططططططططط نامردمگه دستم بهت نرسه
اینوهمیشه یادتون باشه هیچکس وفا را نیاموخت که به دیگران بیاموزد
بس شنیدم داستان بی کسیبس شنیدم قصه دلواپسی قصه عشق اززبان هرکسیگفته اندازنی حکایت هابسی حال بشنوازمن این افسانه راداستان این دل دیوانه را چشمهایش بویی ازنیرنگ داشتدل دریغاسینه ای ازسنگ داشت بادلم انگارقصدجنگ داشتگویی ازبامن نشستن ننگ داشت عاشقم من قصدهیچ انکارنیستلیک باعاشق نشستن عارنیست کاراوآتش زدن من سوختندردل شب چشم به دردوختن من خریدن نازاونفروختنبازآتش دردلم افروختن سوختن درعشق راازبرشدمآتش بودم وخاکسترشدم ازغم این عشق مردن باک نیستخون دل هرلحظه خوردن باک نیست آه میترسم شبی رسواشومبدترازرسوایی ام تنها شوم وای ازاین صیدوآه ازاین کمندپیش رویم خنده پشتم پوزخند برچنین نامهربانی دل مبنددوستان گفتنددل نشنیدپند خانه ای ویرانترازویرانه اممن حقیقت نیستم افسانه ام گرچه سوزدپرولی پروانه امفاش میگویم که من دیوانه ام تابه کی آخرچنین دیوانگیپیلگی بهترازپروانگی گفتمش آرام جانی؟گفت نهگفتمش شیرین زبانی؟گفت نه گفتمش نامهربانی؟گفت نهمیشودیک شب بمانی ؟گفت نه دل شبی دورازخیالش سرنکردگفتمش افسوس اوباورنکرد خودنمیدانم خدایاچیستم ؟یک نفربامن بگوید کیستم بس کشیدم آه ازدل بردنشآه اگربگیردآهم دامنش باتمام بی کسی هاساختموای برمن ساده بودم باختم دل سپردن دست اودیوانگیستآه غیرازمن کسی دیوانه نیست گریه کردن تاسحرکارمن استشاهدمن چشم بیمارمن است فکرمیکردم که اویارمن استنه فقط درفکرآزارمن است نیتش ازعشق تنهاخواهش استدوستت دارم دروغی فاحش است یک شب آمدزیرورویم کردورفتبغض تلخی درگلویم کردورفت مذهب اوهرچه باداباد بودخوش بحالش کین قدرآزادبود بی نیازازمستی می شادبودچشمهایش مست مادرزادبود یک شب ازعمرسیرم کردورفتمن جوان بودم پیرم کردورفت
چند هفته پیش رفتم دندونموکشیدم مامان بزرگمم خونمون بود مامانم گفت بابک بیا نهار ..گفتم نمیتونم جای دندونم درد میکنه.....دیدم مامان بزرگم طی یک حرکت زیبا دندوناشو درآورد وگذاشت کف دستم گفت:ننه من نمیتونم غذا بخورم بیا ازاینا استفاده کن من :(((((((((( دندون مصنوعیای مامان بزرگ:))))))))))) غذا:((((((((((((((((((((
چندروزپیش رفتم پارک همینجوری داشتم قدم میزدم که دیدم یه دختره پشت سرم میگه: بابی بابی جون آرومتر....... محل ندادم. دختر:بابی قربون اون قیافت وایسادیگه منم به خیال اینکه یکی از مخاطبای خاصمه طاقت نیاوردمو برگشتم ببینم چی میخواد دیدم کصافط باسگش بوده وبابی هم اسم سگش بوده ضایع شدیم درحدالمپیک